هو
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم
شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام
هو
همیشه فکر میکردم حرف زدن یکی از ساده ترین کارهای بشر ه، ولی این چند روز فهمیدم اشتباه میکردم...
درست مثل نفس کشیدن، خوردن، خوابیدن...
هو
این فقط یه خوش خیالی ساده ست...
این عدد ها هیچوقت چیزی که من دلم میخواد رو نشون نمیده.
هو
این چهارمین باره که پیام ”عاره” ی فاطمه سادات میرسه. چشمام رو باز میکنم، از بین اعلان ها پاکش میکنم و باز چشمامو میبندم.
سیر سینوسی خوب و بد حالم تبدیل شده به یه تابع لگاریتمی، و دارم با آهنگ قابل ملاحظه ای با سختی ها مواجه میشم.هم خوبه، هم بد. خوبه چون وقتی به نهایتش برسم دیگه بدتری وجود نداره، با یه شیب تقریبن معادل صفر همونطور ادامه میدم. ولی خب، بیرون رفت ازین قضایا هم مهمه...
مغزم از همه ی فکر ها خالی شده،
چشمهامو میبندم.
هو
کی میتونه غیر از تو مرهم غمها باشه...
کی میتونه غیر از تو این همه آقا باشه...
تویی که یه عمره جز بدی ندیدی از من
نگو نگو که دل بریدی از من
نگو که دیگه ناامیدی از من...
منی که یه عمرِ سوختم پای غم تو...
منی که هر بار زمین خوردم گفتم حسین
اسم تو رو بردم گفتم حسین...
هربار زمین خوردم گفتم حسین...
تویی که یه عمره دستمو رها نکردی
بدم به بدیام نگاه نکردی...
منو از نوکرات سوا نکردی
منی که روزای بی یاری گفتم حسین...
وقت گرفتاری گفتم حسین......
هو
چشمم هنوز، میسوزه و درد میکنه. برای دهمین بار بلند میشم میرم تا آشپزخونه، ماگ سفید گل گلی رو پر از آب میکنم، امشب ازون شبهاست که تا خود صبح نه خواب هست نه آرامش. گلستان رو چک میکنم، هیچ نمره ای نیومده. برای اپتیک و کوانتوم یه نفس راحت میکشم.
دارم خفه میشم. پنجره رو باز کردم تا نفس بکشم. هیچ فایده ای نداره. عکس بابای زهرا رو نگاه میکنم. میخنده. نمیدونم این خنده خوبه یا نه. ولی همیشه از پشت اون عینک فتوکرومیک نگاهم میکنه و میخنده. چندبار وسوسه شدم عکسش رو بکنم و دیگه هرگز نبینه دارم چه غلطی میکنم، ولی یادم میاد که این دیدن اصلن به عکس ربطی نداره. بیخیالش میشم.
به سیده زهرا پیام میدم و از ناراحتیم میگم. گفتن، حرف زدن. شنیدن. افعالی که این یک هفته ازشون فراری بودم. همه ی حرفا میمونه. همه ی سوالا. همه ی فکرا. بیخیال همشون میشم...
نمیخوام بیشتر ازین سخت بگذره.
منی که هر بار زمین خوردم گفتم حسین
اسم تو رو بردم گفتم حسین