دل برآمد

لاجرم بر دل نشیند

خستگی

هو


خستگی،

تمرین های کوانتوم

خستگی...

سخت تر این است که خودم را با دوستانم مقایسه میکنم،

خیلی عقب ترم.

خستگی فکری

جسمم را هم خسته کرده.

خوش دارم یک روز از صبح تا شب فقط بخوابم،

یکی از رفقا پیام میدهد حلال کنم،

یعنی دارم میروم کربلا،

میگویمش قبل رفتن زیارتت کنم فلانی،

میگوید پنجشنبه چطور است؟

این یعنی خواب صبح تا شب پنجشنبه منتفی است.

سلام خستگی...

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

دری وری

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

نوبت جمعه ها

هو


اهل منزل عازمند منزل مادربزرگ. این یعنی صبح تا ظهر جمعه میتوانم از سکوت خانه لذت ببرم. چرخی میزنم، چند خطی درس میخوانم. خواب خنده دار ساجده را تعبیر میکنم. انصافن جمعه ی خوبی است. ناهار از جلسه ی هیعت دیشب نذری داریم. و این خودش خیلی خوب است. عصر هم که مینشینیم جلوی تلویزیون سر تا ته استقلال و استقلالی ها و داور و گزارشگر را خانوادگی فحش کش میکنیم. سر تمام صحنه های حساس بازی هم دو نفری با برادر جان هوار میکشیم انگار که بازی ایران و آرژانتین باشد. سوزنم گیر کرده کیک درست کنم. هاون مامان را گرفته ام دستم تویش هل میکوبم. عطرش تمام خانه را برداشته. و این یعنی یکجا بند نشده ام. ظرف های صبحانه و ناهار و تمام کاسه و بشقاب هایی که برای یک کیک ساده کثیف کرده ام میشویم. این یعنی خیلی سرحالم. چون اصولن ظرف نشور ترین عضو خانه خودم هستم. حامد برای شام دارد چانه میزند، از همان پای شیر آب داد میزنم ”بترکی چقدر میخوری”. نتیجه این میشود که همزمان که کیک را دارم از فر در می آورم فیله ی ماهی هارا زیر شیر آشپزخانه میشویم و زعفران دم میکنم برای طعم دار کردنشان. 

حاج خانم وسط آشپزخانه ایستاده میگوید چی شده حالا آشپزی کردنت گرفته؟ زبانم نمیچرخد بگویم زده ام دنده ی لاقیدی. خیلی هم خوشحال ترم. لبخندکی تحویل میدهم یعنی که من همیشه آشپزی کردنم میگیرد.

حالا خسته از چندین ساعت سر پا ایستادن دراز کشیده ام و از خدا میخواهم کاش فردا هم جمعه باشد. چون دیگر نه کلاس دکتر کوهیان را میشود نرفت و نه صبحهای دکتر ارضی قابل پیچش است.

آخرین جمله ای که به ذهنم می آید این است که لابد جمعه های بد گذشته. نوبت جمعه های خوب رسیده...

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

خیلی متکبری خانم ب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

لیلة الوحشة

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هدی

دلبری برگزیده ام که مپرس، سوم

هو


میان روضه، سر از زیر عبا بیرون میاورم،

روبرویم یک جفت مردمک لرزان وحشت زده؛

روی صورتش رد گریه جا گذاشته، متحیر نگاهش میکنم. دختر بچه ی سه چهار ساله ای با موی آشفته، که بی شک از بالا و پایین رفتن دست ها، از فریاد و شیون های زنان دور و اطراف، سخت ترسیده...

عبا را باز توی صورتم میکشم، تحمل دیدن این صحنه ما فوق طاقتم است...

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

احلی من العسل

هو



شب پنجم محرم

شیرین ترین بله ی زندگی...

الحمد لله

موافقین ۱ مخالفین ۱
هدی

دلبری برگزیده ام که مپرس، دوم

هو



بعد از نماز خواب میبینم یک نفر گوشواره از گوشم کشیده

در همان عالم رویا به سر زنان میدوم برای تو فریاد میکشم...





بلند گریه میکنم برات

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی

دلبری برگزیده ام که مپرس

هو


بین خلق شهره شدیم به دیوانگی؛

الحمد لله...

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی
رعیتیم و غم خرج کربلا رفتن

رعیتیم و غم خرج کربلا رفتن

هو


گوشی را چک میکنم، فلانی پیام داده: «هدی داری سیصد تومن برام بریزی؟ تا آخر مهر برمیگردونم. نشد دویست هم بدی خوبه. کار خیره.» طبق همان اصل نانوشته که به آن پایبندم، نه گفتنم نمی آید. پول را لازم دارم. بیشتر ازین ها حتی. میروم کنار خودپرداز دانشکده، کار نمیکند. پیام میدهم «اگر بتونم تا عصر خبر میدم.»
کلاس صبح که تمام میشود، در به در میروم دنبال کارهای مشهد. باید با الف حرف بزنم، بابت جور کردن بلیط هواپیما برای همین پنجشنبه جمعه. اگر جور نشد اهرم فشار بابا هم هست. شاید اگر خودم اینترنتی رزرو کنم همه چیز خوب باشد، ولی واقعیت این است که با این حال و اوضاع ترجیح میدهم همه کارم را بی دردسر با پارتی بازی انجام بدهم. از اردی بهشت بابت ده ساعت تدریس حسابان و ریاضی تجربی باید از جایی مبلغی را بگیرم، هنوز رویم نشده بگویم. بی خیال ملاحظات همیشگی ام میشوم، بین راه زنگ میزنم، بعد از تعارفات مزخرف ابتدای همه ی مکالمه ها، میگویدم «فلانی، ما خیلی روت حساب باز کردیم. ماشاالله همه ی بچه هات نمره هاشون خوب شده. خدا خیرت بده.» توی دلم خدارا شکر میکنم که خودش بحث را برده به آن سمتی که میخواهم. با گلویی که از خجالت خشک شده، میگویمش پول لازمم. اگر بتوانیم بابت آن چند ساعتی که الحمدلله برکت داشته، تسویه کنیم خیلی خوب میشود. شوخی شوخی میگوید دی ماه که سری اول چک های شهریه وصول شد در خدمتیم. گلویم خشک تر میشود. میگویم زودتر نمیشود؟ میگوید حالا آذر تماس بگیر... دوست دارم بگویم من آن پول را الآن میخواهم. الآن که دلتنگ باب الجوادم... آذر دو ماه دیگر است... نمیگویم. تشکر میکنم و خداحافظ.
توی ذهنم همه چیز را مرور میکنم.با این مقدار پولی که دارم سفر دو روزه با هواپیما، توی همان هتل همیشگی، خودم خنده ام میگیرد. با شرایط ایده آل اقامت حضرت والده، نهایتن می توانم هزینه قطار اتوبوسی های به قول حامد «مستراح» را بدهم.
پنج دقیقه مانده به قرارمان به الف زنگ میزنم که دیدارمان منتفی است. میگوید حالا چکار داشتی؟ میگویم هیچ. بعد هم تلفن را قطع میکنم. تمام راه را به این فکر میکنم که وقتی تو نخواهی هیچ چیز نمیشود. حتا اگر اراده ی بابا همین حالا من را ببرد مشهد، نرسیده به حرم برم میگردانی. نمیگذاری عرض ارادت کنم... تمام جوانب را میسنجم. حتی این را که طبق معمول با جیب پدر به خودم صفا بدهم. بی خیال همه چیز میشوم. میرسم دانشکده نماز میخوانم کلاسم را میروم. و به فلانی پیام میدهم که تا یک ساعت دیگر که کلاسم تمام شود پول توی حسابت است. خیالت راحت.
همان قدری که نقدن داشتم را هم، میدهم برود. آرزوی اینکه با اولین حقوق دندان گیرم، مادرم را ببرم مشهد میرود کنار باقی آرزو ها. آن هم درست همین روزهایی که باید بیشتر از همیشه هوایم را داشته باشی...
آن هم درست وقتی که خیلی... خیلی...
بعضی وقت ها فکر میکنم تو را باید به چه قسم داد؟ کدام قسم را دوست تر داری؟
شاید اینطوری کارهایم کمی روی روال بیفتد...







امامزاده ی آبادی ام جواب نداد
رعیتیم و غم خرج کربلا رفتن...

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی