۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

عظمت رفتن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
بنت الهدی

درسخواب

هو


همینطور که احتمالن کتاب به بغل از دیشب خوابیدم، خواب میبینم ساختمان بلوری های زیادی را باید بکشم. باید انتگرال سه گانه ی چگالی الکترون در مدار 2S توی اتم کربن را حساب کنم و بعد دامنه اش را بدست بیاورم بگذارم توی معادله شرودینگر! جالب تر اینکه امتحان در کتابخانه مرجع دبیرستان برگزار میشود، استاد هم دکتر بایگان است! آخر سر هم برگه ی حل های من گم میشود. وقتی بیدار میشوم که کمی بیشتر درس بخوانم، مصمم تر از قبل میخواهم که یکی ازین مزخرفات واحد ها را حذف کنم!

از خستگی و بی خوابی کلافه ام، فکر اینکه فردا بعد ازین میانترم کذایی نفس گیر باید بروم سر کلاس آن استاد لعنتی، فکر صف بانک، فکر شنبه که کلاس دکتر کوهیان را نرفته ام. فکر میانترم مزخرف اپتیک، تازه ناراحتم چرا میکروکنترلر را بر نداشتم!

کاش زودتر آذر بیاید. آبان و سرمایش خیلی دلگیر شده...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

به من خسته ی غم زده رحمی

هو


بی خوابی...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

غزلی که سروده نمی شود

هو


باید کمی همت کنم سامان بگیرم...




حیفه جز برای اهل بیت غزل بگم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

قدم قدم، اول

هو

کاش میشد این حجم سیاه را طوری در آغوش بکشم، که در من حل شود.
موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

یا من بزیارة ثواب زیارة سیدالشهدا یرتجى

هو


توی اتاق تاریکم نشسته ام، پنجره ی اتاق باز است؛ از دیشب باز مانده، از دیشب که مامان آخر شب سراغم نیامده است. کتاب پروفسور وولفسون جلویم است. هنوز هم همان صفحه ی اول فصل دوم هستم.  بی آنکه حتی کلمه ای خوانده باشم. کتاب بهانه ی خوبی است برای فکر کردن. برای اینکه دقایق طولانی به نقطه ای خیره شوم و فقط فکر کنم. به همه چیز. و دست آخر به این نتیجه برسم که سرعت اتفاقات از سرعت من خیلی بیشتر شده است. 

از دیروز متنفرم. واقعن این هفته ی کذایی فقط ممکن بود به همین بدی تمام بشود. باید شرمنده باشم؟ من واقعن شرمنده بودم. تک تک جملاتی که شمرده شمرده ادا میشدند، آن بغضی که یکباره راه گلوی دختر جوانی که مقابلم نشسته بود را بست... چقدر صورتش زیبا بود. مسخره بود وقتی که داشت با ناراحتی گریه میکرد به این جمله فکر کنم. ولی این اولین چیزی بود که به ذهنم می رسید. وقتی از دختر همسایه ای که رفته بود و هرگز برنگشته بود میگفت. وقتی از مادری گفت که حتی سر بریده ی پسرش هم نصیبش نشد... من باید چکار میکردم؟ من حتی آنقدر شجاع نبودم که پا به پای کوثر گریه کنم. دستم را گذاشته بودم روی یقه ی لباسم و با تمام قدرت سعی داشتم راه نفس کشیدنم را باز کنم. باید ذهنم را منحرف میکردم. باید نمی شنیدم. باید کر میشدم. من اگر مرد بودم، حتمن دوست داشتم همسرم همینقدر زیبا و نفسگیر باشد.تلاش لازم نبود، صدای نا منظم شده ی ضربان قلبم طوری در سرم پیچیده بود که از شنیدن حرفهای دختری که روبرویم نشسته بود عاجز شده بودم. کاش میشد چند دقیقه بیرون بایستم و راحت نفس بکشم.

من خوشبخت بودم. بخاطر این تب مزخرفی که هرچند ساعت یکبار سراغم می آید. وقتی دستم را روی گردنم میگذارم و میفهم ”گندم،جو” تبدیل به ”جو،جو” شده است. وقتی از سوزش چشمهایم کلافه میشوم. من بخاطر همین حال مزخرفی که دارم خوشبختم. بخاطر اینکه مجبور نیستم تا جای خیلی دوری که بلد نیستم بروم. یادم نمی آید کی تا این اندازه قوی شده بودم که تنها چنین کارهایی بکنم؟ کی یاد گرفته بودم برای خلاص شدن از شر آن کتابها، به حرف مردی که روبروی پاساژ فروزنده می ایستد اعتماد کنم؟ کی یاد گرفته بودم با یک نامحرم غریبه حرف بزنم؟ وقتی به خودم آمدم که طبقه ی پنجم فروزنده بودم و از ترس آیات ”قل هو الله” را جا به جا میخواندم. من از کاری که انجام دادم ناراضی بودم. ولی اصرار داشتم که آن کار را بکنم. من پای تخته رفته بودم. مساله حل کرده بودم. کاری که در این سه سال جز در مواردی که مجبور بودم، هرگز داوطلبش نمی شدم. من میخواهم برگه ی حذف اضطراری را برای کوانتوم پر کنم. چون مثل آن جوانک اهل بصره، حسین بن علی را انتخاب کرده ام. 

اینکه ظهر تقویم رضوی سال نود را باز کردم و نوشتم، این یعنی تصمیمم را گرفتم. این یعنی باید به رویاهایم اعتماد کنم. به اینکه در خواب نشانم میدهی اراده پیدا کرده ام. به اینکه از آن دختر بیست ساله ی بهمن نود و سه. از دختر بیست ساله ی سی و یک تیر. از دختر بیست ساله ی چهار شهریور خیلی بزرگتر شدم. من بزرگ شدم. به اندازه ی سختی های همه ی این روزها. قوی تر شدم. منطقی تر. هزینه ی این بزرگ شدن برای من خیلی گزاف بود. ولی پشیمان نیستم. خوشحالم که همه ی این سختی ها، عاقبتی به این شیرینی داشته است. من بزرگ شدم. 

این هفته خیلی سخت بود. خیلی سخت گذشت. جز آن دقایقی که روی پله های صحن عتیق نشسته بودم و صدای ملاباسم را گوش میکردم. راستی این همه وقت چرا باید این را توی حافظه ی تلفن همراهم نگه میداشتم؟ چرا چیزی که هرگز دل گوش کردنش را نداشتم، حالا از هر تعلقی جز عزیز فاطمه رهایم میکرد. وقتی کنار در امامزاده طاهر، روی پله ها نشسته بودم و نمیدانستم امین الله را چطور بخوانم، وقتی به خودم نهیب میزدم ”إن کنت باکیاََ لشیءِِ فبک على الحسین”. من مدیون امام رضا بودم. بخاطر اینکه روز ولادتش مرا امتحان کرده بود. برای اینکه لقمه ی حلالی که از سفره اش روزی ام میشود وادارم میکرد حق الناسی به گردنم نباشد. همین حضرت شمس الشموس یادم داده بود برای جد مظلومش گریه کنم. تمام دقایقی که در سرما روی آن سنگ های نمدار نشسته بودم، به بدی های تمام این هفته غلبه میکند. مطمئنم بخاطر کاری که کرده بودم پشیمان نیستم. پاسخ دادن به این سوال خیلی راحت بود. حتی اگر درحالیکه کم مانده از ناراحتی قالب تهی کنم پرسیده شود.

خوشحالم که این هفته تمام میشود... با همه ی سختی هایش. همه ی واقعیاتی که درین چند روز با آنها مواجه شدم. بخاطرش گریه کردم، نگران شدم، تپش قلب گرفتم، زیر باران قدم زدم، به در و دیوار کلاس ها خیره شدم. من مواجهه با این واقعیات را به بلاتکلیفی و لاقیدی ترجیح میدهم.

حالا که به گذشته فکر میکنم، میفهمم که پاسخ آن سوالی که جوابش را چهارم شهریور پیدا نکردم، قبل تر، شب دوم محرم پیدا کرده بودم. من فقط باید چشمهایم را باز میکردم. باید یاد میگرفتم قوی تر باشم. کاری که علی رغم همه ی تظاهر ها، هیچ بلد نیستم...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

بعد از پیشواز

هو


باید به این سوال جواب بدهم، که چرا رفتم؟ و نزدیک به چهار ساعت حرفهایی را شنیدم که مدتهاست دارم تلاش میکنم ازشان دور باشم.


موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

پیشواز

هو


با یک دست جواب میدم، یک دست تایپ میکنم، تمرین های کوانتوم را زیر و رو میکنم، ایمیل ها را جواب میدهم.
حیف شد آن همه نوشته ی بعد از نماز صبح پرید. خوب عقده گشایی کرده بودم.
ساعت یک میروم... میماند حجم کارهای عقب افتاده.

هیئت
کمک به بچه ها
درس های نخوانده...
میانترم هایی که همین اولی را سخت خراب کرده ام.
خستگی.
بی خوابی.
تازه دل نگران این هستم که حیف شد مدرسه را ول کردم!

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

عنوان ندارد

هو


واقعن باید از خودم بپرسم، ”به چه قیمتی”. مثل دختر بچه ی یازده ساله ی تازه بالغی که سر هر مساله ای لب بر میچیند و گریه میکند، لجبازی کردم و حالا... بیشتر از بیست و چهار ساعت برای جبران اشتباه مسخره ام تاخیر دارم.

لعنت به این حجم از حماقت که مدام در من متجلی میشود...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

روزهای سگی

هو


صبح از خستگی توان بلند شدن از تخت را ندارم، تهدید پدر کاملن کارساز است. در عرض یک ربع لباس پوشیده روی صندلی جلوی ماشین نشسته ام و دارم دستم را به سمت دکمه ی هیتر ماشین دراز میکنم. حوالی هشت میرسم جلوی در دانشکده، نیمکت سبز باران خورده ی زیر درخت کاج با شتابی معادل ده برابر شتاب جاذبه ی زمین دارد به سمت خودش میکشدم. چند نفس عمیق میکشم و وارد ساختمان اصلی دانشکده میشوم. حوصله ی فکر کردن ندارم. ”سلام آقای دکتر” ی که به دکتر میری میگویم، سلامش هم به زور شنیده میشود. زهرا توی نمازخانه دارد کاموای یشمی را دور دستش میپیچد. سلام میکنم، فکر حرکت ده روز دیگرش به سمت کربلا، دلم را زیر و رو میکند. میتوانم احساس کنم که معده ام امروز حوصله ی تا کردن با من را ندارد. اصغر گوشه ی پرده ی جلوی در را کنار میزند، لبخند پهنی که تحویلم میدهد وادارم میکند فکر های زیاد توی سرم را بی خیال بشوم. نیم ساعت درباره ی این حرف میزنیم که گرافیک و محتوای نشریه ی بسیج چقدر با ایده آل دانشجویی فاصله دارد.

دکتر ارضی بسط فوریه درس میدهد. باید گوش کنم، ولی هر یک ربع یک بار متوجه میشوم بجای اکپونانسیل دارم به چیز های دیگری فکر میکنم. به زرورق سی دی های گلچین حاجی، که حالا ارزش مند ترین وسیله ی چند وقت اخیر را داخلش گذاشتم، به آن شیء نقره ای نزدیک دنده، به استاد مزخرف درس عمومی، به زیارت عاشورایی که دیروز فراموش کردم بخوانم، به حالم که دارد از گرسنگی منقلب میشود. به صدای خشن و نا آرام باران روی شیروانی کلاس چهارده. به سنگینی بیش از اندازه ی قفسه ی سینه ام. هر یک ربع از یکی از اینها جدا میشوم و باز حواسم را میدهم به اندیس ضرایب قبل از اکسپونانسیل ها. 

ساعت ده بعد ازینکه به محدثه میگویم یاسمن را توجیه کن درس را حذف کند، پیامک یک خطی به هلیا میدهم و میگویم من امروز تنها میروم کلاس. میخواهم قدم بزنم. بعد هم زیر آن باران تند ریز ساعت ده بیست دقیقه پیاده میروم. هر قدمی که بر میدارم چیزی سمتم هجوم می آورد. نمیتوانم فکرم را منحرف کنم. هندزفری را چند وقتی هست که دنبال خودم نمیبرم دانشگاه. دست میکنم توی جیب پشتی کیفم، گوشی را بیرون می آورم و همان طور ”تزورونی” را گوش میدهم. یک بار، دو بار، آنقدر با دقت که بفهمم کلماتی که با لهجه ی عراقی ادا میشوند میخواهند چه چیزی را برسانند. سوار اتوبوس میشوم و میروم پردیس مرکزی. 

برای حاضر شدن سر کلاس استادی که روضه ی گودال را روز پنجم محرم به سخره میگیرد، خیلی زود است. میروم بوفه ی ادبیات، یک لیوان نسکافه میگیرم. طعم نا امیدکننده ی آبکی و شیرین. بدم نمی آید بخاطر این مزه ی افتضاح دعوا راه بیندازم، ولی انرژی و حوصله اش نیست. چهل و پنج دقیقه زل میزنم به دیوار صورتی چرک گرفته ی روبرو و نسکافه ی مزخرفی که حالا سرد هم شده سر میکشم. میروم سر کلاس و مزخرفات استاد را ضبط میکنم تا بعد به عنوان مدرک علیه خودش بکار ببندم.

هنوز تیک جلوی اسمم بعد از حضور و غیاب کامل نشده که از در کلاس میروم بیرون. نماز را فرادا و با کمترین مستحبات میخوانم. دعوت فلانی برای ناهار را با اکراه قبول میکنم، هرچند که میدانم تمام نیم ساعتی که با هم هستیم باید به این سوال جواب بدهم که واقعن چرا ازدواج نمیکنم؟ پسر فلانی و آقای الف که نمیدانم خبر خواستگاری کردنش چطور به گوش بقیه رسیده چه مشکلی داشتند که ردشان کردم؟ باید برای دهمین بار بشنوم که یک لیست با همسرش تهیه کرده اند و اسم و مشخصات مرا هم داخلش نوشته تا برایم مورد خوبی معرفی کند! نمیدانم این کنایه است یا دارد جدی میگوید؟ لبخند کج مزخرفی که روی لبم نشسته حتمن متوجهش میکند چقدر از طرح بحث های تکراری کلافه میشوم. چون ناگهان وسط التهاب حرفها میگویدم کلاست دیر شد. از خدا خواسته کیفم را بر میدارم و بلند میشوم. من بی چشم و رو هستم که ازین دعوت اصلن خوشحال نشدم؟ مثل یک دروغ گوی واقعی لبخند عریضی تحویلش میدهم و میگویم بابت ناهار ممنونم. از غذا فقط تشدید معده درد نصیبم شده بود.

از در شانزده وارد میشوم. نزدیکی های در قدس برگ خیلی بزرگی که روی زمین افتاده نظرم را جلب میکند. اول با حرص کتانی را رویش میگذارم، بعد انگار خوی انسانی ام یادم آمده باشد، از زمین برش میدارم و با خودم میبرمش سر کلاس.

عهد کردم که نق نزنم، این اخلاق مزخرف جدیدن در من خیلی نمود پیدا کرده، در جواب سوال ”بهتر شدی” مینویسم ”الحمد لله”. همه چیز ختم به خیر میشود.

میروم پای تخته مساله حل میکنم. یک ساعت و شاید بیشتر طول میکشد حل کردن تمام تمرین ها. این لعنتی ها هیچ کدام داوطلب حل تمرین نیستند! باقی کلاس پیام های مزخرف شاگرد های آقای امجد را میخوانم. یک لحظه از ذهنم میگذرد دست پرورده ی چنین آدمی یهتر ازین نمیشود، توبه میکنم. 

چهل و پنج دقیقه ی تمام، چهار زانو، خشک شده از سرما درددل های زهرا ها را گوش میکنم و بی ادبانه فحش هایی نثار طرف های دیگر منازعه میکنم. خوشبختانه زهرا ها تصمیم گرفته اند بروند سمینار. با عجله از دانشکده بیرون میروم. به طاهری زنگ میزنم که دارم گذرنامه را برایت می آورم. و بعد سوار اتوبوس میشوم. پیام ها را چک میکنم. ”گرمه” واقعن چطور وقتی من از سرما مدام در خودم مچاله میشوم یک نفر میتواند گرمش باشد! 

خرده دستورات حاج خانم را از انقلاب تهیه میکنم. سوار میشوم و دیر ترین حالت ممکن به طاهری میرسم. وقتی قریب به ده دقیقه در پیاده روی تاریک و سرد خیابان طالقانی دویده ام. صورتم از سرما میسوزد. به نگهبان سربالا جواب میدهم و اجازه نمیدهم معطلم کند. اتاق ها را یکی یکی رد میکنم. ”اتاق ریاست” گذرنامه را تحویل طاهری میدهم. میگویم جلسه ی توجیهی را یکشنبه و دوشنبه نیندازید و صبر نمیکنم جملاتش را در مذمت غرور ما ”دانشگاه تهرانی” ها گوش بدهم.

روزهای مزخرف همه شان شبیه به هم اند. فقط خواب شب هایشان با هم فرق میکند.

مثل دیشب که بعد از آن کشمکش طولانی با سردرد و بی خوابی، در رویا از آن روز بارانی چهارراه سیروس سر در می آورم. با همین حال امروز صبح. وقتی زیر باران چادر خیسم گوش درد چند روز اخیر را تشدید میکرد... ایستاده ام ابتدای آن کوچه ی زهوار در رفته. زیر باران، توی تاریکی مطبوع بامداد، دارم از پشت پنجره برای حاج آقا که مریض است دست تکان میدهم. آقای مسئول بیت میگویدم برو، حاج آقا ناراحت میشوند که نمیتوانند عرض ارادت شما را جواب بدهند. چیزی گلویم را چنگ میزند. درست همانی که امروز از صبح توی گلویم سنگینی میکند و راه نفسم را بسته. کاش این هفته زودتر تمام شود....

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی