آمدن

هو


... و دلی که لحظه شماری میکند برای رسیدنش.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

به شوق روی تو...

هو


شاید پیش تر ها چنین احساسی نداشتم. اینکه زودتر خودم را به خانه برسانم، همه چیز را مهیای آمدنت کنم، غذا را بار بگذارم. چای ایرانیِ تازه دمی درست کنم؛ و با لباس آراسته و دامن پرچین، موهایم را به یک طرف شانه کنم، سنجاق مشکی کوچکی کنارش بنشانم و با لب های خندانی که ناشیانه سرخ تر شده اند؛ به انتظارت بنشینم.

وقتی زنگ در خانه را به صدا در آوردی، همان عادت دوست داشتنی ات، که محال است با کلید در را باز کنی و به خانه بیایی را میگویم، بی صبرانه به سمت تصویر خندانت در پشت آیفون بدوم و کلید سفید رنگ را محکم بفشارم. صدای روشن شدن چراغ های راه پله، تیک تیک کوتاهی است که مشتاق ترم میکند. پشت در بایستم؛ دستت را روی زنگ بگذاری و بعد، دیلینگ، لبخند روی صورتم پهن تر شود. در را که باز میکنم مرد بلند قد خانه با دستی که بیشتر اوقات پر است به رویم لبخند میزند. از همان لبخند های نابی که هیچوقت از من دریغ نمیکنی آغوش باز کنی و من بی معطلی خودم را به بازو های مردانه ات بسپارم...

عادت های جدید زندگی مان، در آستانه ی یکساله شدن؛ چقدر روز به روز حلاوتش بیشتر میشود. مثل شراب نابی که حالا جا افتاده تر شده است... با امروز سه روز است که نه آن لبخند شیرینِ پر نور را به چشم هایم هدیه کرده ای، و نه آن بازوان پر قدرت را همچون شاخه های درهم تنیده ی تاک دورم پیچیده ای. من این بلندترین شب های سال را یک به یک به شوق آن چشم های پرخنده ی همیشه مهربان انتظار میکشم و دلتنگی ام را برای تو، و خانه ی پر مهرِ ساده مان با حوصله تحمل میکنم. تنها به این امید که دیر نیست آمدنت...

راستی، هیچ فکرش را نمیکردم روزی اینقدر برای خانه مان دلتنگ شوم. برای دیوار های ساده ی رنگارنگش که با مهربانی و درایت تو اینقدر زیبا شده اند. برای آن سبزیِ آرام که سینه اش را گسترده تا ما تصویر زیباترین خاطراتمان را بر آن بنشانیم. برای آشپزخانه ی کوچکی که همیشه هرقدر هم اینطرف و آنطرف میدوم باز یک ظرف کثیف با لبخند موذیانه ای برایم سرک میکشد. برای مبل های راحتی مان. برای نصف بیشتر خانه که تقریبن هیچوقت همدمِ ما نیست. دلتنگِِ همه چیز... زودتر بیا. پیش از آنکه صبر من بیش از این تمام شود...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

اربعینیات، یکم

هو


با کربلا حسین،

مستم میکنی....

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

شب هفتم محسن حججی

هو


خودم را میرسانم میدان امام حسین، شلوغ است. اگرچه معیارم برلی شلوغی تشییع صد و هفتاد و پنج شهید است. خلوت تر است. آفتاب صاف میخورد به سرم. گرم است. دیروز کمی دیرتر رفته ام امامزاده و نزدیکی های میدان ندا جا شده ام. امروز که سرکار نیستم بی تاب ترم تا زودتر خودم را به همان جای همیشگی برسانم. بین ستون دو و سه.

عکسش را سایه بان کرده ام. اول روی سر خودم. بعد برای زنی که پایین پایم روی زمین نشسته است. بعد روی سر مامان. و خودم طوری ایستاده ام که آفتاب توی صورت زن نیفتد. تا دلت بخواهد گرم است.

صدایش شاید اصلن شبیه تو نباشد؛ اما تنها چیزی که برایم تداعی میکند صدای توست. صدای تو خش دارد. صدای حججی صاف است. صدای تو آنطور است که دوست دارم. مردانه تر. جملات را شمرده شمرده ادا میکند. بعد کم کم بغض می آید توی صدایش جا خوش میکند. به پسرش میگوید تو و مادرت را دوست داشتم. و من فکر میکنم به آن روزی که صدای تو پخش میشود و من با این جمله قند توی دلم آب میشود. دلی که از غم تو متلاشی شده...

نمی ایستم. پیاده می آیم تا شریعتی. و بعد روانه میشوم سمت امامزاده. باید سفره ی غمهای دلم را یکجا پهن کنم. این بغضی که در سینه ام نشسته دارد خفه ام میکند...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

حکایت بعد از نیمه شب

هو


تصویر را کمی بالا و پایین میکنم. آدپهای زیادی را میشناسم. تکرار شونده ترین چهره همان مرد درشت هیکلی است که اسم و فامیل موزونی دارد. باید سرخورده می بودم؟ از اینکه جرئت کرده بودم ریاضی را دوست نداشته باشم و به مهندسی پشت پا بزنم. گورِ پدر مدرک و الهی به امید تو. میخواستم بروم دنبال علاقه ام. همین کار را هم کرده ام. شب تا صبح دارم درباره ی گلشیری میخوانم و به چشم های غزاله ی علیزاده خیره میشوم. به اینکه آن زیبایی مسخ گننده ای که امیری از آن میگوید کجای آن چشم ها لانه کرده است؟ علیزاده را نیکی به من شناساند. وقتی کتاب بیژن الهی را برایم آورد. کتابی که نخوانده بخشیدمش. اگرچه نیکی را خیلی دوست دارم. ولی کتاب مثل وزنه ای سنگین بود روی قفسه ی کتاب هایم. انگار میدان مغناطیسی ایجاد کرده باشد و بخواهد تمام اجزای اتاق را ببلعد. 

اولین بار که از علیزاده خواندم با دیدن علت مرگش از او ناامید شدم. بعد ها که به آن مصاحبه ی کذایی از بهنود برخوردم مثل دختر های سی ساله ای که پیگیر اخبار خاله زنکی هستند گوگل کردم غزاله علیزاده و أوینی. و بعد به آن نوشتارِ مبسوط امیری رسیدم و ملاقات حیرت انگیزش با علیزاده. حتی آن پوستر های ضدانقلاب که نوشته بودند علیزاده را حکومت کشته است.

روایت ها خیلی غریب است. هرکدام حرفی دارد و من هیچ کدام را جز گمانه زنی و اتهام نمیدانم. یکی میگوید از رنج بیماری، دیگری حماقت بار میگوید از غم آوینی و من اما آن روایت سراسر پوچِ ضد انقلاب را دوست تر میدارم. اینکه علیزاده را عده ای کج فهم کشته باشند و گناهش بماند برای انقلاب ما. نه اینکه علیزاده را دوست داشته باشم، نه، اصلن او را آنقدر که باید برای دوست داشتن شناخت نمیشناسم. نه خانه ی ادریسی هایش را خوانده ام و نه حتی با کتاب همسر سابقش کنار آمده ام. تنها از این میترسم که روزی نویسنده ای سیاه پوش باشم که خودش را از درختی میان دو صخره در جواهرده حلق آویز کرده است. از روزی میترسم که دیگری در ملاقات با من بگوید وقتی در آغوشش گرفتم بوی سیگارش بهت زده ام کرد. این علیزاده ای که میتوانست فردای من باشد را دوست نداشتم.

میخواستم خیال علیزاده را داشته باشم و حسینِ خودم را. همه پسند باشم اما نه به هر قیمتی. میخواستم سوره مهر کتابم را چاپ کند اما جایزه ی گلشیری را من برنده شوم. میخواستم با همین استواری که برای حسین بن علی دارم همه را به صف کنم. با همین برکت. با همین نشانه. میخواستم اسمی داشته باشم، مثل فاطمه شهیدی. مثلن لیلا مسیح. لیلا که میدانی؟ حکایت دلداگی ماست. حکایت دلداگی مادر جوان از دست داده. بگذار کمی با رؤیایم زندگی کنم. بی دغدغه. صبح تا عصر کلاس باشم و بعد با پژوی 504 سبز رنگم تا لواسان رانندگی کنم و خلعتبری در ماشین گوش کنم. بعد بیایم شام مختصری مهیا کنم و تا آمدنت یک ریز بنویسم. تمام آرزو هایم در همین چند کلمه جا میشود. حسین بن علی. تو. معلمی. پژوی 504 سبز رنگ و نوشتن...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

به فتح میم، بیست و نهم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

نویسندگی

هو


با ذائقه ی سطح پایین امروزِ ملت، نویسنده ی موفق شدن کار دشواری نست.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

شب بیست و یکم

هو


هیچ چیز از امشب نفهمیدم... 

بنا نیست امسال توشه ای داشته باشم.

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

مخاطب خاص عزیز تر از جانم

هو


تو شیرین ترین بخش حافظه ی منی...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

لعنتیِ گذشته

هو


متاسفم که شب نوزدهم ماه رمضان دعا کردم بخشی از حافظه و گذشته ام به کلی فراموش شود. برای خودم متاسفم. برای ضعیف بودنم. 

آدم بی جربزه ای هستم...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی