أجِرنا مِن النّار یا مُجیر

هو


والله تحملش را ندارم بنویسم...

حساب ما و آتش چیز دیگریست،

تاب نداریم...





این سحر آخر...

امان از این سحر های آخر...


موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
ماذا وَجَد مَن فَقَدکَ وَ مَا الَّذی فَقَدَ مَن وَجَدَک

ماذا وَجَد مَن فَقَدکَ وَ مَا الَّذی فَقَدَ مَن وَجَدَک

هو


سینه زنیامو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
سوز ناله هامو بذار کنار
برا شب اول قبرم....
پیرهن سیامو بذار کنار
برا شب اول قبرم...

سینه ی کبودمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
عشق تو وجودمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
نوکر تو بودمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...

تو لحظه های آخرم
بیا به من سری بزن
به سینه ی کبود من
تو مهر نوکری بزن...

ما حلقه به گوشان
این خیمه و درگاهیم
ما مزد عزاداری
از فاطمه میخواهیم...

چشمای بر آب و بذار کنار
برا شب اول قبرم...
این حال خرابو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
گریه به اربابو بذار کنار
برا شب اول قبرم...

این نفس خستمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
ای دل شکستمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
پای تو نشستمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...


ندارم هیچ کسی و من
خدا میدونه غیر تو...
تمامی امیدمه
فقط دعای خیر تو

تا ذکر حسین باشد
آماده و همراهیم
ما مزذ عزاداری
از فاطمه میخواهیم...

این ادای دینو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
همه شور و شینو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
این حسین حسینو بذار کنار
برا شب اول قبرم...

برا تو میخونمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
چشم پر خونمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...
این حال جنونمو بذار کنار
برا شب اول قبرم...

نذار بمونه رو دلم
حسرت دیدار حرم...
به هر دری زدم نشد
چجوری کربلا برم....


سینه زنیامو بذار کنار...




آنقدر نگاهت کرده بودم، که عاقبت به خوابم آمدی...
پیرزنی که انجیر داشت خودت بودی.
کی آخر شبیه تو میشوم؟
آدم عمرش را برای حسین بن علی بدهد...
من کجا تو کجا....

ماذا وَجَد مَن فَقَدکَ وَ مَا الَّذی فَقَدَ مَن وَجَدَک

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
سر حد جنون اول فرزانگی ماست...

سر حد جنون اول فرزانگی ماست...

هو


کاغذ تا خورده ی قدیمی را به حال استیصال دست گرفته ام، با نهایت چیزی که بلدم از تضرع، با همه ی قسم هایی که یقین دارم محال است ردشان کنی، گاهی یادم میرود حکمت تو از درک من ناقص چقدر بالاتر است. زبانم نمیچرخد قسم بدهم. به آن لحظه ای که شش ماهه بر دست ارباب ما بود... دلش را ندارم بر زبان بیاورم...



نمیتوانم بنویسم...
داری با دلم چه میکنی......


«اَمْ کَیْفَ اَشْکوُ اِلَیْکَ حالى وَهُوَ لا یَخْفى عَلَیْکَ...»




بخشودگی اهل گنه در صف محشر
وابسته به یک گردش چشمان حسین است

درمانده تر از خیل گدایان جهان است
شاهی که توسل به تو ارباب ندارد

سرحد جنون اول فرزانگی ماست
کس در قدح اینگونه می ناب ندارد...

آداب خرابات ندانیم کدام است
در مذهب ما سوختن آداب ندارد...







ای کشته ی دور از وطن...



موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
یادآوری

یادآوری

هو


یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَى أَهْلِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ «27»
فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ «28»



سورة مبارکة النور




رونوشت به: خودم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
دیوانگی هم عالمی دارد

دیوانگی هم عالمی دارد

هو


تقریبن روی سر و کله ی همدیگر نشسته ایم. حانیه چهار زانو، با هر زور و ضربی که شده خودش را جا کرده، من جای دوزانو نشستن هم ندارم. یک پای من روی حانیه است. زانوی خانم عقبی وسط کمر من. شصت پای من توی چشم جلویی، خلاصه بساطی داریم.

بچه ها میروند پشت تریبون حرف میزنند، همه ی صحبت ها و ری اکشن های حضرت آقا یک طرف، آن دقایقی که برای عرض ادب کنار آقا میروند یک طرف. شکر خدا قدم میرسد از وسط جمعیت اتفاقات را نگاه کنم. یک نفر دست آقا را میبوسد، یک نفر شانه شان را. یکی از دختر ها نشسته پایین عبای آقا را بوسه میزند. هرکس به نحوی. بالاخره علما حسابشان از بقیه جداست.

حانیه طوری نگاهم میکند که یعنی «هدی گردنت شکل غاز شده، رعایت کن.» بیخیال میگویمش «من دوس دارم صورت آقا رو بوس کنم.» خانم کنار دستی حانیه طوری نگاهم میکند انگار بلند شده ام وسط جمع دارم بندری میرقصم. حانیه گوشزد میکند که «خیلی دیوانه ای!». عین خیالم نیست که دیگرانی که صدای زیر ما دو تا را شنیده اند، حتمن دارند تخطئه ام میکنند و میگویند عجب دختر بی حیا و بی ادبی. تا آخر صحبت های بچه ها، همه ی حواسم پیش این فکر خل مئابانه ی خودم است.




برخط

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

دیدگاه فوری

هو


امان از جهل مردم...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

هرچه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر...

هو


خواب دیدم می روی، تعبیر آمد میرسی
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

تشریح

هو


دارم نمیتوانم بخوابم،

و این آخرین خبری است که از خودم دارم.

خسته، با حال بیماری، دندان درد و استرس؛

این همه ی آن چیزی است که در ساعت شش و چهل و شش دقیقه ی صبح دوشنبه به من لبخند می زند.


موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
اخوانیه

اخوانیه

هو


من به سیده زهرا افتخار میکنم، خوب نگاه کن، حسادت نمیکنم. چون من در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم خودم را با او قیاس کنم که کار به حسادت بکشد. به او افتخار میکنم. چون می توانست درس نخواند و شریف برود، اما تمام پیش دانشگاهی اش را درس خواند و جمعه ها تست زد و خودش رتبه آورد و رفت شریف. چون آنقدر خاکی بود که از من، که هیچ نیستم برای برادرش سراغ زن میگرفت. چون عزیز ترین کتابهایش را به من قرض میداد و من گاهی چند ماه طول میدادم تا تمامش کنم. چون اول دبیرستان شمع هارا توی هال خانه شان چیده بود تا فضا شاعرانه تر باشد. چون من و حانیه تختش را شکستیم و زهرا طوری برخورد کرد انگار فقط یک خودکار از روی میز بر زمین افتاده. چون وقتی به او گفتم خیالت راحت باشد، گیر نمی افتیم، من جواب مامانت را میدهم، دنبال من آمد آن سوی دیوار تا با هم تا رودخانه دولا دولا برویم. چون ما یک گروه چهار نفره بودیم. یک گروه چهار نفره ی خوب که اسم هم داشتیم، "طریق الشهاده لدار السعادة فی مکتب الولایة الی یوم القیامة". و آن زمان آنقدر تست عربی نزده بودیم و سر کلاس سهیلا مکالمه های مزخرف عربی گوش نداده بودیم که برایمان مهم باشد این مزخرف چهار جزئی که نوشته ایم درست است یا غلط.

سیده زهرا یادت هست با هم توی فشم دستشویی شستیم؟ آن هم دستشویی هایی که فقط خودمان میدانیم از سر شب به بعد از کنارشان رد شدن هم کفاره داشت. اما ما سه تا مردانه به گراهام گفتیم که مارا بگذارد برای شستن دستشویی ها. من فکر میکنم مامان هنوز نقاشی تو را دارد، که عروسش را کشیدی و سال اول راهنمایی توی نمایشگاه علوم اجتماعی و جغرافیا که ما جز بازی کردن هیچ چیز از درسشان نفهمیدیم، به او هدیه دادی. یادت هست تمرین ماشین حساب را، با خانم محمدی دوست. که تو خودت انجامش داده بودی؟ ما کلاس خانم آذری بودیم. من و حانیه.

ما سه تا دیوانه ترین آدمهای روشنگر بودیم. یادت هست چقدر با مدرسه درگیر بودیم؟ یادت می آید امتحان اجتماعی اول دبیرستانِ همسر فلانی را؟ پرسیده بود از حکومت و ما هرچه از دهانمان درآمده بود نوشته بودیم؟ چند تا فحش آبدار نثار اکبر کرده بودیم. آن هم درست توی مدرسه ی خودش. خدا عقلمان بدهد، همشهری تان را حسابی کفری میکردیم سر کلاس ها. میگفت حذف دوره مان میکند. یادت هست مثل دو اسب وحشی که میخواستند رامشان کنند نزدیکی های نوروز دور حیاط میدویدیم و وجیهه بهمان میگفت توی کلاستان بوی گند عرق می آید؟
من آن بوی گند عرق را به خیلی چیز هایی که امروز دارم ترجیح میدهم.

فقط به من بگو، یادت هست توی اتاق پرورشی یواشکی چوغوت پیریزو خوردیم؟ آن لقمه های مزخرف درازت را یادت هست که صبح به صبح عوض صبحانه کوفت میکردی؟ یادت می آید یک بار به جای این لقمه ها نان غذایت را خورده بودی و تا خود زنگ ناهار نفهمیدی که نان خالی خالی را عوض نان و پنیر به دندان کشیده ای؟

سیده زهرا یادت می آید شاطر را دست به سر کردیم تا خودم کنار دست تو بنشینم؟ یادت هست نصف رتبه های خوبی که می آوردم در کلاس سر این بود که کنار تو کم نیاورم؟ یادت هست توی لعنتی هیچ وقت توی درس از من عقب نبودی؟ سنجش من چهارم هم که شدم تو دوم بودی.

چقدر تئاتر هایمان را دوست داشتیم. امروز آقا میگفت توی دانشگاهها از ظرفیت تئاتر غافلند. و من به خودمان فکر میکردم. به دریای سینایمان. به خیانت. به آن خرابه ی نفرین شده ای که ما سه بار بازی اش کردیم. و یکبار از داغش نمردیم. به آن نمایش دو نفره ی تو و حسنا که من صداگذاری اش کردم و کم مانده بود بلند شوم حسنا را کتک بزنم بخاطرش. آن کمربند قرمز من توی خیانت یادت هست؟ ما باید برویم آن تئاتر را برای شیخ حسن اجرا کنیم.

سیده زهرا، تو بهترین و تنها سید زهرایی هستی که میشناسمش. خاطره بازی ها بماند...
مامان زرشک پلو با مرغ آورده برای سحر. من باید بروم.


کیم کاپسو

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
الحمد لله جانانه

الحمد لله جانانه

هو


یک الحمد لله جانانه برای اینکه بابا حتا یکبار حاضر نشد برایم غذای حضرتی بگیرد.
من و بابا خیلی جاها اختلاف نظر داریم.
ولی از اینکه ولو یکبار در زندگی اش از موقعیتی که دارد سوء استفاده، یا حتا استفاده نکرده است لذت میبرم.
خوشحالم که نان امام رضا را، این پدر بر سفره مان می آورد.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی