هو
من کی آنقدر زنِ خانه شده بودم که صبح تا ظهر درس بخوانم، بعد نماز بخوانم، ظرف ها را بشویم. خانه را جارو کنم. رخت ها را از روی بند جمع کنم. احساس کنم کاسه ها نیاز دارند باز شسته شوند. تدارک شام را عصر ببینم. روضه بروم. شام درست کنم. ظرف ها را بشویم. ناهارِ فردا را بگذارم. ارائه ی صبحِ فردای دانشگاه را تمرین کنم و بوی خوش مرغ و زعفران و ربِ سرخ شده و پیاز را نفس بکشم...
هو
دختری بود که برگ شقایق را با لطافت، پیراهنی بلند و زیبا ساخت و در مهتابی ترین شبِ شهر؛ کنار جوانی شادمان از زیر چادر مرمرینش لبخند زد. دختری که بر موهای مجعد شانه نخورده اش؛ تاج گلی رنگین داشت. و بر لبش کلام خدا جاری بود. درست از روی همان قرآن که روزی هدیه ی سفرش شده بود. آن ریسه های گل؛ آن نقل ها که هرگز بر سر عروس و داماد ریخته نشد؛ آن سادگی و بی تکلفی؛ لبخندِ ماه را درخشان تر کرد.
به تاریخِ عقدِ زهرا
هو
دختری که هرگز مقابل چشم هیچکس حتی اندکی ضعف نشان نمیداد، عصر ولادت حضرت زینب وقتی زن میانسال با لهجه ی غلیظ عراقی میخواند اشک در چمشانش حلقه زد و از ترس اینکه مبادا گریه کند کلید خانه اش را برداشت و به اتاقِِ مهربانِ سبز رنگش پناه برد.
این از همان خاطره هایی بود که تا پایان عمر قرار است سایه ی تلخی اش روی زندگی ام بماند؛ از همان هایی که در زندگی هر زنی لااقل یکی دو تایی مشابهش هست. همان ها که وقتی پنجاه شصت ساله هم بشوی همین که خاطرش در یادت زنده شود اشک در چشمت حلقه میزند و بغضی فرو خورده سر باز میکند.
من؛ دختر سر زنده ی خانه ی محله ی پردرخت تهران؛ حالا ساکن طبقه ی سوم خانه ای در لواسان بودم؛ خانه ای که این چند روز هربار پرده اش را کنار زدم؛ آن سوی پنجره برف بوده است. با این تفاوت که چیزی در من مرده بود. چیزی به شیرینی چرخ زدنم با نیکی مقابل جایگاه عروس. چیزی به شیرینی اتاق عقدی که با تلخی گذشت. به شیرینی عکس هایی که در کنار مادرم نگرفتم.
چه باید کرد با این همه شیرینی که از من دریغ شده...
هو
وارد اتاق میشوم، سلام میکنم و اجازه ی نشستن میخواهم. روبرویم مردی است میانسال، با موهایی که کم و بیش ریخته است. کمی که فکر میکنم متوجه میشوم چرا چهره اش برایم آشناست. انگار شبیه بابای چلیپی است. دارم توی دلم نادعلی میخوانم. مرد شروع میکند، خب بفرمایید. باء هستم آقای دکتر. من هم پیروی هستم، چیزی رو عوض میکنه؟ و میخندد. شاید خواسته مزاح کند یا لطیفه ای بگوید برای بهتر شدن فضا. حرف میزنم. جواب میدهد و میگوید چاه تر از فیزیک در دانشگاه وجود ندارد. بی اختیار و عصبی به این جمله میخندم. تصحیح میکنم آقای دکتر چاه تر از مهندسی فیریک.
خسته ام. خستگی مفرط. صبح زود از خانه رفته ام. قریب به دو ساعت امتحان داده ام. با عجله به خانه برگشته ام و با پنج شش دقیقه استراحت دوباره برای پرو لباس راهی خیابان های شلوغِ باران زده شده ام. سلیمانی من را معطل خودش کرده. آن نیمه ی دیوانه ای که این چند وقت در من حلول کرده به حرف در می آید؛ "تلافی روز هایی که تو علافش کردی رو در میاره،حالا صبر کن.". بیشتر از نیم ساعت مینشینم. چشم هایم سنگین شده که در را باز میکند. لباس را میپوشم. ایراد هایش را میگویم. پارچه اش را با هم قسمت بندی میکنیم و از ساختمان چهار طبقه ی بدون آسانسور خارج میشویم.
ساعت هنوز دو نشده، خودم را با عجله به دانشگاه میرسانم. دیگر حوصله ی زیردست هارا ندارم. چندماهی میشود که یکسر سراغ اصل کاری ها میروم. میروم دفتر ریاست. روبروی پیروی مینشینم و میگویم به من گفته اند به نامه ات سنجاق شو. میگوید راستی؟ چه کسی این جمله را گفته؟ شاید نگفتن اسم بهتر از گفتنش باشد، اما من متاسفانه موجود صادقی هستم...
بعد از ظهر که به خانه میرسم از خستگی بیهوش میشوم. دوباره دیر شده. کار لباست زمین میماند و من باز مجبورم دلشوره اش را چند روز دیگر هم تحمل کنم. میرویم برای خرید ملزومات خانه. نمیدانم در مقابل مرد درهم و آشفته ای که روضه گوش میکند و لبخند های زورکی تحویل میدهد چه بگویم. تلخِ تلخ است. درست به تلخی همان بادام ایرانی که از سر گرسنگی در دهان گذاشتم و تلخ از آب درآمد.
بی هیچ حسادتی دوست داشتم جای یکی از دوقلوی های فاء میبودم و در هوای همیشه گرفته ی لندن تحصیل میکردم. دغدغه ی هیچ چیز را نداشتم. تو را یک روز پائیزی بارانی، درست مثل اولین مرتبه ای که به زیارت سید الکریم رفتیم، در یکی از محلات کوچک و سطح پایین لندن، روی صندلی های مجارستانی کافه ای قدیمی میدیدم و دل میسپردم. دور از هر کسی غیر از من و تو. دور از هر رسمی غیر از خوشامدمان زندگی کوچکمان را در آپارتمان 40 متری که آشپزخانه اش بی هیج تشریفاتی گوشه ی فضای اندک خانه جاخوش کرده بود شروع میکردیم. با جشن مختصری حوالی عصر در باغی پوشیده از برگ های زرد و قرمز. با لباس ساده ی بی زرق و برق. با صورتی که صورت خودم باشد...
بی هیچ دل مشغولی، تمام هزینه ها در حلقه ی ساده ی طلایی رنگ من خلاصه شود. در حلقه ی ساده ی تو. در ساعت دست ساز ایرانی مان. کاش شیرینی جشن کوچکمان را از قنادی خانگی هانس میخریدیم. و خدا را شاهد میگرفتیم که مراسم ساده ی هفتاد نفری نامزدی مان، در خانه؛ هزار بار مطبوع تر از مجلس پانصد نفری تالار شمال شهر است.
هو
به همین راحتی بزرگ شدم. بیست و دو سال تمام. بی آنکه حاصلی از این حیات داشته باشم، جز عشق به تو، و محبت سید الشهدا. بزرگترین اتفاق های زندگی ام یک ساله شدند و حالا من دختر خوشبختی هستم که کیک تولدش را دست در دست تو قسمت میکند.
ادامه دارد...