دنیا دست توست

هو


میدانی، اینکه بین خواب بیدار میشوی و با من از شناژ و گچ و رنگ و نقاشی حرف میزنی، برایم خیلی شیرین است. بودن در کنار مردی که دغدغه ی این روزهایش افزایش دلار و کمی بالاتر فروختن ارز نباشد، عین خوشبختی ست. مردی که میداند مبارزه با گرانی، از راه غر زدن و پست گذاشتنِ مدام در اینستاگرام حاصل نمی شود. آن عده که باد در غبغبشان انداخته اند که ما کاربلد های توئیتر جو جامعه را مشخص میکنیم خبر ندارند بخشدار به ما تهرانی ها میگوید کمی از آن سؤال های امتحانی تان در مدارس سطح اول پایتخت برایمان بیاورید. خبر ندارند بچه های روستا با یک کتاب ساده ی چند صفحه ای چشم هایشان برق میزند، نیازی به پک های چند ده هزار تومانی نیست.

ای کاش کمی فاصله بگیریم ازین خودِ بزرگِِ پر از منیت و عجب که خیال میکند دنیا را سر انگشتانش می چرخاند. دنیا دست محسن حججی ست که در اتاق های انتشارات جوانِ تازه پا گرفته شان ساعت ها را میگذراند. دنیا دست محمد حسین حدادیان است که می ایستاد دم در امامزاده و مردم را سامان میداد. دنیا دست توست، که روزها و شبها را با فکر کار برای مردم میگذرانی، اصلن دنیا، دست عباس است، که با کتابی دلداده میشود...






بعدن نوشت: بخشی از آن جمله ی آخر؛ و امان از آن بخشی از آن جمله ی آخر...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

اضطراری!

هو

میگم یوقت زشت نباشه کلن رمز و ایمیل و مایتعلق کاپسوئیه رو فراموش کردم -_-
موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

خانه ای برای حسین

هو


به من، تنها، حلاوت بندگی ات را بچشان، به حق این، شاید، آخرین قدم هایی که از بیت الحسینت در شمیران به سوی خانه برداشتم...

تو بگو چطور برای این همه آرامش که در آن خانه جمع شده بود دلتنگ نشوم؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
حاج آقا مرتضی

حاج آقا مرتضی

هو


برای ما که داشتیم کم کم با صدای پدرانه ات انس میگرفتیم این رفتن خیلی جانکاه بود...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
آرزوی روزهای دور

آرزوی روزهای دور

هو


عجیب نیست که فراموش کردم اینجا ثبتش کنم؟ 

آرزوی روزهای نه چندان دور را، که تنها با تو بود که محقق شد. بر طریق حسین...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

این نامه رو لیلا فقط بخونه...

هو


اتفاق گاهی این است، که بی هوا بعضی نامه های قدیمی را پیدا کنی، نامه های ایام جوانی، یادگار های شیطنت های بیست سالگی.
بعد بی آنکه باورت بشود، از اینکه روزی دیگری را ملامت کرده ای پشیمان شوی. تو، اگر سهم بیشتری نداشته باشی، در آن زوال که پیش آمد کمرنگ نیستی...
یک روز مرا بازخواست خواهی کرد. میدانم...
همه اش کار چینی بند زده است...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

سحر دوازدهم

هو


همه چیز خلاصه شده در زندگی ماشینی قرن 21. این همه چیز یعنی حتی سحر های ماه رمضان هم به انحصار کار و حقوق ماهیانه در آمده است. همه می دویم تا بیشتر در بیاوریم. تا بیشتر در کار غرق شویم. تا دو تا سایت و درگاه را بیشتر بارگزاری کنیم. میدویم تا مقاله های آمریکایی ها و ژاپنی ها را ترجمه کنیم برای پیشرفت کردن. غافل از اینکه اگر به جای این خروار خروار مقاله خواندن ها کمی حسن ظن مان را به خدا بیشتر کرده بودیم میتوانستیم از همین دعای سحر ده ها طرح تربیتی و آموزشی در بیاوریم. تمام سحر هارا داریم به بطالت میگذرانیم غافل ازینکه "الفرص تمر مر السحاب...". هیچ روزی نیست که برویم کنج حرم بایستیم امین الله بخوانیم و برگردیم. هیچ نیمه شبی نیست که با ناله ی العفو ملائکه ی ارک بسوزیم. مارا نه توان دوری تو ست، و نه تاب قربت... تو دست ما بگیر 

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

سحر اول

هو


هیچ توشه ای ندارم. دست خالی تر از همیشه. رجب و شعبان را به بطالت گذرانده ام. خبط و خطایم از همیشه بیشتر بوده؛ و غافل تر از هربار آخر شعبان خوانده ام ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه... هیچ بعید نیست که نیشخندی به روی زیادم حواله کرده باشی...

امسال که در به در فرصت های تا سحر بیدار ماندنم تو دستگیری کن؛ شاید عاقبت جایی به کارت آمدم...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

تکیه گاه

هو


اگر حمایت های تو نبود، اگر تو مثل کوه پشتم نایستاده بودی، اگر همیشه یارم نبودی محال بود بلای درس خواندن را به جان بخرم.

خدا را شکر بابت داشتنت...

موافقین ۰ مخالفین ۱
بنت الهدی
شیرینی یاسمن

شیرینی یاسمن

هو


یاسمن کلاس اول است. موهای خرمایی رنگ و صافی دارد. چشمهایش شاید هم رنگ چشم های من است. وحشی و بدون رنگ. نه روشن و نه تیره. مدام رنگ عوض می کند. صدایش خیلی کودکانه تر از آن است که بگوید امسال با سواد می شود. رفتارش هم. آن دلبری های دخترانه اش. آن همه کرشمه ای که در مایل نگه داشتن سرش دارد. روز اولی که دیدمش نمی توانست پیراهنش را بر تن کند و مدام به من میگفت خاله. به منی که بیش از هر کسی از این حرف ها متنفر است.
یاسمن از باقی بچه ها کوچک تر است. اگر هم سن و سال من بود مینوشتم لوند است. اما حالا که اینقدر کوچک است جز معصومیت توصیف دیگری برایش ندارم. هر روز که مرا میبیند سراغ ساعت های کلاسمان را میگیرد. نمیدانم در دلش چه میگذرد. شاید در خیال او هم من زن جوانی هستم که هر بار به صورتم لبخند میزند چشم هایم برایش دو دو میزند. شاید هم من همان خاله ای هستم که دکمه های تا به تای پیراهنش را مرتب میکند. نمیدانم... هرچه هست دخترکی که خیلی از شش ساله ها کوچکتر به نظر میرسد با لبخندی نمایانگر ردیف دندان هایی که همگی افتاده اند هر روز از من دلبری میکند.

یاسمن درست وسط روضه ی سخت و جانکاه روضه خوان گردنش را مایل نگه میدارد و با موهایی که آنقدر شل بسته شده که هر دم بیم آن دارم که باز شود به سویم راه می افتد. روضه خوان رفته است کنج خرابه و دارد از دست هایی می گوید که لب و دندان بابا را لمس میکنند. هنوز جمله ی بعدی شروع نشده که یاسمن مثل همه ی روز های هفته دست های کوچک و احتمالن نرمش را دور من حلقه میکند. دست هایی که آنقدر بزرگ نیستند تا تمام مرا در بر بگیرند. حالا که فکر میکنم می بینم انگار همیشه پرده ای از اشک در چشم هایش جا خوش کرده. در همان چشم های خمارِ وحشی. نمیدانم این قیاس کار شیطان است یا کارِ دلم. دلم که مدام دارد خیال بافی میکند. هربار که در مدرسه مرا به آغوش می کشد دست میبرم، دست های کوچک را از تنم جدا میکنم و بی آنکه ذره ای از احساس خوشایندم را بر ملا کنم میگویم من هم دوست دارم محبتم را به شما نشان دهم اما مدرسه و ساعت کلاس وقت مناسبی برای در اغوش کشیدن دیگران نیست. شاید آن لحظه هایی که دست های کوچک سه ساله بر صورت بابا کنکاش می کردند، یک نفر باید آن ها را جدا میکرده و می گفته خرابه جای مناسبی برای نشان دادن محبتت نیست دختر جان. خدا را چه دیدی شاید دخترک کمتر غصه ی خون های خشک شده بر لب های بابا را میخورد...

نمی توانم تمرکز کنم. روضه خوان سخت میخواند و من سفر کرده ام به دبستان. بین شاگردانم ایستاده ام و یک به یک نگاهشان می کنم. کدام یک رقیه ترند؟ شاید مطهره سادات... عصر یکشنبه بعد از جلسه مادرش با مدیر مدرسه ایستاده بود به حرف زدن. او از مهدکودک و خواهرش هم از دبستان، هر دو معطل بر روی پا ایستاده بودند و هر از چند گاهی سرک می کشیدند توی آشپرخانه. من که مطابق بیشتر روز ها ناهار نخورده بودم تازه پشت میز نشسته ام و دارم با نرگس حرف میزنم. یکباره حواسم میرود کنار در ورودی آشپزخانه. مطهره سادات سرش را میدزدد و میرود. بلند میشوم، توی درگاه در می ایستم و می گویم. مطهره سادات، لقمه بگیرم شما هم بخوری؟ گرسنه نیستی؟ یک نه ی خجالتی میگوید و سر میخورد پشت سر خواهر بزرگترش پناه میگیرد. برمیگردم کنار میز. غذا دیگر از گلویم پایین نمی رود. دو تا لقمه ی کوچک میگیرم و میدهم دست مائده سادات. میگویم مطهره حتمن لقمه را از تو میگیرد. ببینم چه میکنی! چند دقیقه ی بعد هر دو مشغول خوردن اند. بر میگردم توی جلسه. پای روضه. گوشم به دهان روضه خوان است و حکایت غریبی دختر حسین بن علی. اما خیالم باز پر زده. رفته در اتاق 110 راهنمایی، دو زانو روبروی تابش نشسته است و نمایش نامه را گوش میدهد. جعبه ی دستمال کاغذی وسط جمع به نیمه رسیده، و او دارد با آب و تاب میخواند. از همان جایی که بوی غذای گرم در خرابه پیچیده بود و زینب کبری میگفت «مگر نمیدانی که صدقه بر ما حرام است؟»...

کاش یکی این دل دیوانه را کمی تسلی بدهد... برای من خیلی سخت است فردا به مدرسه بروم و وقتی لبخند یاسمن را دیدم به گریه نیفتم. وقتی فاطمه عبای مشکی کوچکش را سرش کرده و دوان دوان میخواهد عصر به خانه برود. وقتی اسماء می آید کاغذ سفید از دفتر بگیرد و من که کاغذ هارا به دستش داده ام میگویم مراقب پله ها باش، یواش برو...
با این دلبری ها و این سادگی ها چه کنم؟ با اینکه میبینم دختر بچه های هفت ساله چقدر کم توانند و محتاج مراقبت؟ چه کنم وقتی قیاس میکنم دخترکان ترش رویی ندیده را با نازدانه ی اباعبدالله؟ با سه ساله ای که چهل منزل با سر بر نیزه شده ی پدر و برادرانش هم سفر شده... با کودکی که حتم دارم سراپا شوق بوده تا با شیرخوار شش ماهه اندکی بازی کند. تو بگو با این همه شیرینی... با این همه غم چه کنم....

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی