۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

ندارد

هو



کاش میشد که بمیرم...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

همه دنیامو بگیر

هو


پشت سر هم گند میزنم، اشتباه های متوالی و یکی از یکی بدتر... حانیه راست میگفت،وا داده بودم. عرض شکایت کرده بودم، برای چند صدمین بار در این مدت برای خدا خط و نشان کشیدم،ضرب العجل تعیین کردم. وقت خریدم تا بیشتر فکر کنم و هر روز از صبح تا شب، هر ساعت یک تصمیم گرفتم، صبح پی عافیت و دل خوش خانواده میگشتم،ظهر به اندک اشارات دل میبستم، و هر لحظه به این فکر کردم که اگر فعل الف را مرتکب شوم بیشتر خیانت کرده ام یا اگر مرتکب نشوم.

قلبم درد میکند، تک تک مهره ها و دنده هایم نیز. بعد از لااقل چهار سال دوباره به سبک زندگی بورژازی خودم برگشتم. به خرج های آنچنانی، به باور اینکه من یک بچه پولدار بالاشهر نشین بیشتر نیستم. به آن ادب غیر خاکی در رستوران، اگرچه هنوز با دختر خوش رویی که سرویس میدهد گپ میزنم و از او تشکر میکنم. کاری که در شان رفتار و تربیت فرانسوی مآبانه ام نیست. 

شاید لازم بود از این هدی خسته شده باشم، اما با حال و روز این ایام، تنها همین لاقیدی است که میتواند آرامم کند.

با خودم درگیرم. از چهارشنبه تا امروز هر روز فقط خودم را با حالی خراب به گوشه ای رسانده ام و عقده گشایی کرده ام. بالای سر بابای زهرا طوری التماس کرده ام دستم را بگیرد که انگار لیاقت چنین درخواستی را دارم. یک لحظه با خودم میگویم از زهرا بخواهم سفارشم را پیش پدر بکند، دلش را ندارم اما...

به زهرا سادات درباره ی ماکتل میگویم، به اینکه ممکن است کرم انگلیسی و کره و هزار کوفت خوشمزه ترش کند، بعد ناگهان یاد این میفتم که یک روز از اینکه قرار بود برای دوستانم از ”ماچدونیا” بگویم چقدر خجالت کشیده ام... دلم برای آن هدای با اخلاص تنگ شده، برای کسی که عذاب چند روزش این بود که در مهمانی خانه شان دو جور غذا سرو نشود. کمیل شبهای جمعه اش ترک نمیشد. و مثل مادر طفل از دست داده، عرفه میان مجلس شیون میکرد... حالا یک سال است که تاب و توان عرفه های مهدیه امام حسن را ندارم. حاجی هم نمیروم، در به درم...


کاش میشد بعضی حرف ها را گفت،

آن وقت شاید اینقدر زجر نمیکشیدم...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

شیدایی

هو


باید با تمام دنیا بجنگم،
بر سر تویی که حق مسلم من هستی.
موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

در چشم ستاره اشک سردی پیداست

هو



مامان یک بشقاب میوه می آورد؛

میگویم بفرمایید.

میگوید بفرمایید.

حساب این احوال را نکرده بودم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی