دیوانگی هم عالمی دارد

دیوانگی هم عالمی دارد

هو


تقریبن روی سر و کله ی همدیگر نشسته ایم. حانیه چهار زانو، با هر زور و ضربی که شده خودش را جا کرده، من جای دوزانو نشستن هم ندارم. یک پای من روی حانیه است. زانوی خانم عقبی وسط کمر من. شصت پای من توی چشم جلویی، خلاصه بساطی داریم.

بچه ها میروند پشت تریبون حرف میزنند، همه ی صحبت ها و ری اکشن های حضرت آقا یک طرف، آن دقایقی که برای عرض ادب کنار آقا میروند یک طرف. شکر خدا قدم میرسد از وسط جمعیت اتفاقات را نگاه کنم. یک نفر دست آقا را میبوسد، یک نفر شانه شان را. یکی از دختر ها نشسته پایین عبای آقا را بوسه میزند. هرکس به نحوی. بالاخره علما حسابشان از بقیه جداست.

حانیه طوری نگاهم میکند که یعنی «هدی گردنت شکل غاز شده، رعایت کن.» بیخیال میگویمش «من دوس دارم صورت آقا رو بوس کنم.» خانم کنار دستی حانیه طوری نگاهم میکند انگار بلند شده ام وسط جمع دارم بندری میرقصم. حانیه گوشزد میکند که «خیلی دیوانه ای!». عین خیالم نیست که دیگرانی که صدای زیر ما دو تا را شنیده اند، حتمن دارند تخطئه ام میکنند و میگویند عجب دختر بی حیا و بی ادبی. تا آخر صحبت های بچه ها، همه ی حواسم پیش این فکر خل مئابانه ی خودم است.




برخط

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

دیدگاه فوری

هو


امان از جهل مردم...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

هرچه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر...

هو


خواب دیدم می روی، تعبیر آمد میرسی
هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی

تشریح

هو


دارم نمیتوانم بخوابم،

و این آخرین خبری است که از خودم دارم.

خسته، با حال بیماری، دندان درد و استرس؛

این همه ی آن چیزی است که در ساعت شش و چهل و شش دقیقه ی صبح دوشنبه به من لبخند می زند.


موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
اخوانیه

اخوانیه

هو


من به سیده زهرا افتخار میکنم، خوب نگاه کن، حسادت نمیکنم. چون من در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم خودم را با او قیاس کنم که کار به حسادت بکشد. به او افتخار میکنم. چون می توانست درس نخواند و شریف برود، اما تمام پیش دانشگاهی اش را درس خواند و جمعه ها تست زد و خودش رتبه آورد و رفت شریف. چون آنقدر خاکی بود که از من، که هیچ نیستم برای برادرش سراغ زن میگرفت. چون عزیز ترین کتابهایش را به من قرض میداد و من گاهی چند ماه طول میدادم تا تمامش کنم. چون اول دبیرستان شمع هارا توی هال خانه شان چیده بود تا فضا شاعرانه تر باشد. چون من و حانیه تختش را شکستیم و زهرا طوری برخورد کرد انگار فقط یک خودکار از روی میز بر زمین افتاده. چون وقتی به او گفتم خیالت راحت باشد، گیر نمی افتیم، من جواب مامانت را میدهم، دنبال من آمد آن سوی دیوار تا با هم تا رودخانه دولا دولا برویم. چون ما یک گروه چهار نفره بودیم. یک گروه چهار نفره ی خوب که اسم هم داشتیم، "طریق الشهاده لدار السعادة فی مکتب الولایة الی یوم القیامة". و آن زمان آنقدر تست عربی نزده بودیم و سر کلاس سهیلا مکالمه های مزخرف عربی گوش نداده بودیم که برایمان مهم باشد این مزخرف چهار جزئی که نوشته ایم درست است یا غلط.

سیده زهرا یادت هست با هم توی فشم دستشویی شستیم؟ آن هم دستشویی هایی که فقط خودمان میدانیم از سر شب به بعد از کنارشان رد شدن هم کفاره داشت. اما ما سه تا مردانه به گراهام گفتیم که مارا بگذارد برای شستن دستشویی ها. من فکر میکنم مامان هنوز نقاشی تو را دارد، که عروسش را کشیدی و سال اول راهنمایی توی نمایشگاه علوم اجتماعی و جغرافیا که ما جز بازی کردن هیچ چیز از درسشان نفهمیدیم، به او هدیه دادی. یادت هست تمرین ماشین حساب را، با خانم محمدی دوست. که تو خودت انجامش داده بودی؟ ما کلاس خانم آذری بودیم. من و حانیه.

ما سه تا دیوانه ترین آدمهای روشنگر بودیم. یادت هست چقدر با مدرسه درگیر بودیم؟ یادت می آید امتحان اجتماعی اول دبیرستانِ همسر فلانی را؟ پرسیده بود از حکومت و ما هرچه از دهانمان درآمده بود نوشته بودیم؟ چند تا فحش آبدار نثار اکبر کرده بودیم. آن هم درست توی مدرسه ی خودش. خدا عقلمان بدهد، همشهری تان را حسابی کفری میکردیم سر کلاس ها. میگفت حذف دوره مان میکند. یادت هست مثل دو اسب وحشی که میخواستند رامشان کنند نزدیکی های نوروز دور حیاط میدویدیم و وجیهه بهمان میگفت توی کلاستان بوی گند عرق می آید؟
من آن بوی گند عرق را به خیلی چیز هایی که امروز دارم ترجیح میدهم.

فقط به من بگو، یادت هست توی اتاق پرورشی یواشکی چوغوت پیریزو خوردیم؟ آن لقمه های مزخرف درازت را یادت هست که صبح به صبح عوض صبحانه کوفت میکردی؟ یادت می آید یک بار به جای این لقمه ها نان غذایت را خورده بودی و تا خود زنگ ناهار نفهمیدی که نان خالی خالی را عوض نان و پنیر به دندان کشیده ای؟

سیده زهرا یادت می آید شاطر را دست به سر کردیم تا خودم کنار دست تو بنشینم؟ یادت هست نصف رتبه های خوبی که می آوردم در کلاس سر این بود که کنار تو کم نیاورم؟ یادت هست توی لعنتی هیچ وقت توی درس از من عقب نبودی؟ سنجش من چهارم هم که شدم تو دوم بودی.

چقدر تئاتر هایمان را دوست داشتیم. امروز آقا میگفت توی دانشگاهها از ظرفیت تئاتر غافلند. و من به خودمان فکر میکردم. به دریای سینایمان. به خیانت. به آن خرابه ی نفرین شده ای که ما سه بار بازی اش کردیم. و یکبار از داغش نمردیم. به آن نمایش دو نفره ی تو و حسنا که من صداگذاری اش کردم و کم مانده بود بلند شوم حسنا را کتک بزنم بخاطرش. آن کمربند قرمز من توی خیانت یادت هست؟ ما باید برویم آن تئاتر را برای شیخ حسن اجرا کنیم.

سیده زهرا، تو بهترین و تنها سید زهرایی هستی که میشناسمش. خاطره بازی ها بماند...
مامان زرشک پلو با مرغ آورده برای سحر. من باید بروم.


کیم کاپسو

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
الحمد لله جانانه

الحمد لله جانانه

هو


یک الحمد لله جانانه برای اینکه بابا حتا یکبار حاضر نشد برایم غذای حضرتی بگیرد.
من و بابا خیلی جاها اختلاف نظر داریم.
ولی از اینکه ولو یکبار در زندگی اش از موقعیتی که دارد سوء استفاده، یا حتا استفاده نکرده است لذت میبرم.
خوشحالم که نان امام رضا را، این پدر بر سفره مان می آورد.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
السلام علی الطفل الرضیع

السلام علی الطفل الرضیع

هو


مارا به سخت جانی خود این گمان نبود...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی
کمال طلبی آدم گونه

کمال طلبی آدم گونه

هو


به آن دانۀ برنج
که از برکت سفره تو،
بر زمین افتاد؛
و من آن را با رغبت خوردم

سخت حسادت میکنم



موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
زهرا جـــان

زهرا جـــان

هو


ما یتیم های حاج آقا...

موافقین ۳ مخالفین ۰
بنت الهدی
العطش

العطش

هو


دختر ها به هر سن و سالی هم که برسند، باز هم گاهی بهانه گیر میشوند،
مثلن وقتی یک چیزی بخواهند و نشود.
بعد کم کم شروع میکنند به بهانه گرفتن
اول طلب میکنند،
یکبار، دوبار، ده بار، صدبار، بلکه اجابت شود.
بعد یک قدم پیش میروند،
آن را مثل ذکر تکرار میکنند...
یا میرسد یا به نحوی قطع میشود.
مثلن اگر مادر تشر بزند،
اگر صدایش بالا برود.
بعضی دختر ها خیلی عزیز کرده اند،
«نازدانه» که بعضی میگویند،همین است.
همه توی خانه هوای اینها را دارند.
خصوصن اگر شیرین زبان باشد،
دیده ای دختر بچه های دو سه ساله را؟
یک جوری دلبری میکنند،
آدم دلش نمی آید نازک تر از گل به اینها بگوید.
بهانه های اینها را کسی با عتاب رد نمیکند.
اگر مهیا نشود،
خودشان به جایی میرسند که دیگر فراموش میکنند.
مثلن اگر کسی که بیشتر از همه نازشان را میکشد به سختی بیفتد،
مثلن اگر برود برای تهیه اش و دیر کند.
خب دختر ها دلشان زود میرود،
فکر کن عزیزی که دائم بر شانه اش نشستی،
فکر کن عزیزی که تا تورا دیده، دست نوازش بر سرت کشیده،
فکر کن برود نیاید،
دیر کند...
بچه ها آنها که همبازی شان میشوند بیشتر دوست دارند،
اولش لب بر میچیند، میرود چشم میدوزد به راه،
این پا و آن پا میکند،
هر که میگذرد دلش غوغا میشود این یکی خودش است.
کم کم چانه اش میلرزد،
اشکها که سرازیر میشوند فاتحه ی همه چیز را میخواند،
میدود کنار بزرگترش،
عمه جانش،
پدرش،
عمه جان، پس چه شد؟
بابا تصدقت بشوم، چرا عمو نیامد؟
هی می رود می آید،
یک نگاهش به راه است،
یک نگاهش به بزرگتر هایش،
هی میرود می آید،
دیده ای طفل سه ساله مستأصل شود؟
بابا، آب نمیخواهم، فقط عمو برگردد.
دیده ای دختر بچه که می دود؟
دیده ای زمین میخورد؟
حالا خیال کن بابا هم برود، برنگردد.
این بچه دیگر آرام میشود؟
جز با دیدن عزیزش آرام می شود؟
فکر کن بابا را ببیند...




آدم گاهی روضه خوان نمیخواهد...


ابد والله ما ننسی حسینا

موافقین ۴ مخالفین ۰
بنت الهدی