Il biblio motocarro

هو

 

به زینب پیام دادم و عکس‌های موتور سه‌چرخ معلم بازنشسته‌ی ایتالیایی را نشانش دادم. مصاحبه‌ها و گزارش‌ها را برایش ارسال کردم و امید داشتم شاید او هم مثل من بلندپروازانه فکر کند و فقط بگوید: «عالیه! کی شروع کنیم؟» شوربختانه اما او هم مانند زهرا واقع‌نگر از آب درآمد. شاید او هم -مثل زهرا- نمی‌داند که من هنوز به رویای راه‌اندازی کتاب‌فروشی «زرافه‌های آن‌سوی پرچین» دل بسته‌ام. 

همین چند وقت قبل بود که درست وقتی شامپو را روی روی سرم ریخته بودم به خودم آمدم و دیدم غرق در خیالاتم در لباس یک کمک آشپز در آَشپزخانه‌ی یک رستوران محلی در ناپل کنار سرآشپز ایستاده‌ام و دارم فوت و فن‌های خاص را از او یاد می‌گیرم.

راستی که چقدر برآورده شدن آرزوهای کوچک برای ما مشکل شده. کاش می‌توانستم برای رویاهایم یک کاری بکنم.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

برای مکه‌ی زهرا

هو

 

این را هفته‌ی پیش در جام‌جم برای زهرا نوشته بودم. مصادف شد با روزهای رفتن «مامان مکه‌ای». خیلی غم نشاند توی دلم...

 

 

15ساله بود که اسمش برای حج واجب درآمد. پدر و مادرش اهل رفسنجان بودند، شهر پسته. پدربزرگش پدر یک شهید بود، پیرمردی که عایدی باغ‌های پسته‌اش را صرف رسیدگی به نیازمندان شهر می‌کرد. برایم عجیب نبود که با این اوضاع مالی خوب استطاعت انجام حج را در نوجوانی پیدا کند. آنچه من را به دنبال کردن سفر سیده زهرا علاقه‌مند می‌کرد تلاشش برای خواندن سفرنامه‌ها بود.
تمام زنگ تفریح را توی کتابخانه لابه‌لای قفسه‌ها راه می‌رفت و دنبال کتاب‌هایی درباره حج می‌گشت. اعتراض اصلی‌اش این بود که چرا هیچ نوجوانی درباره سفر حج کتابی ننوشته؟ نمی‌توانستم به خوبی برایش توضیح دهم که این مساله شاید به خاطر این است که کمتر نوجوانی استطاعت رفتن به حج را پیدا می‌کند.
از خسی در میقات شروع کرد به خواندن. می‌گفت نام این کتاب در کتاب درسی فارسی هم آمده پس حتما کتاب خوبی است. شاید دو هفته طول کشید تا کتاب را برای بازگرداندن به کتابخانه بیاورد. روزی که آمد از او پرسیدم «خب چطور بود؟» می‌گفت شاید این بی‌نظیرترین سفرنامه‌ای بود که خوانده‌ام. جلال نه فقط یک عمل واجب که انگار یک سیر عبادی عرفانی را توصیف می‌کرده.
حال و هوای دانش‌آموز 15 ساله‌ام خیلی خریدنی بود. دخترک با اشتیاق از جملات کتاب تعریف می‌کرد و می‌گفت منتظرم روبه‌روی کعبه بایستم و بگویم «من فهمیدم که خسی هستم که به میقات آمده، نه کسی که به میعاد». منتظرم روبه‌روی آن سنگ سیاه عظیم‌الجثه بایستم و بفهمم چقدر کوچکم. در دریای پرشور حاجی‌های سفیدپوش حیران شوم و تعجب کنم از این‌که هرکسی با هرزبانی خدایش را می‌خواند و استجابت می‌شود.
زهرا یکی یکی سفرنامه‌ها و کتاب‌های مشهور درباره حج را خواند و سپس برای یک ماه ما و مدرسه را به حال خود گذاشت تا برود به مکه و مدینه و آنجا حال دیگری پیدا کند. 
روز بازگشت زهرا به مدرسه خیلی باشکوه بود. همکلاسی‌ها برایش گل و اسپند آورده بودند. یکی گلاب می‌پاشید و آن دیگری ذکر صلوات گرفته بود. انگار که از قبیله‌ای مهجور و منتظر، بالاخره یک نفر به آرزویش رسیده بود و حالا می‌خواستند از او استقبال شایسته‌ای بکنند. 
این‌که می‌گویم قیبله منتظر همان است که حالا خیلی سال است دیگر نه تنها نوجوان، بلکه حتی کمتر جوانی توانش را دارد که به سفر حج واجب برود. 
سیده‌زهرا آمد توی کتابخانه نگاهی به من انداخت و باصدایی که انگار در صدای چند صدهزار حاجی دیگر درهم آمیخته شده بود گفت: «خانم! به خدا همین که کعبه را دیدم یکباره گفتم من خسی هستم که به میقات آمده! خودم را خیلی کوچک می‌دیدم. در سیل آن همه آدم، آن مردهای تنومند قوی هیکل، در میان خیل سفیدپوش حاجیان، زن‌های پاکستانی، مردهای آفریقایی».
توی دلم غوغایی بود از تعریف‌های دخترک، انگار که 15ساله و سرخوش رفته بود و پیر و عارف برگشته بود. راستی باید تشویقش می‌کردم سفرنامه‌اش را بنویسد. برای آن قبیله منتظر این روایت خیلی لازم بود.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

سحر بیستم

هو

 

کی فکرش را می‌کردیم که امسال تک‌تک سحرها را در خانه باشیم، حال آنکه سال‌هاست هرگاه اراده کرده‌ایم یا در این هیئت بوده‌ایم یا در آن محفل قرآن سر گرفته‌ایم. خیلی دلم می‌سوزد. همیشه وقتی می‌شنیدم که معلوم نیست این رمضان، رمضان آخرمان باشد توی دلم خالی می‌شد، اما حالا که این‌طور درمانده و دلتنگ کنج خانه کز کرده‌ایم تازه می‌فهمم چه بلایی سرمان می‌آید اگر دستمان از همین اندک هم کوتاه شود...

امسال آن شعر بی‌ردیف و قافیه‌ای که چند سالی است می‌شنوم تازه معنا پیدا کرده...
«ما را که یامجیر و اجرنا عوض نکرد/دل‌تنگ روضه‌های محرم شده دلم»
همین... خیلی دلم برای محرم شور می‌زند. برای اینکه امسال چشمم به ضریح کربلا نیفتند. برای اینکه آخرین راه نجات هم بر ما بسته شود...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

پیشنهاد

هو

 

امشب پیشنهاد خوشحال‌کننده‌ای دریافت کردم.

به امید روزهای بهتر.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

کمی پیش از سال نود و نه

هو

 

ساعت دو و یازده دقیقه‌ است که شروع به نوشتن می‌کنم. فقط منم که بیدارم و همسایه‌ی طبقه‌ی بالا که معلوم نیست نصف شبی یادش افتاده چه چیزی را جا‌به‌جا کند. این اولین عید ما در خانه‌ی خودمان است. درست در چهارمین نوروز، توانستیم راهمان را جدا کنیم و در جایی برای خودمان زندگی کنیم. این بی‌شک بهترین و شیرین‌ترین اتفاق 98 برای ما بود. سال کم‌شادی و پراندوهی که گاهی لبخند را هم بر روی لب‌هایمان حرام کرد.

شروع سال برای من شیرین بود. پیدا کردن حلقه‌ی گمشده‌ام در میان سنجدهای هفت‌سین. سفر تک‌نفره‌ام به مشهد در واپسین روزهای فروردین. مصاحبه‌های شیرین صبح رویش، رفتن به آمل و شنا کردن در ساحل نور، دوباره معلمی کردن، آن هم برای بچه‌هایی که دیگر پشتشان به ثروت‌های بادآورده‌ی پدرانشان گرم نبود. سفر اربعین با تمام فراز و فرود‌هایش، با گریه‌های صبح دوشنبه در حیاط مدرسه‌ی راهنمایی. لحظه‌ی بوسیدن دوباره‌ی ضریح و شش‌گوشه، آن مهر تربتی که خادم کنار ضریح توی مشتم گذاشت، بسته‌ی تربتی که کفش‌داری از سر مهربانی توشه‌ی راهم کرد و دست آخر، دوستی با حوراء که دلش برای بچه پر می‌کشید... .
راستی امسال روضه‌ی هفت صفر بهتر از هرسال برگزار شد. خیلی بهتر. پررونق‌تر، شلوغ‌تر و البته همه‌اش از کرم امام حسن بود. وگرنه ما که کاره‌ای نبودیم.

روزهای جستجو برای خانه، زیر و رو کردن دیوار، تماس گرفتن با مشاوین املاک، دیدن خانه‌هایی که حال آدم را به هم می‌زدند و البته، تکیه کردن به مردی که قول داده بود یلدا را در خانه‌ی جدید جشن می‌گیریم. راستی که روزهای سختی را پشت سر گذاشته بودیم. روزهای سختی که لابه‌لای خوشی‌ها قایم شده بودند.

آن سحرگاهی که توی عالم خواب و بیداری خبر شهادت حاج قاسم را دادی، آن جمعه‌ای که سرگشته و مبهوت خودم را توی خیابان‌های اطراف مصلی پیدا کردم، به دوش کشیدن پرچم بلند ایران در مراسم تشییع، حال بد روزهای پس از سقوط هواپیما، پذیرفتن اشتباه اپراتور... راستی دل خانواده‌های مسافران آن پرواز لعنتی کی آرام می‌گرفت؟

98 سال خوبی نبود. لااقل عمر خوبی‌هایش خیلی کوتاه بود. سالی که دود بدی مملکت‌داری آقایان بیشتر توی چشم ما فرو رفت. سالی که در تمام روزهایش حسرت خوردیم. حسرت یک خانه‌ی کوچک پنجاه متری در یک محله‌ی معمولی را. 

راستی، پاسخ این روزهایی را که از جوانی ما ضایع می‌کنند چه کسی خواهد داد؟ 

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی