آنکه اینقدر خوب سنگم زد

آنکه اینقدر خوب سنگم زد

هو


بالای ابروی راستم، چنان درد میکند که گویی سنگی بر آن نشسته است.



سنگ خوردنت که سهل است،
بر سر بازار رفتنت هم مارا نکشت.



موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
بر عمر این شبها بیفزاید

بر عمر این شبها بیفزاید

هو


مثل باقی شبهای رمضان،
نشسته ام با لپ تاپ ناروزآمدم در وبلاگی که جز خودم و خودت هیچ بنی بشری درش مهم نیست می نویسم.
برای همین است که بعد از شش هفت سال نوشتن، هنوز خوش ندارم کسان زیادی را اینجا، در خلوتمان ببینم.

پارسال بود. از روی دست زهرا سادات نگاه کردم و هرشب مهمانی آمدم نوشتم. از خودم، از تو از محبوبمان. امسال دل مشغولی هایم بیشتر شده، ایمانم ضعیف تر. نفسانیاتم قوی تر شده شوقم کمتر. ده گام به عقب برداشته ام، اگر چه خیلی ها خیال میکنند پخی شده ام!

به سادات میگویم چند وقتی است کمیل که میخوانم اشک مهمان چشمهایم نمی شود، میگوید استغفار کن. و من جز تو از همه چیز استغفار میکنم. هنوز یک ماه نشده، در حریم امن محبوب و ولی نعمتم، حضرت شمس الشموس، بین کفشداری پنج و شش توی رواق جنب گنبد الله وردی خان نشسته بودم و کمیل میخواندم، همان شب که تا صبح در حرم پی تو می گشتم؛ دختر جوانی که کنارم نشسته بود و گلهای شهدای گمنامم را دادم بگذارد لای قرآنش، و او هم به یک «تافی مقوا» مهمانم کرد. بعد هم آمدم دارالوایة، توی فرورفتگی ستون های مورد علاقه ام به نماز ایستادم. یادش بخیر چقدر خلوت بود.

هربار مشهد الرضا و زیارتش، یک جور حلاوتش را به رخ می کشد. یکبار با درب ورودی دار الحجة و آن شعر کربلایی که ناگاه بر زبانم جاری میشود، یکبار با گم شدن کفشهایم توی صحن انقلاب. یکبار با خوابیدن گوشه ی صحن جامع رضوی. باری با دهان پرخون شده ام میان صحن آزادی. هر بار به طریقی دل میبرد.
این نوبه آن شعر دل ربایی که می گفت « دانه پاشیدم و دیدم که محلم نگذاشت/کفتر صحن تو حق دارد اگر مغرور است». فکر کن ظهر خلوت حرم، میان صحن انقلاب نشسته باشی درست روی وسطی ترین کاشی صحن،پشت سقاخانه روبروی ایوان طلا، هی زمزمه اش کنی. شیرینی اش را در کامت مزه مزه کنی. برای خودت با لحنی که سعی میکنی به آنچه در مجالس روضه شنیده ای شبیه باشد؛بلند بلند بخوانیش.

اما آن شب به غایت سرد در صحن جمهوری، که نشسته بودم توی گوشواره ی روبروی گنبد و برای خودم روضه میخواندم...
صدای محزون مردی که «امین الله» میخواند و دیوانه ام کرده بود. حاضرم نیمی از عمرم را بدهم اما «عارف بحقه» زائر مولا باشم و جوان باز پشت سرم بنشیند و با صدای گرم و لهجه ی خوش عربی اش زمزمه کند «السلام علیک یا امین الله فی ارضه و جته علی عباده...»

حرم را، چون دیوانه ها پی عرفانش دویدن،دوست تر دارم تا به زیارت نامه خواندن و نماز گذاردن. خوش دارم بایستم در روضه ی منوره و فقط درد و دل های محبینت را گوش کنم. خوش دارم کنار زن بلوچی که هیچ از حرفهایش نمیفهمم بنشینم و رضا جان رضا جانش را سخت ببارم. کنار پنجره فولاد دل سنگِ سیاه از گناه مرا، «آقا جانم» های پیرزن ترکمن به گریه آورد.آن سفر که کفش هایم پشت در خانه ات جا ماند، یادت هست؟ چطور مست بودم از اینکه مرا به زائر چند سال حرم نیامده ای که جای خوابش بست امام جواد است شبیه تر کرده ای.

کامم شیرین میشود از حلاوت این همه لطف که به من مهمان خوان کرمت داری. چه خوب است که تو را دارم و از صدقه سر تو، مهربان محبوب من، مرا به مجلس جد بزرگوارت راه میدهند.

حکایت حرم آمدن های من، حکایت آن سگی است که بر در مسجد میرفت. «میگذشت از در مسجد نفس آلوده سگی/گذر خویش ز کوی تو به یادم آمد»

دیوانه ی زائران تو بودن، عجب مقامی است که نصیب من گناهکار سیه روزگار شده...

الحمد لله.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
دل مشغولی های دختر انقلابی

دل مشغولی های دختر انقلابی

هو


معجــزه ی سه نمره ای رخ داد، درست وقتی که یادم آمد آخرین توصیه ی مامان قبل از ورود به جلسه ی ارائه، خواندن «و جعلنــا» بود. و جعلنایی که به لطف «عید الحسین برونسی» ایمان عجیبی به آن دارم. و هربار که میخوانمش، یقین دارم که گره از کارم باز خواهد شد. و شد. کم و بیش جستم از ناگوار اتفاقی که ممکن بود برایم رقم بخورد.

تمام راه چندین کیلومتری خانه تا مدرسه به این گذشت که فلان خواستگار فلانی وقتی رفته است خانه شان با کدام ماشین رفته است و چه پوشیده و مادرش فلان گردنبند و بهمان انگشتر را دستش کرده بوده است. خانواده ی اقازاده شیرینی را از «گرین پارک» گرفته است و دسته گل اش برای گل فروشی ایکس بوده است و خلاصه. سرت را درد نیاورم. عین بهت زده ها با دهانی که فکر میکنم حتمن باز مانده بود، به حرفهای دختر های هم سن و سال خودم گوش میکردم. و به این فکر میکنم که یا من دیوانه شدم یا این دوست های عزیزم.

چقدر برایم این حرفها ثقیل و غیرقابل هضم است. حرفهایی که این روز ها از خیلی ها می شنوم. اینکه بعضی درگیر این مانده اند که حالا پسر فلانی چون خیلی خوشتیپ است باید قاپش را دزدید، یا اینکه چرا فلان خانمی که توی بسیج مسئولیت الف را دارد باید با مردی ازدواج کند که پنج شش سال از او کوچکتر است. و این حرف ها را درست از کسی بشنوم که تا دیروز فکر میکردم ساده ترین و بی آلایش ترین دختری است که تابحال بسیج به خودش دیده است.

میگویم فلانی دوره ی n روشنگر است و دارد دنبال آرایشگاه میگردد،اگر جای خوبی میشناسید شما ها که سررشته دارید یکجا معرفی کنید بروم بگویمش گره کارش باز شود، میگوید یعنی با این سن و سالش تازه ازدواج کرده است؟ بی خیال، شبه دروغی سر هم می کنم و نمیگذارم به خاله زنک بازی اش درباره ی دختر نجیب مردم، که به هر دلیل نخواسته زودتر از این ازدواج کند ادامه بدهد. "تازه ازدواج نکرده" و واقعن از نظر من چهار پنج ماه قبل تازه به حساب نمی آید.

تا کی میخواهیم این اخلاق هارا از خودمان دور نکنیم؟ دختر بیست ساله ای که هنوز نمیداند نباید اینقدر راحت دیگران را قضاوت کند، نمیداند پول و تیپ و درآمد و زیور آلات مادر شوهر آینده ملاک های خوبی برای انتخاب همسر نیستند، مادر خوبی می شود؟ آدم اگر بیست سالگی اش را صرف یادگرفتن نکند(هرچند معتقدم که بیست سالگی دیر است برای شروع از صفر) چطور آن دنیا سرش را بالا خواهد گرفت و خواهد گفت من هرچه میدانستم عمل کردم، باقی آنچه از من مطالبه میکنی و بازخواستم میکنی برایش را «نمیدانستم».

دختر مومن چادری خانواده دار که این باشد، وای به آن دختری که شب تا صبح پای ماهواره نشسته است «فاطما گل» نگاه میکند. واقعن چه انتظاری داریم؟

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
دست زیر چانه

دست زیر چانه

هو


بی مروّت دارد تمام تلاشش را میکند تا سخت تر بر من بگذرد. از فکر ارائه ی فردا توی دفتر خانم دکتر، که توقع دارم یک معجزه ی سه نمره ای را رقم بزند. تا جلسات مزخرف مشترک بسیج که حالم را بهم میزنند و خوش دارم هرگز ضرورتشان را احساس نکنم. آن استاد بی ملاحظه ای که میگذارد روز آخر نمره ها اعلام میکند و دیگر فرصتی نمی ماند که بگویی آقای دکتر فلانی، این 2 را اگر 9 بدهی هیچ اتفاق خاصی نمی افتد جز اینکه بنده از دانشگاه شوت نمی شوم بیرون. برای بار هزارم به خودم لعنت میفرستم که چرا همان زمان که کنکور دادم حرفم را درست به حضرت ابوی و خانم والده نزدم، که آقا جان من خوش ندارم مهندس باشم. دلم میخواهد فقه بخوانم. مثل همان سالهایی که نگذاشتید بعد از دیپلم بروم درس حوزه بخوانم. آن موقع هم مثل خیلی وقت های دیگر گفتم عمل به اراده ی اینها بر من واجب است. سرم را زیر انداختم و آنچه بدست آورده بودم و آرزوی خیلی ها بود، به هیچ فروختم. و حالا هرروز باید با خدا اختلاط کنم که قربانت بشوم، من پای معامله با تو ام، من اینجا دارم برای قرب تو خودم را هلاک میکنم، و او هم عاقل اندر سفیه نگاهم کند و بگوید مگر فلانی عبد شیطان است که دارد به وظیفه اش عمل میکند؟

این تف سربالا را هربار نثار خودم میکنم. بعد هم طبق معمول این قلب لعنتی آنقدر بی محابا میتپد که انگار میخواهد سینه ام را بدرد.

به فردای مزخرفی که انتظارم را میکشد فکر میکنم، به صبحی که باید بیدار شوم و "جدید" را مرور کنم.به آن سوال فلج کننده ی استاد که حتمن فردا یقه ام را خواهد گرفت. به جلسه ی ساعت یک ساختمان پورسینا که یک روز با خودم عهد کرده بودم دیگر هرگز به آنجا نروم. به فرهنگی که من بی کفایت قرار است آبادش کنم. به "فارس" که الحق و الانصاف فقط منتظرم دکتر حسین پور بگوید شما دیگر نیا و نروم. به افطاری پر از ریخت و پاش مدرسه که مثل یک برده از ولی نعمتانش در آن کار میکشد. حتی به خوابی که قرار است بعد از سحر ببینمش و احتمالن تو باز میخواهی خرابش کنی.

با این همه حق نمیدهی قلبم با من سر ناسازگاری داشته باشد؟ حق نمیدهی برای بیخیال تمام اینها شدن، ساعت شش و هفده دقیقه ی بعد از ظهر با گلاب ناب کاشان "محلبی" درست کنم؟ عین احمق ها دستم را زده ام زیر چانه ام یک دستی تایپ میکنم و هی اشک می آید توی چشم هایم و خودم را بخاطر این حد از بلاهت لعنت میکنم.

مثلن قرار بود این برگه را که شب امتحان اقتصاد مهندسی از زور استرس به کتابخانه چسباندم ببینم و آرام شوم، اما هیچ فایده نمی کند. تازه اگر همت کنم و سرم را کمی بچرخانم آن کاغذ نامرتب بریده ای را که رویش از مسجد محل نوشته ام و هیچ غلطی هم برایش نکرده ام خواهم دید...
عجب رمضانی شده، هنوز یک خط قرآن نخوانده، نشسته ام به این فکر میکنم که باید چه خاکی بر سر ایمان نداشته ام بریزم.

دیگر این آشفته نویسی ها هم آرامم نمیکند.

یاد آن شبی که خواب دیدم هرچه توی حرم میگردم ضریح را پیدا نمی کنم... چانه ام توی دستم می لرزد...

دستم بوی زعفران و گلاب میدهد. بوی شله زرد های بیست و هشت صفر مامان جون. کاش الآن شب پنجم محرم بود، وسط حسینیه،توی آن جای تنگی که حتی برای دو زانو نشستن هم جا نبود نشسته بودم و روضه ی حاج محمود... گاهی فکر میکنم همه ی این بیچارگی ها از آن روز شروع شد. از آن روضه که من را نکشت. که این قلب را تا بازایستادن پیش برد، اما قساوتش نگذاشت کار تمام شود. نگذاشت من شوریده از عشق تو به سامان برسم...

چقدر لاف زدم، آخرش هم خدا مرا با خودت امتحان کرد. با خود خودت. من هم که جز خراب کردن، کاری بلد نیستم حضرت عشق... همه را عاشق کردی ما گریه کن ها را دیوانه...

ببین از کجا به کجا رسیده ام. ببین با دلم چه میکنی. ببین "ما اصاب المحبّ فی طریق حبیبه سهل..." چقدر خیر میرسانی به من. که این دست را میگیری و بر حروفی میگذاری که ذکر تو شوند، که از تو بنویسم. که این اشک ها که جاری میشوند، برای تو شوند. برای روضه ی عبدالله بن الحسن ت. چقدر خوب است که ما را نان خور امام رضا نوشت حضرت یار. که هرچه میدوم،هرچه میکنم، آخرش به زاری "فبک للحسین" میشود...


آرام شدم

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
خیال روی تو...

خیال روی تو...

هو


اینقدر به خواب من نیا؛وسط چین
بیست سالگی ام را آشفته میکنی.






خواب دیدم «نیستی» تعبیر آمد «میرسی»
هرچه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
میوۀ صبر

میوۀ صبر

هو


انگار دوست تر داری این آشفته حالی ام را. هرشب هرشب خواب پریشان دیدنم را. اننتظار کشیدنم را.
خوش داری صبــــرم را ببینی. خوش داری به رخ بکشی منتظر نبودنم را.
برای منی که خیال میکنم پسر فاطمه را دوست دارم... میبینم که حتی یک روز چنین که امروز مضطرم، انتظارش را نکشیده ام.

حضرت عشق.

                 مولای خون دل خورده.

                                            یوسف زهرا...

هربار که یــار به آزمونی میسنجدم،
تحفه ای ارزانی ام میکند...

گاه به گناهی و دست شستن از لذتش،
به قرب خویش نائلم میکند.

گاه به دوری از محبوب،
دیوانه ترم میکند در عشق.

این بار نیز به صبر...
                        به انتظار...

و اگر میوه اش معرفت توست،
خدا هزاربار بر من سخت تر کند این امتحان را...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی
السلام علی الطفل الرضیع

السلام علی الطفل الرضیع

هو


رمضان است و هر شبش روایتی.

و من
امشبی را مهمان باب الحوائجم.
                                      حضرت شاه،
                                      حضرت شاهزاده.
که حسینش روی دست گرفت...


راستی یک بار نفس را بر سر طوفان بلا نگذاشتم.
یک تیر حواله اش نکردم،
نفسی که برای هدایتش
طفل شیرخوار
                    "من الاذن الی الاذن"

                                 بر بال ملائک مسافر شد.



موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی