۸۵ مطلب با موضوع «حدیث نفس» ثبت شده است

حکایت بعد از نیمه شب

هو


تصویر را کمی بالا و پایین میکنم. آدپهای زیادی را میشناسم. تکرار شونده ترین چهره همان مرد درشت هیکلی است که اسم و فامیل موزونی دارد. باید سرخورده می بودم؟ از اینکه جرئت کرده بودم ریاضی را دوست نداشته باشم و به مهندسی پشت پا بزنم. گورِ پدر مدرک و الهی به امید تو. میخواستم بروم دنبال علاقه ام. همین کار را هم کرده ام. شب تا صبح دارم درباره ی گلشیری میخوانم و به چشم های غزاله ی علیزاده خیره میشوم. به اینکه آن زیبایی مسخ گننده ای که امیری از آن میگوید کجای آن چشم ها لانه کرده است؟ علیزاده را نیکی به من شناساند. وقتی کتاب بیژن الهی را برایم آورد. کتابی که نخوانده بخشیدمش. اگرچه نیکی را خیلی دوست دارم. ولی کتاب مثل وزنه ای سنگین بود روی قفسه ی کتاب هایم. انگار میدان مغناطیسی ایجاد کرده باشد و بخواهد تمام اجزای اتاق را ببلعد. 

اولین بار که از علیزاده خواندم با دیدن علت مرگش از او ناامید شدم. بعد ها که به آن مصاحبه ی کذایی از بهنود برخوردم مثل دختر های سی ساله ای که پیگیر اخبار خاله زنکی هستند گوگل کردم غزاله علیزاده و أوینی. و بعد به آن نوشتارِ مبسوط امیری رسیدم و ملاقات حیرت انگیزش با علیزاده. حتی آن پوستر های ضدانقلاب که نوشته بودند علیزاده را حکومت کشته است.

روایت ها خیلی غریب است. هرکدام حرفی دارد و من هیچ کدام را جز گمانه زنی و اتهام نمیدانم. یکی میگوید از رنج بیماری، دیگری حماقت بار میگوید از غم آوینی و من اما آن روایت سراسر پوچِ ضد انقلاب را دوست تر میدارم. اینکه علیزاده را عده ای کج فهم کشته باشند و گناهش بماند برای انقلاب ما. نه اینکه علیزاده را دوست داشته باشم، نه، اصلن او را آنقدر که باید برای دوست داشتن شناخت نمیشناسم. نه خانه ی ادریسی هایش را خوانده ام و نه حتی با کتاب همسر سابقش کنار آمده ام. تنها از این میترسم که روزی نویسنده ای سیاه پوش باشم که خودش را از درختی میان دو صخره در جواهرده حلق آویز کرده است. از روزی میترسم که دیگری در ملاقات با من بگوید وقتی در آغوشش گرفتم بوی سیگارش بهت زده ام کرد. این علیزاده ای که میتوانست فردای من باشد را دوست نداشتم.

میخواستم خیال علیزاده را داشته باشم و حسینِ خودم را. همه پسند باشم اما نه به هر قیمتی. میخواستم سوره مهر کتابم را چاپ کند اما جایزه ی گلشیری را من برنده شوم. میخواستم با همین استواری که برای حسین بن علی دارم همه را به صف کنم. با همین برکت. با همین نشانه. میخواستم اسمی داشته باشم، مثل فاطمه شهیدی. مثلن لیلا مسیح. لیلا که میدانی؟ حکایت دلداگی ماست. حکایت دلداگی مادر جوان از دست داده. بگذار کمی با رؤیایم زندگی کنم. بی دغدغه. صبح تا عصر کلاس باشم و بعد با پژوی 504 سبز رنگم تا لواسان رانندگی کنم و خلعتبری در ماشین گوش کنم. بعد بیایم شام مختصری مهیا کنم و تا آمدنت یک ریز بنویسم. تمام آرزو هایم در همین چند کلمه جا میشود. حسین بن علی. تو. معلمی. پژوی 504 سبز رنگ و نوشتن...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

شب بیست و یکم

هو


هیچ چیز از امشب نفهمیدم... 

بنا نیست امسال توشه ای داشته باشم.

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

مدرسه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

صورت سود و زیان

هو


میانترم آمار دوم دبیرستان یا چگونه از پنح دو بگیریم😐



درس هایی که هرگز نیاموختم

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

اعتماد

هو


هیچ چیز بدتر از این نیست که ناگهان،حجم اعتمادت فرو بریزد... مثلن حس کنی دروغی شنیده ای، یا حس کنی دیگران چقدر پیشتر نسبت به تو احساس ناخوشایندی داشته اند... از این دست احوالات. احوالاتی که حتی لبخند را بر آدم حرام میکنند...




#توبوا_الی_الله_توبه_نصوحا

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

پدر

هو


خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای

بستانند و به او فحش پر هم بدهند...




تو روز پدر یه آدم عوضی درباره ی پدرت بد حرف بزنه. آشغال ترین آدم های روی زمین...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

فاصله مفهوم سوم*

هو


تنها سه حرف فاصله است، میان این دو حرفی که جانم را به آتش کشیده است... این نهایت بی مهری است. و تو خود خوبتر از من میدانی...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
خرابم مثل خرمشهر

خرابم مثل خرمشهر

هو


دلم دلتنگ تنگستان، رو دوشم درد خوزستان
غرورم ایل قشقایی، توو رگهام خون کردستان
تو خونَم جنگ تحمیلی، تو خونَت ملک اجدادی
خرابم مثل خرمشهر، ولی تو خرم آبادی...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

خانه داری

هو


من کی آنقدر زنِ خانه شده بودم که صبح تا ظهر درس بخوانم، بعد نماز بخوانم، ظرف ها را بشویم. خانه را جارو کنم. رخت ها را از روی بند جمع کنم. احساس کنم کاسه ها نیاز دارند باز شسته شوند. تدارک شام را عصر ببینم. روضه بروم. شام درست کنم. ظرف ها را بشویم. ناهارِ فردا را بگذارم. ارائه ی صبحِ فردای دانشگاه را تمرین کنم و بوی خوش مرغ و زعفران و ربِ سرخ شده و پیاز را نفس بکشم...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

شیرینیِ گمشده

هو


دختری که هرگز مقابل چشم هیچکس حتی اندکی ضعف نشان نمیداد، عصر ولادت حضرت زینب وقتی زن میانسال با لهجه ی غلیظ عراقی میخواند اشک در چمشانش حلقه زد و از ترس اینکه مبادا گریه کند کلید خانه اش را برداشت و به اتاقِِ مهربانِ سبز رنگش پناه برد. 

این از همان خاطره هایی بود که تا پایان عمر قرار است سایه ی تلخی اش روی زندگی ام بماند؛ از همان هایی که در زندگی هر زنی لااقل یکی دو تایی مشابهش هست. همان ها که وقتی پنجاه شصت ساله هم بشوی همین که خاطرش در یادت زنده شود اشک در چشمت حلقه میزند و بغضی فرو خورده سر باز میکند.

من؛ دختر سر زنده ی خانه ی محله ی پردرخت تهران؛ حالا ساکن طبقه ی سوم خانه ای در لواسان بودم؛ خانه ای که این چند روز هربار پرده اش را کنار زدم؛ آن سوی پنجره برف بوده است. با این تفاوت که چیزی در من مرده بود. چیزی به شیرینی چرخ زدنم با نیکی مقابل جایگاه عروس. چیزی به شیرینی اتاق عقدی که با تلخی گذشت. به شیرینی عکس هایی که در کنار مادرم نگرفتم.

چه باید کرد با این همه شیرینی که از من دریغ شده...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی