۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

تو را نا دیدن ما غم نباشد

هو


احوال پریشان را نشانه ای بهتر از نانوشتن؟

موافقین ۵ مخالفین ۰
بنت الهدی

سحر آخر

هو


دل کندن از رمضان همیشه سخت بوده. آن هم رمضانی که همه اش به مستی و بطالت گذشته. انگار هنوز منتظرم روزهای بعدی ماه خدا بیایند و من کمی دریابم. دریابم که تو برای آسوده بودن من همه چیز را فراهم کردی و من حتی به قول ساده ی خودم و تو و شب بیست و سوم رمضان هم وفادار نماندم. 

مینویسم اینجا، که آخرین سحر رمضان اولین سال در مسیر کمال بودنم، قول میدهم، به خودم، به تو، به امام حسین، به مرد زندگی ام، به لیله القدر، به حسینیه فاطمه الزهرا، به تمام روزهایی که در گرمای تابستان با زبان روزه در علی محمدی برای اعتلای اسلام کار کرده ام، به تک تک کلمات نهج البلاغه که این شب ها صاحب و مصاحبم شده، به سال های رفته از عمرم، به روز های انتظار تا استجابت حرفهای کنار ضریح با تمام وجود، با تمام صداقتی که در من هست، با تنها سرمایه ام، اشک بر سید الشهدا، شیطانی که در من هست، و جز من نیست به ذلت بکشانم. تو دست گیری میکنی. تو کریم بنده نوازی. بعید نیست نجات وقتی تو را دارم...

موافقین ۵ مخالفین ۰
بنت الهدی

پای درس امیرالمومنین

هو


یابن آدم، اذا رأیتُ ربک یُتابع علیک نعمته و انت تَعصیهِ فاحذَرهُ.

...

مبادا بذاری به حال خودمون باشیم...

موافقین ۳ مخالفین ۰
بنت الهدی

به فتح میم، بیست و پنچم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

سحر بیست و سوم

هو


حانیه میگوید میوه نداری؟ نگاهش میکنم و به خنده میگویم داشتم! بین راه تا برسیم خوردیم تمام شد. با همان لحن شاکی همیشگی میگوید نیست خیلی مسیرتان دور است! لبخند میزنم و برمیگردم سراغ قرآن خواندنم. یک گوشم پی حرفهای حاج آقاست. دارد فضیلت شب بیست و سوم میگوید. تند و روان سوره ی عنکبوت را میخوانم. یادش بخیر. کوچک تر که بودم میگفتم هرکس عنکبوتی را بکشد باید سوره ی عنکبوت بخواند؛ چون عنکبوت همان حیوانی است که در غار جان پیامبر را حفظ کرده. و از بس خواندنش برایم دشوار و ناممکن مینمود محال بود عنکبوت های کوچک و بزرگ توی پارکینگ را بکشم. اما حالا در سن بیست و یک سالگی شب بیست و سوم ماه مبارک نشسته بودم و نه تنها سوره ی عنکبوت را میخواندم؛ بلکه با همتی مثال زدنی همزمان سخنرانی و توصیه های حاج آقا را هم گوش میکردم. حانیه میزند به پهلویم. آیه که تمام میشود برمیگردم و میگویم چه شده؟ خودش را مظلوم میکند و میگوید برو آب بیاور تشنه ام. در لحظه به دلم می آید که حاج آقا میگفتند کار های خوب را بگذارید شب قدر انجام بدهید که ثوابش صد چندان باشد. با زرنگی میگویم باشد، اگر کفشهایت راحت است بده من بپوشم بروم بیاورم. صندل های حانیه را میپوشم و از لابلای جمعیت میروم سمت تانکر آب. دیگر قرآن همراهم نیست، پس تمام حواسم را به حرف های حاج آقا میدهم. میگویند عافیت بخواهید. همان توصیه ی سال قبل. همان خواستنی که در های رحمت را به رویم باز کرد. همان عافیتی که در تحصیل دستم را گرفت. در نگه داشتن نصف دینم به احسن نحو راهنمایم بود. مرا اربعین کربلا برد. و هزار نعمت دیگر که از کثرت فراموشم شده. حاج آقا میگفت همین عافیتی را که گفتم، برای دیگری بخواهید. برای رفیقتان. برای بغل دستی. برای پدر و مادر. برای کسانی که دوستشان دارید. هنوز لیوان یک بار مصرف از آب خنک پر نشده که تصمیم میگیرم برای تو عافیت بخواهم. امسال. برای تو دعا کنم. به برکت این دعا شاید در حق من نیز چیزی اجابت شود. برمیگردم سمت جایی که نشسته ایم. تا آخر سخنرانی باقی سوره ها را میخوانم و بعد گوش میدهم به حرف ها و روضه ای که حاج آقا میخوانند. مهیای قرآن سر گرفتن میشویم که یادم می آید دیشب زن دایی جانت میگفتند زمانی که قارون را زمین بلعید خدا گقت به عزتم سوگند اگر یکبار مرا صدا زده بود اورا میبخشیدم. همین تلنگری است برای اینکه "بک یا الله" را این بار با توجه بیشتری بگویم. چشم هایم را میبندم و ناگهان تصویرمان در خیابان شیرازی حوالی ورودی حرم نقش میبندد. ذکر گفتن ها همزمان میشود با حرکت مان. از در ورودی به بسط طوسی. داریم به امیرالمومنین قسم میدهیم که یاد شعر آقای سهرابی و بسط طوسی می افتم. دلم میلرزد. نمیدانم چه سری است در اینکه حاج آقا امسال اشتباها حضرت مجتبی را جابجا میگویند و ما دوبار به کریم اهل بیت متوسل میشویم. هرچه هست فرصت است برای گدایی کردن. میگویم آقا جان تو با کریم بودنت دست مارا بگیر. ما با بضاعت اندکمان عزای تو را اقامه میکنیم. یکی یکی اسامی مبارک ائمه را میگوییم تا میرسیم به حضرت باب الحوائج موسای کاظم. انگار یادم افتاده باشد که در حرم علی بن موسی هستیم. دو تایی میرویم وارد صحن انقلاب میشویم. کنج انقلاب مینشینیم. درست مثل همان سحری که رفتی برایمان صبحانه از خادمین آقا گرفتی. با بردن نام امام جواد توی دلم میگویم باب حاجات حضرت رضا... دلم فرو میریزد. سنگ سیاه آب میشود از دلتنگی حرم... من هستم و پنجره فولاد. من هستم و نام تو که به آقا، به صاحب نامت میسپارمت. من هستم که روبروی پنجره فولاد ایستاده ام و از حضرت هادی میخواهم تو را اربعین به کربلا ببرد. پرت میشوم به چند ماه قبل. به سحر سرد بهمن ماه نود و چهار وقتی با پای برهنه در صحن انقلاب راه میرفتم و نقاره میزدند. وقتی از ایوان طلا وارد میشدم و صدای نقاره هنوز می آمد نام مبارک حضرت عسکری را میبردیم. از دار الشکر کنار ضریح در روضه ی منوره صاحب و مولایمان را صدا زدم و گفتم اگر مانع ظهور تو من هستم، مرا از میان بردار. برای تو کنار تصویر حرم مولای غریبمان عافیت خواستم... همان قدر سربسته که فردای شبی که با هم نزدیک منطقه ی پنج حرم نشسته بودیم خواسته بودم. همان قدر با خجالت. همان قدر با دلهره. با همان ترس همیشگی که در من هست. من برای تو خواستم... همان طور که روزی، فردای اربعین کنار ضریح سید الشهدا برای خودم. به شیوه ی خودم. کاش یکبار دیگر کنار ضریح حسین بن علی بی اختیار دق الباب میکردیم...

موافقین ۴ مخالفین ۰
بنت الهدی

سحر بیست و دوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی