۴۴ مطلب با موضوع «راوی صاحب داره» ثبت شده است

شیرینی یاسمن

شیرینی یاسمن

هو


یاسمن کلاس اول است. موهای خرمایی رنگ و صافی دارد. چشمهایش شاید هم رنگ چشم های من است. وحشی و بدون رنگ. نه روشن و نه تیره. مدام رنگ عوض می کند. صدایش خیلی کودکانه تر از آن است که بگوید امسال با سواد می شود. رفتارش هم. آن دلبری های دخترانه اش. آن همه کرشمه ای که در مایل نگه داشتن سرش دارد. روز اولی که دیدمش نمی توانست پیراهنش را بر تن کند و مدام به من میگفت خاله. به منی که بیش از هر کسی از این حرف ها متنفر است.
یاسمن از باقی بچه ها کوچک تر است. اگر هم سن و سال من بود مینوشتم لوند است. اما حالا که اینقدر کوچک است جز معصومیت توصیف دیگری برایش ندارم. هر روز که مرا میبیند سراغ ساعت های کلاسمان را میگیرد. نمیدانم در دلش چه میگذرد. شاید در خیال او هم من زن جوانی هستم که هر بار به صورتم لبخند میزند چشم هایم برایش دو دو میزند. شاید هم من همان خاله ای هستم که دکمه های تا به تای پیراهنش را مرتب میکند. نمیدانم... هرچه هست دخترکی که خیلی از شش ساله ها کوچکتر به نظر میرسد با لبخندی نمایانگر ردیف دندان هایی که همگی افتاده اند هر روز از من دلبری میکند.

یاسمن درست وسط روضه ی سخت و جانکاه روضه خوان گردنش را مایل نگه میدارد و با موهایی که آنقدر شل بسته شده که هر دم بیم آن دارم که باز شود به سویم راه می افتد. روضه خوان رفته است کنج خرابه و دارد از دست هایی می گوید که لب و دندان بابا را لمس میکنند. هنوز جمله ی بعدی شروع نشده که یاسمن مثل همه ی روز های هفته دست های کوچک و احتمالن نرمش را دور من حلقه میکند. دست هایی که آنقدر بزرگ نیستند تا تمام مرا در بر بگیرند. حالا که فکر میکنم می بینم انگار همیشه پرده ای از اشک در چشم هایش جا خوش کرده. در همان چشم های خمارِ وحشی. نمیدانم این قیاس کار شیطان است یا کارِ دلم. دلم که مدام دارد خیال بافی میکند. هربار که در مدرسه مرا به آغوش می کشد دست میبرم، دست های کوچک را از تنم جدا میکنم و بی آنکه ذره ای از احساس خوشایندم را بر ملا کنم میگویم من هم دوست دارم محبتم را به شما نشان دهم اما مدرسه و ساعت کلاس وقت مناسبی برای در اغوش کشیدن دیگران نیست. شاید آن لحظه هایی که دست های کوچک سه ساله بر صورت بابا کنکاش می کردند، یک نفر باید آن ها را جدا میکرده و می گفته خرابه جای مناسبی برای نشان دادن محبتت نیست دختر جان. خدا را چه دیدی شاید دخترک کمتر غصه ی خون های خشک شده بر لب های بابا را میخورد...

نمی توانم تمرکز کنم. روضه خوان سخت میخواند و من سفر کرده ام به دبستان. بین شاگردانم ایستاده ام و یک به یک نگاهشان می کنم. کدام یک رقیه ترند؟ شاید مطهره سادات... عصر یکشنبه بعد از جلسه مادرش با مدیر مدرسه ایستاده بود به حرف زدن. او از مهدکودک و خواهرش هم از دبستان، هر دو معطل بر روی پا ایستاده بودند و هر از چند گاهی سرک می کشیدند توی آشپرخانه. من که مطابق بیشتر روز ها ناهار نخورده بودم تازه پشت میز نشسته ام و دارم با نرگس حرف میزنم. یکباره حواسم میرود کنار در ورودی آشپزخانه. مطهره سادات سرش را میدزدد و میرود. بلند میشوم، توی درگاه در می ایستم و می گویم. مطهره سادات، لقمه بگیرم شما هم بخوری؟ گرسنه نیستی؟ یک نه ی خجالتی میگوید و سر میخورد پشت سر خواهر بزرگترش پناه میگیرد. برمیگردم کنار میز. غذا دیگر از گلویم پایین نمی رود. دو تا لقمه ی کوچک میگیرم و میدهم دست مائده سادات. میگویم مطهره حتمن لقمه را از تو میگیرد. ببینم چه میکنی! چند دقیقه ی بعد هر دو مشغول خوردن اند. بر میگردم توی جلسه. پای روضه. گوشم به دهان روضه خوان است و حکایت غریبی دختر حسین بن علی. اما خیالم باز پر زده. رفته در اتاق 110 راهنمایی، دو زانو روبروی تابش نشسته است و نمایش نامه را گوش میدهد. جعبه ی دستمال کاغذی وسط جمع به نیمه رسیده، و او دارد با آب و تاب میخواند. از همان جایی که بوی غذای گرم در خرابه پیچیده بود و زینب کبری میگفت «مگر نمیدانی که صدقه بر ما حرام است؟»...

کاش یکی این دل دیوانه را کمی تسلی بدهد... برای من خیلی سخت است فردا به مدرسه بروم و وقتی لبخند یاسمن را دیدم به گریه نیفتم. وقتی فاطمه عبای مشکی کوچکش را سرش کرده و دوان دوان میخواهد عصر به خانه برود. وقتی اسماء می آید کاغذ سفید از دفتر بگیرد و من که کاغذ هارا به دستش داده ام میگویم مراقب پله ها باش، یواش برو...
با این دلبری ها و این سادگی ها چه کنم؟ با اینکه میبینم دختر بچه های هفت ساله چقدر کم توانند و محتاج مراقبت؟ چه کنم وقتی قیاس میکنم دخترکان ترش رویی ندیده را با نازدانه ی اباعبدالله؟ با سه ساله ای که چهل منزل با سر بر نیزه شده ی پدر و برادرانش هم سفر شده... با کودکی که حتم دارم سراپا شوق بوده تا با شیرخوار شش ماهه اندکی بازی کند. تو بگو با این همه شیرینی... با این همه غم چه کنم....

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

اربعینیات، یکم

هو


با کربلا حسین،

مستم میکنی....

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

شب هفتم محسن حججی

هو


خودم را میرسانم میدان امام حسین، شلوغ است. اگرچه معیارم برلی شلوغی تشییع صد و هفتاد و پنج شهید است. خلوت تر است. آفتاب صاف میخورد به سرم. گرم است. دیروز کمی دیرتر رفته ام امامزاده و نزدیکی های میدان ندا جا شده ام. امروز که سرکار نیستم بی تاب ترم تا زودتر خودم را به همان جای همیشگی برسانم. بین ستون دو و سه.

عکسش را سایه بان کرده ام. اول روی سر خودم. بعد برای زنی که پایین پایم روی زمین نشسته است. بعد روی سر مامان. و خودم طوری ایستاده ام که آفتاب توی صورت زن نیفتد. تا دلت بخواهد گرم است.

صدایش شاید اصلن شبیه تو نباشد؛ اما تنها چیزی که برایم تداعی میکند صدای توست. صدای تو خش دارد. صدای حججی صاف است. صدای تو آنطور است که دوست دارم. مردانه تر. جملات را شمرده شمرده ادا میکند. بعد کم کم بغض می آید توی صدایش جا خوش میکند. به پسرش میگوید تو و مادرت را دوست داشتم. و من فکر میکنم به آن روزی که صدای تو پخش میشود و من با این جمله قند توی دلم آب میشود. دلی که از غم تو متلاشی شده...

نمی ایستم. پیاده می آیم تا شریعتی. و بعد روانه میشوم سمت امامزاده. باید سفره ی غمهای دلم را یکجا پهن کنم. این بغضی که در سینه ام نشسته دارد خفه ام میکند...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی
قابِ ساده

قابِ ساده

هو


روزی که این قابِ ساده را درست میکردم گمان نمیکردم عمرش اینقدر طولانی شود و ایامِ بعد از من؛ عده ای باشند که با آن انس بگیرند...

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

ای امیر المؤمنین را یار...

هو


امشب که شبِ وفاتِ شماست، مایی که از صبح دلمان خوش بود به روضه ی سقایی که در امامزاده امشب خوانده میشود، تمام فاصله ی اذان تا پایانِ جلسه را در صف انتظار دکتر نشستیم تا چند دقیقه روبروی پزشک خداشناسِ نامی محل بنشینیم و بگوییم از صبح دردِ مداومی در پشتمان پیچیده، نه اینکه هردو یکباره به بیماری یکسانی مبتلا شده باشیم، نه؛ همین که همسفرم بگوید کلیه اش درد میکند و آقای دکتر مشت محکمی بر پشتش بنشاند، درد در پشت من هم میپیچد و به این فکر میکنم که سنگِ کلیه چیز مزخرفی است و ای کاش این احتمال، تنها،خیالِ خامِ ما دو تا جوانِ دلداده باشد...

ما از روضه ی شما، از روضه ی علمدار رشیدی که پرورش داده اید ماندیم... اما، میدانیم و شما نیز بهتر از ما... روضه تنها بهانه است؛ بهانه ی اینکه باب الحوائجی که شمایید دستِ نوازشِ مادرانه ای بر عاقبتمان بکشید. آنچه خوب در آن استادید بانو جان، رساندن به حسین، ذوب شدن در حسین... همان ذوب شدنِ در خدا...

موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

محبت

هو


"اگر جا برای من بود جسدم را در جوار امامزاده علی اکبر خاک کنید چون خانواده ام و همسر عزیزم هر روز به دیدارم بیایند."

موافقین ۱ مخالفین ۰
بنت الهدی

روایتی کوتاه از مجلس هشتم ارباب

هو


بعضی ها خیلی عجیب به درد امام حسین میخورند... مثلن یکی زن سی و چند ساله ای میشود که سالهاست هر محرم کیسه ای دست میگیرد، پر از نبات و شیرینی. هر دانه اش را به بهای صد صلوات می دهد به زائران حسینیه. قول میگیرد صلواتش را در طول جلسه بفرستند. بعد انگار بخواهد گنگ هایی مثل من را روشن کند میگوید " اینها نور جلسه میشوند... اینجاست که آدم جگرش میسوزد. امثال من اگر روزی بخواهند نذری کنند، برای فلان مشکل مالی، فلان خواسته ی دنیوی است. از همین مظاهر کوچک... آدم همه کارش وقف سید الشهدا باشد. نذر کند نور جلسه زیاد شود... همین میشود که مردم از یک دانه اش حاجت میگیرند. برای یک دانه اش خواهش میکنند. زن می ایستد وسط حسینیه، چفیه عربی را روی دست میگیرد، میبوسد،میگوید این از زمینی آمده که به برکت حسین ِِ فاطمه متبرک است. این حرمت دارد. این را باید روی سر گذاشت. حیف نیست می اندازید روی زمین... شاید دختر پشت سری مسخره کند، اما من شک ندارم که این از دل برآمده ترین جمله ای است که انسانی میتوانست درباره ی سوغات کربلا بگوید.

ما سر تا پایمان ادعاست. آنکه به درد میخورد، به کار می آید، لایق است، بی صدا می آید بین مجلس ارباب آب نبات ارزان قیمتی را به گران ترین بها میدهد و میرود...

موافقین ۴ مخالفین ۰
بنت الهدی

حسن قاسمی

هو


اول پیامک خواهرش رو میخونم. انگار داره یه داستان میگه. داستان هم نه. توی داستان گفتن تکلف هست. داره صحبت میکنه. مثلن صبح زنگ زده خونه ی مادرش و داره احوال پرسی میکنه. به همین راحتی. نوشته امروز برادرم شهید شد. برای دل مادرم دعا کنید. گوگل پلاسش رو میشناسم. باز میکنم. شاید در حالت عادی هرگز خیال نمیکردم این آدم شهید بشه. یه دکتر با یه سری مطالب درهم و برهم. یکی تو سر احمدی نژاد. یکی پیش خرید خونه. یکی کنایه به صفدر حسینی یکی درباره ی هایلوکس. پست هارو بالا و پایین میکنم. کامنت زهراشون پایین مطلبی که نوشته برای سفر اربعین به سادگی همون صحبت های سر صبح با خونه ی مادریه. نوشته ایشالا جور نشه تو و حسین برید عراق. خطرناکه. اینه. دقیقن همینه که لازمش دارم. یچیزی که بمنی که مثل زهرا قاسمیم بفهمونه اگه خودت همه چیزت رو برا امام حسین ندی باختی. چون خودش اونی که بخواد رو میبره. اونوقت توی بدبخت میمونی و حسرت اینکه هل من ناصر و شنیدی و هیچ غلطی نکردی. زنی که خودش شیرینی حسینی بودن رو چشیده باشه میشه مادر شهید معماریان. بچه ش رو میده. اونم براش از دست امامش هدیه میاره. یه تیکه پارچه ی سبز بود. یه عطر عجیبی داشت... من شدم پای مریض محمد حنفیه. دلم هست و نیست. من ازت کنار ضریحت خواستم. مگه خودش نگفته دعا مستجابه اونجا؟ تو که گدا رو تنها نمیذاری... 


موافقین ۵ مخالفین ۰
بنت الهدی

مرتبه چندم و یک

هو

شرح ندارد.
موافقین ۰ مخالفین ۰
بنت الهدی

راننده خط خیابان امام رضا

به هوای حرمش میگذرد ایامم...

موافقین ۲ مخالفین ۰
بنت الهدی