دل برآمد

لاجرم بر دل نشیند

Il biblio motocarro

هو

 

به زینب پیام دادم و عکس‌های موتور سه‌چرخ معلم بازنشسته‌ی ایتالیایی را نشانش دادم. مصاحبه‌ها و گزارش‌ها را برایش ارسال کردم و امید داشتم شاید او هم مثل من بلندپروازانه فکر کند و فقط بگوید: «عالیه! کی شروع کنیم؟» شوربختانه اما او هم مانند زهرا واقع‌نگر از آب درآمد. شاید او هم -مثل زهرا- نمی‌داند که من هنوز به رویای راه‌اندازی کتاب‌فروشی «زرافه‌های آن‌سوی پرچین» دل بسته‌ام. 

همین چند وقت قبل بود که درست وقتی شامپو را روی روی سرم ریخته بودم به خودم آمدم و دیدم غرق در خیالاتم در لباس یک کمک آشپز در آَشپزخانه‌ی یک رستوران محلی در ناپل کنار سرآشپز ایستاده‌ام و دارم فوت و فن‌های خاص را از او یاد می‌گیرم.

راستی که چقدر برآورده شدن آرزوهای کوچک برای ما مشکل شده. کاش می‌توانستم برای رویاهایم یک کاری بکنم.

موافقین ۲ مخالفین ۰
هدی

برای مکه‌ی زهرا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

پیشنهاد

هو

 

امشب پیشنهاد خوشحال‌کننده‌ای دریافت کردم.

به امید روزهای بهتر.

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی

کمی پیش از سال نود و نه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

تخلیه‌ی کلمات

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی
حرکت

حرکت

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

نوشتن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

آرشیو

هو

 

سگ تو بایگانی جیمیل.

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

اوهام

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

دل‌بستگی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی