۱۱ مطلب با موضوع «سرخوشی های دخترانه» ثبت شده است

عروسی با پیراهن شقایق

هو


دختری بود که برگ شقایق را با لطافت، پیراهنی بلند و زیبا ساخت و در مهتابی ترین شبِ شهر؛ کنار جوانی شادمان از زیر چادر مرمرینش لبخند زد. دختری که بر موهای مجعد شانه نخورده اش؛ تاج گلی رنگین داشت. و بر لبش کلام خدا جاری بود. درست از روی همان قرآن که روزی هدیه ی سفرش شده بود. آن ریسه های گل؛ آن نقل ها که هرگز بر سر عروس و داماد ریخته نشد؛ آن سادگی و بی تکلفی؛ لبخندِ ماه را درخشان تر کرد.




به تاریخِ عقدِ زهرا

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

شربت شیراز

هو


با تو در کافه ی دوران مجردی نشستن، تجربه ای بود که حاضرم بارها و بارها تکرارش کنم و درست مثل مرتبه ی اول لذت ببرم. مثلن عصر آبانی باشد و در هوای سرد مثل همیشه به دختری که حال بعد از یکسال ظاهرن از آنجا رفنه شکلات گرم سفارش بدهیم و من به تو زل بزنم. با آن منظره ی شگفت. تصویر تو بین گل های زرد باغچه ی پشت پنجره و فانوسی که از همان ساعات اولیه ی عصر روشن میشود. 

میتوانم ادای دخترکان ظریف موبور شرق اروپا را در بیاورم. با تو روی صندلی های مجار بنشینم و به موسیقی محلی شان گوش دهم. میتوانم این بار، به عنوان اولین روزی که میدانم "سیج" چیست به تو لبخند بزنم و بی خیال زن میانسال دلواپسی که درونم حرف میزند بشوم. میتوانم ساده باشم. ساده ی ساده.عصر ها سوزن به دست بگیرم. روی مانتو های قدیمی گلدوزی کنم. و شب ها از کنار تو بودن لبریز شوم. 

آخرین بار، رو بروی زهرا سادات نشسته بودم. از ماکتل و کرم انگلیسی حرف میزدیم و من میپرسیدم "آدم اگر مطمئن نباشد کسی را دوست دارد و با او ازدواج کند به او خیانت کرده؟" و زهرا سادات هاج و واج نگاهم میکرد و بالاخره جوابی میداد. حالا یکسال از آن روز ها گذشته. من درست وقتی که اطمینان داشتم تو را بیش از همه دوست خواهم داشت با تو ازداج کردم و افتخار میکنم که مردی که تویی بر سر راهم قرار گرفته.

من، نه دختری روستایی و ظریف اهل مجارستان بودم و نه آئینه ی تمام نمای دختران ایرانی. چیزی بودم میان این دو. با ساده گیری های وستا، با دل شوره های امروز. با سرخوشی ها و بی قیدی های دور افتاده رین دشت ها و فکر و خیال های پایتخت های شلوغ. با موسیقی بی کلام اروپایی با فردین خلعتبری. با آن قطعه های بی نظیرش. با برنامه های درس خواندن در محضر استاد اخلاق. با بهانه هایی برای کوه نیامدن با تو. ما پیچیده ایم در عین سادگی. و ساده ایم در کمال پیچیدگی.

موافقین ۳ مخالفین ۰
بنت الهدی

چشم ها

هو


برای چند دهمین بار در این دو روز به آینه زل میزنم و تک تک اجزای چشم ها را مرور میکنم؛ هیچ چیز آنقدر گیرا نیست که از پشت عینک، در نگاهی گذرا به دختر چادری جلوی در مترو شهر ری خود نمایی کند. بی اختیار لبخند میزنم. داستان ما هنوز خیلی زیر و بم دارد.

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

چهارشنبه بیست و یکم بهمن

هو


تو هم دوستش داری؟

من هم دوستش دارم.


موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

ماهی

هو


از قدیم دو تا گردنبد ماهی داشتم، یکی ماهی بنفش نگین داری که بابا همان اوایل نوجوانی برایم سوغاتی آورد، آن یکی را درست خاطرم نیست بس که ندیدمش. باید سرخ باشد، انگار لعاب را طوری داده بودند روی طلا که پولک هایش هم پیدا باشد. هیچوقت وسوسه نشدم هیچکدام را گردنم بیندازم، اما حالا که ماهی بی قواره ی چشم قرمز را پیدا کرده ام، دلخوشم که یک گردنبد ماهی دارم.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

ندارد

هو


سلام ماه ِ محبوب ِ من...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

غزلی که سروده نمی شود

هو


باید کمی همت کنم سامان بگیرم...




حیفه جز برای اهل بیت غزل بگم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

یکِ مرداد

هو


صبح بعد از اذان، یکباره از خواب بیدار میشوم. یک نگاه به گوشی تلفن همراهم میکنم، وای فای را وصل میکنم، ساجده پیام داده. در کمتر از یک ساعت، بدون هیچ برنامه ریزی زیارت روزی ام میشود. مینشینم همان بالا، شهر را نگاه میکنم. خانه مان را به ساجده نشان میدهم، بالاتر از آن دو تا برج کذایی. خوب میداند اوقاتی که حال و حوصله ندارم زیاد حرف نمیزنم، پیگیر نمیشود.

بعد هم میرویم صبحانه میخوریم. گشتی هم میزنیم، روی خرید کردن را ندارم، روی سوال کردن را، قیمت پرسیدن، پول حساب کردن. امروز تولد مامان بود. دیشب با حضرت ابوی برایش چند دسته گل خریدیم. در ایامی که آدمها با کارت هدیه و سکه و تراول، سر و ته قضیه را هم می آورند خودم را درگیر کرده ام که برای هرکس، آن چیزی را بخرم که دوست تر دارد. که هیجان انگیز تر است.

برخلاف «پخمگی» همیشگی ام، برای مامان یک پیراهن صورتی میخرم. چوب لباسی را برمیدارم میبرم روی میز آقای حساب کننده میگذارم، پولش را میدهم و خارج میشوم. شاید این دست و پا چلفتی بودن را، نا بلدی ام را هزار بار به آن سبک از زرنگ بازی ها ترجیح میدهم.

برمیگردم خانه. لباس را از توی کیفم در می آورم. میبرم برای خانم والده. شاید باورش نمیشود که جز کتاب، بلدم چیز های دیگری هم بخرم. خیلی خوشحال میشود. خودم هم.

اول مرداد نود و چهار خوب گذشت. اگرچه این روزها خوش داری سخت به چالش بکشانی ام.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
دیوانگی هم عالمی دارد

دیوانگی هم عالمی دارد

هو


تقریبن روی سر و کله ی همدیگر نشسته ایم. حانیه چهار زانو، با هر زور و ضربی که شده خودش را جا کرده، من جای دوزانو نشستن هم ندارم. یک پای من روی حانیه است. زانوی خانم عقبی وسط کمر من. شصت پای من توی چشم جلویی، خلاصه بساطی داریم.

بچه ها میروند پشت تریبون حرف میزنند، همه ی صحبت ها و ری اکشن های حضرت آقا یک طرف، آن دقایقی که برای عرض ادب کنار آقا میروند یک طرف. شکر خدا قدم میرسد از وسط جمعیت اتفاقات را نگاه کنم. یک نفر دست آقا را میبوسد، یک نفر شانه شان را. یکی از دختر ها نشسته پایین عبای آقا را بوسه میزند. هرکس به نحوی. بالاخره علما حسابشان از بقیه جداست.

حانیه طوری نگاهم میکند که یعنی «هدی گردنت شکل غاز شده، رعایت کن.» بیخیال میگویمش «من دوس دارم صورت آقا رو بوس کنم.» خانم کنار دستی حانیه طوری نگاهم میکند انگار بلند شده ام وسط جمع دارم بندری میرقصم. حانیه گوشزد میکند که «خیلی دیوانه ای!». عین خیالم نیست که دیگرانی که صدای زیر ما دو تا را شنیده اند، حتمن دارند تخطئه ام میکنند و میگویند عجب دختر بی حیا و بی ادبی. تا آخر صحبت های بچه ها، همه ی حواسم پیش این فکر خل مئابانه ی خودم است.




برخط

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
اخوانیه

اخوانیه

هو


من به سیده زهرا افتخار میکنم، خوب نگاه کن، حسادت نمیکنم. چون من در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم خودم را با او قیاس کنم که کار به حسادت بکشد. به او افتخار میکنم. چون می توانست درس نخواند و شریف برود، اما تمام پیش دانشگاهی اش را درس خواند و جمعه ها تست زد و خودش رتبه آورد و رفت شریف. چون آنقدر خاکی بود که از من، که هیچ نیستم برای برادرش سراغ زن میگرفت. چون عزیز ترین کتابهایش را به من قرض میداد و من گاهی چند ماه طول میدادم تا تمامش کنم. چون اول دبیرستان شمع هارا توی هال خانه شان چیده بود تا فضا شاعرانه تر باشد. چون من و حانیه تختش را شکستیم و زهرا طوری برخورد کرد انگار فقط یک خودکار از روی میز بر زمین افتاده. چون وقتی به او گفتم خیالت راحت باشد، گیر نمی افتیم، من جواب مامانت را میدهم، دنبال من آمد آن سوی دیوار تا با هم تا رودخانه دولا دولا برویم. چون ما یک گروه چهار نفره بودیم. یک گروه چهار نفره ی خوب که اسم هم داشتیم، "طریق الشهاده لدار السعادة فی مکتب الولایة الی یوم القیامة". و آن زمان آنقدر تست عربی نزده بودیم و سر کلاس سهیلا مکالمه های مزخرف عربی گوش نداده بودیم که برایمان مهم باشد این مزخرف چهار جزئی که نوشته ایم درست است یا غلط.

سیده زهرا یادت هست با هم توی فشم دستشویی شستیم؟ آن هم دستشویی هایی که فقط خودمان میدانیم از سر شب به بعد از کنارشان رد شدن هم کفاره داشت. اما ما سه تا مردانه به گراهام گفتیم که مارا بگذارد برای شستن دستشویی ها. من فکر میکنم مامان هنوز نقاشی تو را دارد، که عروسش را کشیدی و سال اول راهنمایی توی نمایشگاه علوم اجتماعی و جغرافیا که ما جز بازی کردن هیچ چیز از درسشان نفهمیدیم، به او هدیه دادی. یادت هست تمرین ماشین حساب را، با خانم محمدی دوست. که تو خودت انجامش داده بودی؟ ما کلاس خانم آذری بودیم. من و حانیه.

ما سه تا دیوانه ترین آدمهای روشنگر بودیم. یادت هست چقدر با مدرسه درگیر بودیم؟ یادت می آید امتحان اجتماعی اول دبیرستانِ همسر فلانی را؟ پرسیده بود از حکومت و ما هرچه از دهانمان درآمده بود نوشته بودیم؟ چند تا فحش آبدار نثار اکبر کرده بودیم. آن هم درست توی مدرسه ی خودش. خدا عقلمان بدهد، همشهری تان را حسابی کفری میکردیم سر کلاس ها. میگفت حذف دوره مان میکند. یادت هست مثل دو اسب وحشی که میخواستند رامشان کنند نزدیکی های نوروز دور حیاط میدویدیم و وجیهه بهمان میگفت توی کلاستان بوی گند عرق می آید؟
من آن بوی گند عرق را به خیلی چیز هایی که امروز دارم ترجیح میدهم.

فقط به من بگو، یادت هست توی اتاق پرورشی یواشکی چوغوت پیریزو خوردیم؟ آن لقمه های مزخرف درازت را یادت هست که صبح به صبح عوض صبحانه کوفت میکردی؟ یادت می آید یک بار به جای این لقمه ها نان غذایت را خورده بودی و تا خود زنگ ناهار نفهمیدی که نان خالی خالی را عوض نان و پنیر به دندان کشیده ای؟

سیده زهرا یادت می آید شاطر را دست به سر کردیم تا خودم کنار دست تو بنشینم؟ یادت هست نصف رتبه های خوبی که می آوردم در کلاس سر این بود که کنار تو کم نیاورم؟ یادت هست توی لعنتی هیچ وقت توی درس از من عقب نبودی؟ سنجش من چهارم هم که شدم تو دوم بودی.

چقدر تئاتر هایمان را دوست داشتیم. امروز آقا میگفت توی دانشگاهها از ظرفیت تئاتر غافلند. و من به خودمان فکر میکردم. به دریای سینایمان. به خیانت. به آن خرابه ی نفرین شده ای که ما سه بار بازی اش کردیم. و یکبار از داغش نمردیم. به آن نمایش دو نفره ی تو و حسنا که من صداگذاری اش کردم و کم مانده بود بلند شوم حسنا را کتک بزنم بخاطرش. آن کمربند قرمز من توی خیانت یادت هست؟ ما باید برویم آن تئاتر را برای شیخ حسن اجرا کنیم.

سیده زهرا، تو بهترین و تنها سید زهرایی هستی که میشناسمش. خاطره بازی ها بماند...
مامان زرشک پلو با مرغ آورده برای سحر. من باید بروم.


کیم کاپسو

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی