۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

حسن قاسمی

هو


اول پیامک خواهرش رو میخونم. انگار داره یه داستان میگه. داستان هم نه. توی داستان گفتن تکلف هست. داره صحبت میکنه. مثلن صبح زنگ زده خونه ی مادرش و داره احوال پرسی میکنه. به همین راحتی. نوشته امروز برادرم شهید شد. برای دل مادرم دعا کنید. گوگل پلاسش رو میشناسم. باز میکنم. شاید در حالت عادی هرگز خیال نمیکردم این آدم شهید بشه. یه دکتر با یه سری مطالب درهم و برهم. یکی تو سر احمدی نژاد. یکی پیش خرید خونه. یکی کنایه به صفدر حسینی یکی درباره ی هایلوکس. پست هارو بالا و پایین میکنم. کامنت زهراشون پایین مطلبی که نوشته برای سفر اربعین به سادگی همون صحبت های سر صبح با خونه ی مادریه. نوشته ایشالا جور نشه تو و حسین برید عراق. خطرناکه. اینه. دقیقن همینه که لازمش دارم. یچیزی که بمنی که مثل زهرا قاسمیم بفهمونه اگه خودت همه چیزت رو برا امام حسین ندی باختی. چون خودش اونی که بخواد رو میبره. اونوقت توی بدبخت میمونی و حسرت اینکه هل من ناصر و شنیدی و هیچ غلطی نکردی. زنی که خودش شیرینی حسینی بودن رو چشیده باشه میشه مادر شهید معماریان. بچه ش رو میده. اونم براش از دست امامش هدیه میاره. یه تیکه پارچه ی سبز بود. یه عطر عجیبی داشت... من شدم پای مریض محمد حنفیه. دلم هست و نیست. من ازت کنار ضریحت خواستم. مگه خودش نگفته دعا مستجابه اونجا؟ تو که گدا رو تنها نمیذاری... 


موافقین ۵ مخالفین ۰
بنت الهدی

روزِِ من

هو


روزِ من، مثل خیلی روز های دیگر با زنگ تلفن و در نبود تو شروع میشود. صبحانه مثل همیشه نیم بند است. چای شیرین. با یک چهارم باقی مانده از کلوچه ای که با خودت از فومن خریده ایم. دسته گل میخک را باز میکنم. برگ های زرد شده و گل ها پژمرده را دور میاندازم و گلدان با طراوت تازه ای درست میکنم. بعد میروم سراغ کمد بزرگ اتاق. درش را باز میکنم و هرچه داخلش هست با حرص و عصبانیت کف زمین میریزم. تصمیم گرفته ام همه را بگذارم سر کوچه. مرحله ی بعد بیرون ریختن وسایل پایین کتابخانه است. هر دو کمد را بیرون میریزم و نیمی از خاطراتم را داخل کیسه زباله میاندازم تا شب زباله جمع کن ها با خود ببرند. یکباره دلم به رحم می آید و یکی دوتایی که التماسم را میکنند بر میدارم و داخل جعبه میگذارم. میگویی سرت درد میکند و من هم سر درد میگیرم. کلافه ام. میخواهم همه چیز را دور بیندازم. درست مثل آن روزی که کتاب قصه هایم را برداشتم و به میدان انقلاب رفتم و همه را به مرد کتاب فروش به کمترین ارزش فروختم. سرم را روی لباس های از کمد بیرون کشیده گذاشته ام و دارد خوابم میبرد. اما بی هیچ دلیلی اصرار دارم بنویسم امروزی که روز من است دارد چقدر بد میگذرد. 

دلم شور میزند. برای سرت که درد میکند. برای سوالی که دو ساعت است بی جواب مانده. برای پیامکی که نمیدانم اصلن دیده ای یا نه. برای اینکه میترسم باز یکباره بگویی اینکه جوابم را نداده ای به این خاطر است که رفته بودی دکتر. من دارم همچنان به لباس ها با خصومت نگاه میکنم و توی دلم آشوب است...

همین.

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

شربت شیراز

هو


با تو در کافه ی دوران مجردی نشستن، تجربه ای بود که حاضرم بارها و بارها تکرارش کنم و درست مثل مرتبه ی اول لذت ببرم. مثلن عصر آبانی باشد و در هوای سرد مثل همیشه به دختری که حال بعد از یکسال ظاهرن از آنجا رفنه شکلات گرم سفارش بدهیم و من به تو زل بزنم. با آن منظره ی شگفت. تصویر تو بین گل های زرد باغچه ی پشت پنجره و فانوسی که از همان ساعات اولیه ی عصر روشن میشود. 

میتوانم ادای دخترکان ظریف موبور شرق اروپا را در بیاورم. با تو روی صندلی های مجار بنشینم و به موسیقی محلی شان گوش دهم. میتوانم این بار، به عنوان اولین روزی که میدانم "سیج" چیست به تو لبخند بزنم و بی خیال زن میانسال دلواپسی که درونم حرف میزند بشوم. میتوانم ساده باشم. ساده ی ساده.عصر ها سوزن به دست بگیرم. روی مانتو های قدیمی گلدوزی کنم. و شب ها از کنار تو بودن لبریز شوم. 

آخرین بار، رو بروی زهرا سادات نشسته بودم. از ماکتل و کرم انگلیسی حرف میزدیم و من میپرسیدم "آدم اگر مطمئن نباشد کسی را دوست دارد و با او ازدواج کند به او خیانت کرده؟" و زهرا سادات هاج و واج نگاهم میکرد و بالاخره جوابی میداد. حالا یکسال از آن روز ها گذشته. من درست وقتی که اطمینان داشتم تو را بیش از همه دوست خواهم داشت با تو ازداج کردم و افتخار میکنم که مردی که تویی بر سر راهم قرار گرفته.

من، نه دختری روستایی و ظریف اهل مجارستان بودم و نه آئینه ی تمام نمای دختران ایرانی. چیزی بودم میان این دو. با ساده گیری های وستا، با دل شوره های امروز. با سرخوشی ها و بی قیدی های دور افتاده رین دشت ها و فکر و خیال های پایتخت های شلوغ. با موسیقی بی کلام اروپایی با فردین خلعتبری. با آن قطعه های بی نظیرش. با برنامه های درس خواندن در محضر استاد اخلاق. با بهانه هایی برای کوه نیامدن با تو. ما پیچیده ایم در عین سادگی. و ساده ایم در کمال پیچیدگی.

موافقین ۳ مخالفین ۰
بنت الهدی

اربعینیات، یکم

هو


همان روز گرمی که از آسمان آتش میبارید و ما روزه بودیم و رفته بودیم از خیابان شهید فروزش بهترین بامیه های دنیا را بخریم، تو برای اولین و آخرین بار از سفر اربعین گفتی. از اینکه من نمیتوانم هم پای تو باشم. سخت میشود برای من در آن مدت کوتاه مسیر را پیمودن.

مامان هم که از تو رک تر و صاف تر میگوید. "عروس که کربلا نمیره" و من دلم هری میریزد پایین. و دست پاچه میگویم "اتفاقن عروس فقط کربلا میره". خاطره ی بیمار شدن بعد از سفر گمانم از ذهنش نخواهد رفت اینقدر که سخت میگوید نمیشود امسال بروی.

سکوت تو یعنی مامان راست میگوید. عروس که کربلا نمیرود. عروس نمیتواند مسیر سه روزه را کمتر برود. نمیتواند مریض نشود در این راه.

و من خواب میبینم اربعین است. تو توی حرم هستی. مامان توی حرم است. از مامان میپرسم که رفته است زیر قبه؟ و بعد خودم میروم سمت ضریح. بالای شش گوشه ی اباعبدالله سبد های بزرگ گل جا خوش کرده. مردم دست دراز میکنند و گل هارا میکنند. من اما دور تر هستم. آدمی هم نیستم که چنین جسارتی داشته باشد. یکباره خادم دست میبرد گل های بزرگ میخک آبی و قرمز و زرد را مشت میکند و میان جمع پرت میکند. یکی یکی بعد چند تا چند تا گل هارا توی دامنم میریزم و یکباره از این رویای شیرین بیدار میشوم...


موافقین ۵ مخالفین ۰
بنت الهدی