هو
بعد از قریب به سه سال این طولانی ترین مدتی ه که ازت بی خبرم...
دلم برای صدات، لبخند هات، حتی برای اخمت تنگ شده...
می دونم که خسته از راه میای پیشم. با دست هایی که این ساعتها با اسلحه هم آغوش شدن، با دلی که ایمان داره به این راه. با چشم هایی که مست خوابن. منتظرت هستم...
هو
میخواستم یک رنگ جدید رژ لب بخرم. و یک کانسیلر. هر دو هم تخفیف خوب و درست درمان خورده بودند. برای من که با این اوضاع گرانی دستم به خرید رژلب های چند صد هزار تومانی نمی رود انصافن خوب بود. اما هرچه فکر کردم نتوانستم خیلی قاطع تصمیمم را بگیرم. چند بار فکر کردم مگر این رژ لب های توی کشو چه ایرادی پیدا کرده اند که یکی جدیدتر میخواهی؟ مگر کانسیلر چقدر اهمیت دارد برای تو که نه سیاهی دور چشم داری و نه میخواهی هر روز هر روز آرایش کنی؟ اصلن از کجا معلوم که این نیاز کاذب را در تو ایجاد نکرده باشند؟ مگر قدیمی ها که همان کرم پودر ساده را به همه جای صورتشان میزدند و تازه مثل گچ روی پوستشان می ماسید چه شدند که تو حالا میترسی اگر کانسیلر و میسلار واتر و پاک کننده ی دوفاز نزنی به آن مرض دچار شوی؟
نمیخواهم اهل محاسبه باشم. یا یاد بگیرم خساست به خرج دادن و ناخن خشک بازی چطور است... اما هرچه کردم دلم راضی نشد. بخشی از پول را ریختم برای برکات. بخشی را برای امت واحده و الباقی را گذاشتم توی جیبم. تا آخر آذر راه زیاد است...
هو
یعنی میدونی... گمشده بسیج توی این نسل. و احتمالن از نظر بزرگترای من توی نسل من.... نمیتونم علی محمدی با کولرگازی و مبل رو بپذیرم. و توی اتاقی که با تو و اشرف و غیاث الدین و زهرا سادات املت با نون بربری هزار سال پیش رو خوردم درباره ی این بحث کنم که بسیج بچه ها رو زیپ لاین و جت اسکی سواری نمیبره... هرچقدم کول باشه و مخاطب جذب کنه....
با بهترینِ بهترین درد ِِدل میکنم...