۴ مطلب با موضوع «غم کربلا» ثبت شده است

به هوای حسین

هو


هیچ چیز بی دلیل نیست.... بیشتر از همه آمدن پرچم به خانه. آن هم درست یک شب مانده به محرم... عجب محرمی. همه اش حسرت است. برای منی که این چند سال عادت کرده ام نماز ظهر را خوانده و نخوانده راهی امامزاده شوم. گاهی حتی از پیش از نماز بنشینم تا کم کم جمعیت بیایند. در های حسینیه بسته شود. آرام آرام صدای زیارت عاشورا بلند و مجلس آغاز شود.این بی شک شیرین ترین انتظاری است که آدمی میتواند آن را درک کند. اما آنچه از این شیرینی بهتر است، آن حلاوتی است که بیش از ساعتی به انتظار گذشت تا عاقبت مقابل ضریحت بایستم... گنگ و مبهوت....





پی نوشت: نا تمام ماند.

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

اربعینیات، یکم

هو


همان روز گرمی که از آسمان آتش میبارید و ما روزه بودیم و رفته بودیم از خیابان شهید فروزش بهترین بامیه های دنیا را بخریم، تو برای اولین و آخرین بار از سفر اربعین گفتی. از اینکه من نمیتوانم هم پای تو باشم. سخت میشود برای من در آن مدت کوتاه مسیر را پیمودن.

مامان هم که از تو رک تر و صاف تر میگوید. "عروس که کربلا نمیره" و من دلم هری میریزد پایین. و دست پاچه میگویم "اتفاقن عروس فقط کربلا میره". خاطره ی بیمار شدن بعد از سفر گمانم از ذهنش نخواهد رفت اینقدر که سخت میگوید نمیشود امسال بروی.

سکوت تو یعنی مامان راست میگوید. عروس که کربلا نمیرود. عروس نمیتواند مسیر سه روزه را کمتر برود. نمیتواند مریض نشود در این راه.

و من خواب میبینم اربعین است. تو توی حرم هستی. مامان توی حرم است. از مامان میپرسم که رفته است زیر قبه؟ و بعد خودم میروم سمت ضریح. بالای شش گوشه ی اباعبدالله سبد های بزرگ گل جا خوش کرده. مردم دست دراز میکنند و گل هارا میکنند. من اما دور تر هستم. آدمی هم نیستم که چنین جسارتی داشته باشد. یکباره خادم دست میبرد گل های بزرگ میخک آبی و قرمز و زرد را مشت میکند و میان جمع پرت میکند. یکی یکی بعد چند تا چند تا گل هارا توی دامنم میریزم و یکباره از این رویای شیرین بیدار میشوم...


موافقین ۵ مخالفین ۰
بنت الهدی

دارم میروم حرم

هو


بالاخره بعد از قریب به چهار سال، گوشی عزیزم خراب شد. خاموشش میکنم و میگذارمش روی میز، شاید در آینده ای نه چندان نزدیک فکری به حالش کنیم. نوکیا 6120 کلاسیک رنگ و رو رفته را از توی کشوی سمت چپ میز بیرون می آورم. و روشن میکنم. باتری ندارد. هرچه میگردم شارژر را پیدا نمیکنم. از ترس اینکه مبادا خاموش شود بی خیال خواندن پیامها میشوم. شب وقتی عزم خوابیدن میکنم. خیلی اتفاقی به عنوان آخرین تلاش جایی را میگردم که شارژر سوزنی موبایلم جا خوش کرده. میزنمش به شارژ و پیام هایش را میخوانم.
اما جایی هست که خواندن متوقف میشود... همان جا که دیگر اشک راه خودش را پیدا میکند...
آنجا که نوشته بودم Daram miram haram...

موافقین ۴ مخالفین ۰
بنت الهدی

حسینِ من، یکم

هو

دلم برا کربلات تنگ شده...
موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی