چی به غیر نوکری برای آقا میمونه

چی به غیر نوکری برای آقا میمونه

هو


«در زندگی عبادتی، عملی، جز همین مجالس روضه نداشته ام.1»
ترکیب این جمله با صدای سیب سرخی که از دیروز مدام میخواند:
«مگه چی به غیر این حسین حسینا میمونه
هــِــی اشک میشود روی صورتم سـُـر میخورد...









1. این جمله از من نیست،و فقط مضمونش در خاطرم مانده

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

به من خستۀ غم زده رحمی

هو


همه لحظه گوشم
پی گفت و گویش
همه عمر چشمم
به خیال رویش
چه شود غباری
ببرم ز خاکش
چه شود که جامی
زنم از سبویش...



تو عزیز حیدر، تو پناه مایی

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

یکِ مرداد

هو


صبح بعد از اذان، یکباره از خواب بیدار میشوم. یک نگاه به گوشی تلفن همراهم میکنم، وای فای را وصل میکنم، ساجده پیام داده. در کمتر از یک ساعت، بدون هیچ برنامه ریزی زیارت روزی ام میشود. مینشینم همان بالا، شهر را نگاه میکنم. خانه مان را به ساجده نشان میدهم، بالاتر از آن دو تا برج کذایی. خوب میداند اوقاتی که حال و حوصله ندارم زیاد حرف نمیزنم، پیگیر نمیشود.

بعد هم میرویم صبحانه میخوریم. گشتی هم میزنیم، روی خرید کردن را ندارم، روی سوال کردن را، قیمت پرسیدن، پول حساب کردن. امروز تولد مامان بود. دیشب با حضرت ابوی برایش چند دسته گل خریدیم. در ایامی که آدمها با کارت هدیه و سکه و تراول، سر و ته قضیه را هم می آورند خودم را درگیر کرده ام که برای هرکس، آن چیزی را بخرم که دوست تر دارد. که هیجان انگیز تر است.

برخلاف «پخمگی» همیشگی ام، برای مامان یک پیراهن صورتی میخرم. چوب لباسی را برمیدارم میبرم روی میز آقای حساب کننده میگذارم، پولش را میدهم و خارج میشوم. شاید این دست و پا چلفتی بودن را، نا بلدی ام را هزار بار به آن سبک از زرنگ بازی ها ترجیح میدهم.

برمیگردم خانه. لباس را از توی کیفم در می آورم. میبرم برای خانم والده. شاید باورش نمیشود که جز کتاب، بلدم چیز های دیگری هم بخرم. خیلی خوشحال میشود. خودم هم.

اول مرداد نود و چهار خوب گذشت. اگرچه این روزها خوش داری سخت به چالش بکشانی ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
به سیده زهرای بهتر از جانم

به سیده زهرای بهتر از جانم

 هو


این ظرفیت را دارم، به حمد الله، که در نگاه اول از بعضی حالم بهم بخورد. معمولن در دیدار های آتی هم این نظر تغییر نمیکند. علی رغم نامطابق با اخلاق اسلامی بودنش، خدا را شکر میکنم که در زندگی حالم از بعضی ها بهم خورده است. به تجربه نیز به من ثابت شده، که همه ی آنهایی که ازشان بدم می آید متقابلن از من تنفر دارند. اگرچه سخاوتمندانه به رویشان لبخند میزنم، با گشاده رویی با آنها برخوردمیکنم و صد البته هرگز به روی مبارکم نمی آورم که نسبت به آنها چه حسی دارم. خیلی منطقی به خودم می گویم «هدی لازم نیست خودت را ناراحت کنی؛ این فقط یک جبر جغرافیایی است. خدا میخواهد صبوری کردنت را ببیند». مثلن وقتی دختر دبیرستانی ام و آن همکلاسی که هرگز نتوانستم با او کار بیایم برایم مینویسد از نظرش «ذات من خرابه و بقیه رو هم خراب میکنم»، لبخندکی میزنم و کاغذ را گوشه ای میگذارم و به حالش تاسف میخورم که آنقدر مردانگی نداشته که خطش را تغییر ندهد. بعد توی برگه اش مینویسم ما با هم خوب نیستیم، اما تو خوب شعر میگویی و از اینکه نمازت را زیبا میخوانی خوشم می آید.

این آن چیزی است که به آن افتخار میکنم. این هدایی که چند سالی میشود محال است به روی کسی بیاورد چقدر از او بدش آمده. تظاهر به دوستی نمیکنم، اما بی ادبی کردن، ترش رویی کردن، مدتهاست در رفتارم جایی ندارند.

همین روال را هم درباره ی دوستی دارم. چندین سال است. با همه ی آدم های دور و برم با ملایمت برخورد میکنم. همیشه سعی کرده ام شخصیت کاریزماتیکم را حفظ کنم. این یعنی صبح پنجشنبه با امیرحسین و زهرا خیاری و فاطمه ی هواخواه میرحسین، تا ساجده ی رفیق و دکتر و احمد،که از نظر من بچه مثبت است، میروم سِد مهدی آش شله قلم کار میخورم و میخندم و خوش میگذارنم. این یعنی با همه دوستم. با همه ی آدمهایی که میتوانم با آنها دوست باشم. 

سیده زهرا، تو خوب من را میشناسی. یعنی که میدانی رفیق های زندگی ام به قدر انگشتانم یک دستم هم نیست. یعنی که میدانی وقتی حالم گرفته، جای کلاس درس چهار واحدی از دانشگاه می آیم شریف کنار شما دو تا باشم. سیده زهرا میدانی که چطور روی شما ها حساب میکنم. میدانی که چقدر برایم با ارزشید. چطور ممکن است آشفتگی ات آرامشم را نبرد. چطور ممکن است وقتی تو را و حالت را درک میکنم و برایش غصه میخورم شب راحت بخوابم؟

میدانی که سخت پیش می آید کسی را دوست داشته باشم، امان که تو را اینطور دوست میدارم. دوست داشتنی که هیچ تکلفی درش نیست. از اینکه ضرب المثل آقا جانمان را برایت کامل بفرستم تا اینکه بگویمت از آن جمله ی زن گرفتن مجتبی چه برداشت های خنده داری شده، تو هم با سخاوت مثل یک مغول واقعی بزنی زیر خنده. این ساده بودنت، این بی کلاس گذاشتن بودنت، زهرا این ها برایم ارزش دارد. 

سیده زهرا، این یک زندگی مزخرف است. اینکه ما دو تا قرار است دلمان را خوش کنیم به مهر نظام مهندسی که توی مدرکمان میخورد. به اینکه در بهترین دانشگاههای ایران تحصیل کنیم و آخرش از همه ی آن چیز هایی که دوستشان داشته ایم دل بکنیم. اینکه وقتی نصف شب پیام میدهی «بیداری» سر درد دلم باز شوذ و بگویمت، تمام آن چیزهایی را که در طول ترم نمیتوانم برایت با آب و تاب تعریف کنم. تو آدم شگفتی هستی، آدم شگفتی که دارد خرج زندگی میشود. خرج موفق بودن، محصل بودن. کد زدن. راستش را میخواهی بشنوی؟ گاهی میترسم جا پای برادر بزرگترت بگذاری و میانه ی تحصیل راهت را عوض کنی. این من را میترساند چون عمری که از تو تلف میشود برایم مهم است. اما همیشه به این فکر میکنم که هیچکدام از ما، شجاعتش را نداشتیم که پی علاقه هایمان برویم. به قول خودت ما آن چیزی شدیم که دیگران انتظارش را داشتند.

زهرا بیا «زندگی» کنیم. زندگی یعنی کتاب بخوانیم. سینما برویم. هیئت برویم. درس بخوانیم. دوست بداریم. دوست داشته شویم. بیا برای خودمان اینطور که میخواهیم زندگی کنیم، نه برای دیگران، آنطور که میخواهند.

باید شجاع باشیم. آنقدر شجاع که هیچکدام دلشوره ی پریشانی دیگری را نداشته باشد.

موافقین ۳ مخالفین ۰
بنت الهدی

خواب بزرگ

هو


فیلیپ:

چشمات اذیتت نمیکنه؟

ویویان:

نه

فیلیپ:

ولی پدر منو درآورده





The Big Sleep 1946

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

دیدگاه فوری

هو


خدایا،

من ظرفیت امتحان شدن ندارم...


موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

إن کُنتَ باکیا لِشىءِِ فَبکِ على الحسین

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

عنوان ندارد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی
هر چی دارم از کرمش

هر چی دارم از کرمش

هو


کی میدونه شاید امسال برا ارباب بمیرم
کی میدونه شایدم تشنه و بی آب بمیرم...
شایدم بی پر و زخمی زیر آفتاب بمیرم
کی میدونه شاید امسـال برا ارباب بمیرم...











تا که یه عمری باقیه
میون سینت نفسه
بکو حسین...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

رنج نامه حضرت هیچ الاسلام

هو


روز اول برای مصاحبه که رفتم، وارد اتاق خانم الف شدم؛ خدا را شکر کردم که سر و کارم با یک زن است. فرم پر کردم نشستم روی صندلی تا نگاهی به آن بیندازد. هنوز خیلی از خوشحالی ام نگذشته که میگوید برو اتاق بغلی برای مصاحبه. دو نفر مرد توی اتاق نشسته اند، روی هر کدام از صندلی های خالی که بنشینم، بالاخره روبروی کسی حساب میشوم. میگوید بنشین همین جا، می نشینم. شروع میکند به سوال کردن. برگه را همزمان نگاه میکند. متعجب میپرسد مهندسی چه ربطی دارد به خبرنگاری؟ برایش توضیح میدهم که مجبوریم یک نفر را آموزش دهیم، توی دانشگاه فرهنگی نویس نداریم. گردن درد گرفته ام بس که سر به زیر انداخته ام. سوال ها را چرت و پرت جواب میدهم. تحمل اینطور فضا ها را واقعن ندارم. می پرسد شما تحرکتان چقدر است؟ خدایا این دیگر چه سوالی است؟ چه ربطی دارد؟ احساس میکنم جواب دادن به این سوال یک بازی دو سر باخت است. چه معنی دارد یک دختر جوان به یک نامحرم بگوید تحرک دارد یا نه؟ میگویم یعنی چی؟ میروم دانشگاه دیگر. همین. مکث میکند، میگوید مرادم تحرک اجتماعی تان است. تازه دوزاری ام می افتد که باید چه جوابی میدادم. آنقدر باقی سوال ها را گیج و منگ جواب داده ام که رابطه و سیر منطقی میانشان را درک نکرده ام.

چند روز بعد زنگ میزنند، تشریف بیاورید. قبول شده اید. جلسه ی اول مثل سلاخ خانه میماند برایم. کنار دستم دختر چادری ساپورت پوشی نشسته که از بوی ادکلنش سردرد گرفته ام. موبایلش را روی دسته ی صندلی من گذاشته، پیام که می آید چهره ی هفت قلم آرایش کرده اش نمایان می شود. با خودم می گویم خدایا صنم این تیپ و قیافه با این مجموعه چیست؟ ردیف جلوتر از ما خانمی نشسته روسری قرمز سر کرده، چادر ملی هم دارد. سنخیت چادر ملی و این وضعیت را هیچوقت درک نکرده ام. خب چادر باید پوشاننده باشد، این چیست دیگر؟ از همان ابتدای کار بدم می آید... جمعیت را ورانداز می کنم. شبیه خودمان کسی را پیدا نمیکنم. به فاطمه می گویم ما دو تا اینجا چقدر اضافی هستیم.

استاد جلسه بعد گوشزد میکند که خبرنگاری کار میدانی است. باید دنبال آدمها بدوید برای خروجی داشتن. بحث که بالا میگیرد دختر و پسر با هم تبادل نظر میکنند، تیکه انداختن ها که بماند. از بس مبهوت جمعیتم استاد می پرسد شما حواستان هست؟ چرا حرف نمیزنید.

هفته ی دوم می روم توی دفتر دکتر می نشینم میگویم من مال این کار ها نیستم، بنده را معاف کنید. اگر قرار است روال همین باشد من تا دیر نشده انصراف بدهم. میگویم من آدمی نیستم که با آقایان هم کلام شوم، دنبال کسی بدوم، رو در شدن با مرد جماعت برایم سخت است. نفر دومی که توی اتاق است میگوید حوزه ی زنان چی خانم ب؟ می گویم علاقه ام نیست. من اصلن نمیتوانم. دکتر میگوید دنبال خانمها که میتوانی بدوی. با خانم ها هم مشکل داری؟

غیبت پشت غیبت. از روزی که یکی از آقایان هم ردیف من نشست دیگر جرأت نکرده ام دیرتر از زمان شروع کلاس بروم. تا میبینم دیر میرسم قیدش را میزنم. نمی توانم تا آخر کلاس تمام حواسم به این باشد که چادرم کنار نرفته باشم. دستم پیدا نشود. نکند چادرم بوی شوینده بدهد. فکر میکنم دست خط خوبم را نباید نا محرم ببیند... مریض شده ام...

فراخوانده می شوم به دفتر. خانم ب چه خبر است. با این همه غیبت من باید تا بحال عذر شما را خواسته باشم. توضیح میدهم گیر درس و دانشگاهم. توضیح میدهم کاری که در بسیج میکنم مشارکت فکری است. هروقت قرار است برنامه بریزند سر من شلوغ است. الآن هم آخر ترم است و سال آینده باید برنامه داشته باشد. میگوید اصلن شما آقای فلانی. حق نداری غیبت کنی.

دوره ی دوم کلاس ها باید کار تحویل دهیم. هرقدر تا آن روز در رفته بودم، دیگر نمی شد. گزارش مینویسم. با موضوع همین بچه هایی که می شناسم. ایمیل میکنم. دست آخر پاسخ میگیرم یکبار بیا دفتر اینها را بررسی کنیم. نیم ساعت جلوتر از کلاس میروم. خوش ندارم بیشتر از روز های مصوب کلاس ها، آن جا بروم. دکتر نیست. آقای دیگری که در اتاق هست میگوید رفته اند جلسه. شما بیا ما تکلیفمان را با هم مشخص کنیم. مینشینم. کم مانده بین بحث دعوایمان شود. هی میگوید من «مشکل» شما را میفهمم. میگویم این مشکل نیست. این آن چیزی است که باید عمل کرد. اینکه عده ای فراموش کرده اند به این معنی نیست که مثل منی که میخواهد پای بند باشد مشکل دارد. میگویدم ما از اول هم میدانستیم از شما چیزی در نمی آید. گفتیم بیایی یاد بگیری. میگویم خوش ندارم درین جمع باشم. تعارف را کنار گذاشته ام. سر تا پایم میلرزد. صدایم میلرزد. از شدت ناراحتی حتی خشدار شده. فقط کم مانده است بزنم زیر گریه. میگویم بدم می آید توی این ساختمان باشم. نام میبرم، خانم فلانی که همین مجموعه فعال است. میگویم چه مشکلاتی دارد. میگویم خودم را نگه داشته ام چون نمیخواهم چنین رویکرد هایی را ببینم. میگوید اگر توی خانه گزارش بنویسی تحویل بدهی چه؟ میگویم بهرحال نمیخواهم ادامه بدهم. روی کاغذ چند توصیه مینویسد. حسابم از بقیه جدا میشود.

دو هفته است کلاس نرفته ام. هیچکدام از جلسات تحریریه را هم. خدا خدا میکردم تا امروز اخراج شده باشم. بنظرم آنچه از تئوری ها باید یاد میگرفته ام، میدانم. کار ها هم که بد نبوده اند. دلیلی ندارد بیشتر از این خودم را عذاب بدهم. اولش پیگیر میشوند چرا نیامدی. توضیح میدهم که بسیار مریضم و حقیقتن خارج شدن از منزل با زبان روزه برایم میسر نیست. تمام این دو هفته خودم را زجرکش میکنم که خوب نشوم و از همین حربه استفاده کنم برای توجیه غیبت هایم. شب تا صبح که بیدارم. بعد از نماز هم نمیخوابم. خانم والده میگوید هدی داری میمیری. با آن اصطلاح های خاص خودش. «دماعت تیغ کشیده». «صورتت قدر موش شده». خدا را شکر میکنم که مریضم.

خیلی اذیت شده ام. خیلی حرف شنیدم. فلانی که خودش گفت جز تو کسی نیست خودت بیا برو دوره را شرکت کن هم تیکه می اندازد. وجدان درد گرفته ام. بیت المال دارد خرج میشود برای منی که قرار نیست درین حوزه به کارش ببندم. از آن دختر هایی نیستم که فکر میکنند زن هیچ چیز از مرد کم ندارد. به قول مامان «کله ام باد داره» ولی آنطور آدمی نیستم که شغل شریفم «با آقایان در ارتباط بودن» باشد. رتبه ام خوب شده بود. روز انتخاب رشته روبری معلممان نشستم گفتم آقای فلانی، من حداکثر آخر راهم معلمی است. بگویید چه رشته ای را بزنم.

حالا سینه ام اما به تنگ آمده. از دیدن آدم هایی که در یک مجموعه ای با آن اوصاف هر شکل که می خواهند می آیند، هرطور میخواهند رفتار میکنند. برایم خیلی عجیب است که چطور دختر جوان کنار دستی رویش میشود با آقای فلانی دهان به دهان بگذارد... چطور ممکن است خانمها با آقایان اینقدر راحت باشند. اسم همدیگر را بلدند. از هم سراغ میگیرند. از اینکه فلانی غایب است اظهار ناراحتی میکنند... وضعیت حجاب و ظاهر افراد که بماند. خیلی دردم آمده. این همه تهمت و کنایه، نمی ارزید به اینکه خودم را خرج کار دیگران کنم...





شاید موقت باشد.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی