دل‌بستگی

هو

 

دوست داشتن اگرچه ذره ذره می‌آید اما مثل یک تابع سینوسی پرافت و خیز است. گاهی در اوج و گاهی در قعر. گاهی سرمست از دل‌دادگی و گاهی فقط از روی عادت.
چه خوب که عمر این قعرها کوتاه است، و عمر آن قله‌ها بلند. جایی که در آن همه چیز شیرین‌تر است. شیرین‌تر... شیرین‌تر...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

پلت‌فرم جامع حرف خود را عوض کردن!

هو


حقوق 9 میلیونی خیلی اغوا کننده بود. برای همین در کسری از ثانیه رزومه را در مقابل پیشنهاد همکاری‌شان فرستادم! البته آن‌ها هم در کسری از ثانیه خیلی با رزومه‌ی من حال کردند و دقیقن فردا صبحش زنگ زدند و قرار مصاحبه گذاشتند. توی همان مصاحبه هم لو دادند که خیلی خوششان آمده، هرچند مثلن گفتند برو تا ما تماس بگیریم! فردایش زنگ زدند که بیا نمونه کار بده ما بین تو و یک نفر دیگر مرددیم! یک ساعت نشده فرمودند از فردا بیا!

فردا پنج‌شنبه بود که رفتم و حقوق 9 تومانی‌شان شده بود 1.5، و دو روز در هفته شده بود سه روز. مصرانه گفتم با این شرایط نمی‌‌آیم و نرفتنی شدم!

کاش مجموعه‌ها بیاموزند نباید روی هوا حرف بزنند.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
یادداشت‌های دفتر گل‌قرمزی

یادداشت‌های دفتر گل‌قرمزی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

سحر پنجم

هو

بدون هیچ آورده‏‏ ای،
کاش همینطور بی تشریفات مارا بپذیری...
موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

تنهایی

هو


از نظر روحی نیاز دارم چند روزی موبایلم را خاموش کنم، و بی خبر بروم جایی که هیچکس فکرش را هم نکند. بروم با خودم سنگ وا کنم، بروم برای آدم های زندگی ام دلتنگ شوم، که قدرشان را بیشتر بدانم... بروم از هیاهوی درس و بحث و کار جدا شوم، بروم خلوت کنم، یک نفری با خودم، با کتاب هایم، با روز های دور مجردی ام. نیاز دارم از این چیزی که هستم فاصله بگیرم. می خواهم لپ تاپ را بزنم زیر بغلم، و هر روز بروم یک گوشه در کتابخانه ی خلوتی بنشینم و ساعت ها بنویسم. نیاز دارم تهی شوم از این همه فکر، از این هجوم لاینقطع ناامیدی و خستگی... نمیدانم چه مرگی گرفته ام....

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
به فتح میم، سی و یکم

به فتح میم، سی و یکم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی
دریاب کار ما که نپیداست کار عمر

دریاب کار ما که نپیداست کار عمر

هو


خیلی ازت دور موندم، خیلی زیاد. اونقدر که اصلن هیچوقت فکرشو نمیکردم؟ نکنه باز با من قهری؟ نکنه یه حال گیری اساسی تو راهه؟ نکنه چی؟ من که نمیفهمم این همه دوری رو... نمیفهمم بخدا... خستم. خیلی خسته. خسته ی روحی. فکری. جسمی... حال و حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم... دنبال یه راه حلم. یه گشایش. یه نیم نگاه. تو که مارو تحویل نمیگیری. قبول اصلن. از همین راه دور بهت میگم. خودت همه چیز رو درست کن. خودت راه رو نشونم بده. خودت چراغ بده دستم. این چه وضعیه آخه؟
این شبا، من؟ اینجا؟ اینطوری؟ من الان باید روی تخت گوشه ی اتاق همون هتل همیشگی دراز کشیده بودم، تا دم دمای مغرب که بیام خودمو به صف نماز جماعت صحن جامع برسونم. اصلن من الآن باید توی برف و سرمای بهمن، آخرین نفرِ صف نماز توی صحن انقلاب وابمیسادم... قهر کردی با من؟

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

آشفتگی

هو


چرا باید همه چیز انقدر آشفته باشه؟ از همه بیشتر حالِ ما...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

علمدار

هو


اون تب و تاب، اون بی چون و چرا خواستن، اون فقط خواستن، یه بار سراغ آدم میاد. یه بار یا به شیرینی عسل، یا به تلخی زهر...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

منتظرت هستم

هو


بعد از قریب به سه سال این طولانی ترین مدتی ه که ازت بی خبرم...

دلم برای صدات، لبخند هات، حتی برای اخمت تنگ شده... 

می دونم که خسته از راه میای پیشم. با دست هایی که این ساعتها با اسلحه هم آغوش شدن، با دلی که ایمان داره به این راه. با چشم هایی که مست خوابن. منتظرت هستم...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی