۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

راننده خط خیابان امام رضا

به هوای حرمش میگذرد ایامم...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

چشم ها

هو


برای چند دهمین بار در این دو روز به آینه زل میزنم و تک تک اجزای چشم ها را مرور میکنم؛ هیچ چیز آنقدر گیرا نیست که از پشت عینک، در نگاهی گذرا به دختر چادری جلوی در مترو شهر ری خود نمایی کند. بی اختیار لبخند میزنم. داستان ما هنوز خیلی زیر و بم دارد.

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
گلِ خنده رو

گلِ خنده رو

هو


توی این روز های شلوغ و ملال آور، تنها چیزی که مطبوع است یادآوری خاطره ی دو سال قبل است. درست زمانی که دختری نوزده ساله بودم با سری پر شور که یقین داشت اگر ازدواج کند، دیگر نمی تواند از لذت های دوران تجرد ذره ای بچشد. پیراهن چهارخانه ی آبی تنش بود، با روسری مشکی. شب میلاد سید الساجدین بین ستون یک و دوی امامزاده کنار دست ساجده نشسته بود و زیر چشمی، باری مردی که به تو شبیه بود را از صفحه ی پروژکتور نگاه کرده بود. اینکه آن روز ها مشهد بوده ای حالا دست مایه ی لبخند های عمیق گاه و بیگاهی شده که به سادگی آن روزها زده می شود.

میان این همه خستگی ناشی از دوندگی های بی مورد، چه چیز از داشتن تو، و خاطرات مشترکی که با تو دارم شیرین تر است؟ حتی زمانی که روبروی آن مشاور تحصیلی احمق نشسته ام و دارد از خانواده ام می پرسد، خدا خدا میکنم بحث را بکشاند سمت تو و از تو برایش بگویم. از اینکه چقدر برای منی که هیچ چیز نیست خوب بوده ای.

می شوذ شش صبح بیدار شد، به کلاس مزخرف عبداللهی رفت، درس ها را گوش نداد، و ساعت دوازده دنبال اتاق هشت در آموزش جدید گشت. میشود دو ساعت تمام معطل ماند و دست آخر نا امید شد. می شود بعد از قریب به دوازده ساعت، دقایق طولانی ترنجستان بهشت را زیر و رو کرد فقط به این دلیل که میخواهم عیدی برایت بیاورم. میشود وقتی هوس گریه های سر ظهر پشت کتابخانه ی کوچک روبروی ضریح سید الکریم در آدم بیداد میکند بیخیال شد و بی تو، بی اجازه ی تو جایی نرفت. میشود در عرض یک ساعت، درست قبل از آمدنت ضرب العجلی غذای ساده ای را برای اولین بار درست کرد و زیر نور لامپ های خیابان کاج با تو هم سفره شد. می شود تمام خوردنی های عالم را شکل قلب برش زد. میشود کنار ضریح حضرت عبدالعظیم برای بیشتر و بیشتر دوست داشتن تو دعا کرد. می شود تمام سه شنبه های عمر را با خاطره ی اولین سه شنبه ای که با تو به زیارت رفتم سپری کرد. با تو هیچ چیز نا ممکن نیست. محال است مرا با خودت زیارت ببری و غم های دلم تسکین پیدا نکند.

یادت هست؟ نوشته بودمت معجزه میکنی. نوشته بودمت غم را میبری. یادت هست؟ میگفتی «من این سیاه سوخته ام؟» میگفتمت خیلی نژاد پرستی و میخندیدم. و میخندیدم. تو نبودی، اما دوشنبه شبی که سالگرد بابا هادی بود، زن دایی جانت میگفت تو گل خنده رویی. و قند توی دلم آب میشد. ذوق میکردم که این گل خنده رو همسر من شده. ذوق میکردم که تو را دارم. و با داشتن تو همه چیز را. خوشبختی را. آرامش را. امام حسین را. همین چند روز پیش بود که داشتم فکر میکردم چه چیز میتواند انگیزه ی خوبی باشد برای بهتر نماز خواندن. دیدم برای اینکه لیاقت و توان مادری کردن بچه هایمان را داشته باشم، لازم است خوب نماز بخوانم. حتی نماز را هم با تو دارم. همه چیز را. با تو. کنار تو. گلِ خنده رو.

موافقین ۳ مخالفین ۰
بنت الهدی

کلمات مطبوع

هو

نفس و مونس و همدم
موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

گالت توت فرنگی

هو


ساعت هنوز پنج نشده، شاید یک ربع مانده، یا ده دقیقه، شاید هم کمتر. کابینت نزدیک گاز را باز میکنم شیشه ی آرد را بیرون می آورم و با نصف اندازه های دستور اصلی خمیر گالت توت فرنگی را درست میکنم. نه اهل ترازو استفاده کردنم و نه پیمانه ی استاندارد در خانه داریم. یک لیوان دسته دار فرانسوی را پیمانه ی خودم کرده ام و بی آنکه دنبال خرج کردن و خریدن این ظرف و آن وسیله باشم بی صدا سرم را به کاری مشغول میکنم.

راست راستش مارمالاد را گذاشته بودم پنج شنبه که عید بود شیرینی درست کنیم ببریم برای مامان، بعد فکر کردم نه وقت هست و نه شاید باب طبع اهل منزل باشد، بی خیال شدم. ظهر که دیدم بی کار مانده ام ایستادم به درست کردن شیرینی، مرد من صبح رفته بود کوه و اگر شب می آمد به دیدنم، خسته بود. چای میخواست؛ و چه چیزی از شیرینی های ساده ی خانگی کنار چای بهتر است؟

ساعت شش و ده دقیقه است، خمیر را می آورم بیرون، مارمالاد توت فرنگی را لایش میگذارم و توی ظرف سرامیکی سفید رنگ کیک میپزم. گالت توت فرنگی. آن هم با ابداع خودم. هیچ کجای چیزی که درست کرده ام به دستور اصلی نرفته است.

ساعت هفت میشود، هشت، نه. راستی امشب قرار نیست بیایی. کیک را که از دست اهل منزل پنهان کرده ام میبرم روی میز میگذارم و خورده میشود. با خودم میگویم فردا باز هم برای تو درست میکنم، هنوز آنچه از خاطرم گذشته تبدیل به لبخند نشده، که یادم می آید گفته بودی پای دوست نداری.

ذوقم تمام میشود.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

این با ناراحتی نوشته شده است

هو


گوشی به دست به پهلوی راست روی تختم دراز کشیده ام و دل دل میکنم که بالاخره بعد از این همه چیزی بنویسم. پایین موهایم هنوز خیس است، از همان خیسی هایی که صبح که بیدار شوی کار دستت داده و گلویت درد گرفته؛ اما باز هم همت نمیکنم خشکش کنم.

میخواهم بنویسم، گله کنم، داستان بگویم، اما همین که پنل مدیریت را باز میکنم و میبینم نوشته ای، همه چیز فراموشم میشود. انگار نه انگار. نمیدانم باید بخوانم و ذوقت را داشته باشم، یا مثل صبح از جملاتت درمانده شوم؟ نمیدانم اینطور وقت ها باید چگونه رفتار کنم.

دارم از همه دور میشوم. از خانواده ی خودم. از دوستانم. از همه. دارم دیوار میکشم دور خودم. دارم فرو میروم در تنهایی. جمعه شب ها خیلی سخت میگذرد، جمعه شب یعنی از شنبه باز برای یک ساعت دیدنت باید سخت انتظار کشید. شاید یادت نباشد، اما همان شبِ لعنتی که من چادر صورتی رنگ روز عقد را سرم کرده بودم، و جرات بخرج دادم رو به تو بنشینم، گفتی و تصدیق کردم انحصار طلبی ام را، گوشه گیر بودنم را. نمیدانم شاید این امروزی تر از من هایی که فنگ شویی میدانند و انرژی مثبت و منفی را میفهمند به عقیده شان، من، درون گرا باشم. یا کوفتی مشابه همین. مرضی که دلش میخواهد الآن پشت دیوار لانه، سوم آذر باشد و رویش نشود تو را نگاه کند.

نمیدانم چه مرگی دارم. مرگ عجیبی که ناراحتی هایش را با یادآوری خوشی ها فراموش میکند. کاش میشد غم ناراحت شدن ها را هم فراموش کرد... غم اینکه توقع نداری چیزی را به تو نسبت دهند، غم خیلی چیز ها... درد من درمان هم دارد؟

مثل شیشه که زود ترک برمیدارد، راستی کی تا این اندازه رنجور شده بودم؟

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

به فتح میم، بیست و دوم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

هوت

هو


و تندیس عاشقانه ترین جملات سال را باید بدهند به تازه عروسی که برای دامادش میان خواب مینویسد ”یلی دوستت دارم؛ هوت”

این هوت خروار خروار به آن رمانهای بلند و آن داستان های پریان و این جملات صد تا یکی امروزی شرف دارد...


موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

یادداشت های دفتر گل قرمزی

هو


دراز کشیدی، نه سرت را بلند کردی، نه حرف زدی. فقط مردانه سکوت کردی. کلافه بودی و دل نگران، اگر میتوانستم کاری کنم خیلی خوب میشد؛ اما مگر من چقدر بلد بودم؟ چقدر میتوانستم قوی بنظر برسم؟ نمیدانستم برای آرامش گرفتن چه باید کرد. ساکت شدم. به تو پناه آوردم. با تو همراه شدم. در تو حل شدم. کنار تو آرام گرفتم و مصمم شدم هرچه که پیش آمد...




از یادداشت اول دفتر گل قرمزی

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

به فتح میم، بیست و یکم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی