۹۳ مطلب با موضوع «حدیث نفس» ثبت شده است

نوشتن

هو

 

دلم برای یاغی بودن‌های بیست سالگی تنگ شده، برای آن روزهایی که بی هیج حد و مرزی می‌نوشتم. از همه چیز. دلم برای همه چیز تنگ شده. برای سرخوشی‌های دخترانه ام، برای زیرآبی رفتن‌ها و پشیمان شده‌های بعدش. برای آنکه دل توی دلم نبود آخر داستان چه می‌شود. برای گریه های عصر دوشنبه روی فرش پذیرایی. برای اعتراف کردن به عشق... کاش زمان به عقب برمی‌گشت و یک‌ بار دیگر آن تلاطم‌ها را از سر می‌گذراندم.  دلم برای شیطنت‌هایم تنگ شده... دوست دارم دیگر هیچ چیز مثل الآن نباشد. کی فکرش را می‌کردم که دست سرنوشت مرا به اینجا بکشاند؟ به طبقه‌ی دوم خانه‌ای در لواسان، دور از همه‌ی تعلقاتم، در کنار آدم‌هایی که فرسخ‌ها تفات است میان من و آن‌ها. به معلمی. به آموختن. به کلاس کتابخوانی، به کلاس فرهنگ و هنر. به علوم هفتم. به دل نگرانی برای طرح درس‌های نوشته نشده... کی فکرش را می‌کردم برای ساده‌ترین و بدیهی‌ترین چیزها بجنگم؟ کی فکرش را می‌کردم هر روز ناهار را در تنهایی خودم بخورم؟ همه چیز عجیب است. خیلی عجیب... گاهی از همه چیز پشیمان می‌شوم. اما همین پشیمانی یعنی تلاش بیش‌تر. برای سامان دادن به اوضاع. رو به راه کردن مسائل شغلی، سر و سامان دادن به مشکلات خانوادگی و یافتن راه حل‌ها، درست کردن درگیری‌های عاطفی، درس خواندن بیشتر و بیشتر. و نوشتن... بیش از همه چیز نوشتن. و خدا را شکر بابت نوشتن....

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

پلت‌فرم جامع حرف خود را عوض کردن!

هو


حقوق 9 میلیونی خیلی اغوا کننده بود. برای همین در کسری از ثانیه رزومه را در مقابل پیشنهاد همکاری‌شان فرستادم! البته آن‌ها هم در کسری از ثانیه خیلی با رزومه‌ی من حال کردند و دقیقن فردا صبحش زنگ زدند و قرار مصاحبه گذاشتند. توی همان مصاحبه هم لو دادند که خیلی خوششان آمده، هرچند مثلن گفتند برو تا ما تماس بگیریم! فردایش زنگ زدند که بیا نمونه کار بده ما بین تو و یک نفر دیگر مرددیم! یک ساعت نشده فرمودند از فردا بیا!

فردا پنج‌شنبه بود که رفتم و حقوق 9 تومانی‌شان شده بود 1.5، و دو روز در هفته شده بود سه روز. مصرانه گفتم با این شرایط نمی‌‌آیم و نرفتنی شدم!

کاش مجموعه‌ها بیاموزند نباید روی هوا حرف بزنند.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

تنهایی

هو


از نظر روحی نیاز دارم چند روزی موبایلم را خاموش کنم، و بی خبر بروم جایی که هیچکس فکرش را هم نکند. بروم با خودم سنگ وا کنم، بروم برای آدم های زندگی ام دلتنگ شوم، که قدرشان را بیشتر بدانم... بروم از هیاهوی درس و بحث و کار جدا شوم، بروم خلوت کنم، یک نفری با خودم، با کتاب هایم، با روز های دور مجردی ام. نیاز دارم از این چیزی که هستم فاصله بگیرم. می خواهم لپ تاپ را بزنم زیر بغلم، و هر روز بروم یک گوشه در کتابخانه ی خلوتی بنشینم و ساعت ها بنویسم. نیاز دارم تهی شوم از این همه فکر، از این هجوم لاینقطع ناامیدی و خستگی... نمیدانم چه مرگی گرفته ام....

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
دریاب کار ما که نپیداست کار عمر

دریاب کار ما که نپیداست کار عمر

هو


خیلی ازت دور موندم، خیلی زیاد. اونقدر که اصلن هیچوقت فکرشو نمیکردم؟ نکنه باز با من قهری؟ نکنه یه حال گیری اساسی تو راهه؟ نکنه چی؟ من که نمیفهمم این همه دوری رو... نمیفهمم بخدا... خستم. خیلی خسته. خسته ی روحی. فکری. جسمی... حال و حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم... دنبال یه راه حلم. یه گشایش. یه نیم نگاه. تو که مارو تحویل نمیگیری. قبول اصلن. از همین راه دور بهت میگم. خودت همه چیز رو درست کن. خودت راه رو نشونم بده. خودت چراغ بده دستم. این چه وضعیه آخه؟
این شبا، من؟ اینجا؟ اینطوری؟ من الان باید روی تخت گوشه ی اتاق همون هتل همیشگی دراز کشیده بودم، تا دم دمای مغرب که بیام خودمو به صف نماز جماعت صحن جامع برسونم. اصلن من الآن باید توی برف و سرمای بهمن، آخرین نفرِ صف نماز توی صحن انقلاب وابمیسادم... قهر کردی با من؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

علمدار

هو


اون تب و تاب، اون بی چون و چرا خواستن، اون فقط خواستن، یه بار سراغ آدم میاد. یه بار یا به شیرینی عسل، یا به تلخی زهر...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

محاسبات

هو


میخواستم یک رنگ جدید رژ لب بخرم. و یک کانسیلر. هر دو هم تخفیف خوب و درست درمان خورده بودند. برای من که با این اوضاع گرانی دستم به خرید رژلب های چند صد هزار تومانی نمی رود انصافن خوب بود. اما هرچه فکر کردم نتوانستم خیلی قاطع تصمیمم را بگیرم. چند بار فکر کردم مگر این رژ لب های توی کشو چه ایرادی پیدا کرده اند که یکی جدیدتر میخواهی؟ مگر کانسیلر چقدر اهمیت دارد برای تو که نه سیاهی دور چشم داری و نه میخواهی هر روز هر روز آرایش کنی؟ اصلن از کجا معلوم که این نیاز کاذب را در تو ایجاد نکرده باشند؟ مگر قدیمی ها که همان کرم پودر ساده را به همه جای صورتشان میزدند و تازه مثل گچ روی پوستشان می ماسید چه شدند که تو حالا میترسی اگر کانسیلر و میسلار واتر و پاک کننده ی دوفاز نزنی به آن مرض دچار شوی؟

نمیخواهم اهل محاسبه باشم. یا یاد بگیرم خساست به خرج دادن و ناخن خشک بازی چطور است... اما هرچه کردم دلم راضی نشد. بخشی از پول را ریختم برای برکات. بخشی را برای امت واحده و الباقی را گذاشتم توی جیبم. تا آخر آذر راه زیاد است...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

کارما

هو


با سرعت نور از همه چیز دور شدم، همه چیز را تغییر دادم، مرام و کار و هرآنچه که داشتم از نو ساختم. و باز دست روزگار گریبانم را گرفته و خرکش میکند به سمت چیزی که از آن دور شده ام... زمین گرد، قبول، اما چرا تو با من اینطور میکنی؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

این نامه رو لیلا فقط بخونه...

هو


اتفاق گاهی این است، که بی هوا بعضی نامه های قدیمی را پیدا کنی، نامه های ایام جوانی، یادگار های شیطنت های بیست سالگی.
بعد بی آنکه باورت بشود، از اینکه روزی دیگری را ملامت کرده ای پشیمان شوی. تو، اگر سهم بیشتری نداشته باشی، در آن زوال که پیش آمد کمرنگ نیستی...
یک روز مرا بازخواست خواهی کرد. میدانم...
همه اش کار چینی بند زده است...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

حکایت بعد از نیمه شب

هو


تصویر را کمی بالا و پایین میکنم. آدپهای زیادی را میشناسم. تکرار شونده ترین چهره همان مرد درشت هیکلی است که اسم و فامیل موزونی دارد. باید سرخورده می بودم؟ از اینکه جرئت کرده بودم ریاضی را دوست نداشته باشم و به مهندسی پشت پا بزنم. گورِ پدر مدرک و الهی به امید تو. میخواستم بروم دنبال علاقه ام. همین کار را هم کرده ام. شب تا صبح دارم درباره ی گلشیری میخوانم و به چشم های غزاله ی علیزاده خیره میشوم. به اینکه آن زیبایی مسخ گننده ای که امیری از آن میگوید کجای آن چشم ها لانه کرده است؟ علیزاده را نیکی به من شناساند. وقتی کتاب بیژن الهی را برایم آورد. کتابی که نخوانده بخشیدمش. اگرچه نیکی را خیلی دوست دارم. ولی کتاب مثل وزنه ای سنگین بود روی قفسه ی کتاب هایم. انگار میدان مغناطیسی ایجاد کرده باشد و بخواهد تمام اجزای اتاق را ببلعد. 

اولین بار که از علیزاده خواندم با دیدن علت مرگش از او ناامید شدم. بعد ها که به آن مصاحبه ی کذایی از بهنود برخوردم مثل دختر های سی ساله ای که پیگیر اخبار خاله زنکی هستند گوگل کردم غزاله علیزاده و أوینی. و بعد به آن نوشتارِ مبسوط امیری رسیدم و ملاقات حیرت انگیزش با علیزاده. حتی آن پوستر های ضدانقلاب که نوشته بودند علیزاده را حکومت کشته است.

روایت ها خیلی غریب است. هرکدام حرفی دارد و من هیچ کدام را جز گمانه زنی و اتهام نمیدانم. یکی میگوید از رنج بیماری، دیگری حماقت بار میگوید از غم آوینی و من اما آن روایت سراسر پوچِ ضد انقلاب را دوست تر میدارم. اینکه علیزاده را عده ای کج فهم کشته باشند و گناهش بماند برای انقلاب ما. نه اینکه علیزاده را دوست داشته باشم، نه، اصلن او را آنقدر که باید برای دوست داشتن شناخت نمیشناسم. نه خانه ی ادریسی هایش را خوانده ام و نه حتی با کتاب همسر سابقش کنار آمده ام. تنها از این میترسم که روزی نویسنده ای سیاه پوش باشم که خودش را از درختی میان دو صخره در جواهرده حلق آویز کرده است. از روزی میترسم که دیگری در ملاقات با من بگوید وقتی در آغوشش گرفتم بوی سیگارش بهت زده ام کرد. این علیزاده ای که میتوانست فردای من باشد را دوست نداشتم.

میخواستم خیال علیزاده را داشته باشم و حسینِ خودم را. همه پسند باشم اما نه به هر قیمتی. میخواستم سوره مهر کتابم را چاپ کند اما جایزه ی گلشیری را من برنده شوم. میخواستم با همین استواری که برای حسین بن علی دارم همه را به صف کنم. با همین برکت. با همین نشانه. میخواستم اسمی داشته باشم، مثل فاطمه شهیدی. مثلن لیلا مسیح. لیلا که میدانی؟ حکایت دلداگی ماست. حکایت دلداگی مادر جوان از دست داده. بگذار کمی با رؤیایم زندگی کنم. بی دغدغه. صبح تا عصر کلاس باشم و بعد با پژوی 504 سبز رنگم تا لواسان رانندگی کنم و خلعتبری در ماشین گوش کنم. بعد بیایم شام مختصری مهیا کنم و تا آمدنت یک ریز بنویسم. تمام آرزو هایم در همین چند کلمه جا میشود. حسین بن علی. تو. معلمی. پژوی 504 سبز رنگ و نوشتن...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

شب بیست و یکم

هو


هیچ چیز از امشب نفهمیدم... 

بنا نیست امسال توشه ای داشته باشم.

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی