هو
یقین داشتم که اینجا پیدا میشود، دختر بزک کرده ی فروشنده میپرسد ”پسندتان شد؟”. کمی نگاهش میکنم و میگویم نمیخواهمش. این عطر فقط وقتی خوش است که از پیراهن تو باشد...
هو
تو دلم آشوبه...
درمان نداره؟
برم بوفه ی ادبیات بشینم، نسکافه های مزخرفش رو پشت میز همیشگی سر بکشم. و تلاش کنم برای بهتر بودن...
هو
کلافه ام. یک ساعتی میخوابم، و بعد از درد بیدار میشم. کاری ازم بر نمیاد. یک ساعت همینطور بی سر و صدا میگذره. ساعت یک و بیست و چند دقیقه از شدت تشنگی بیخیال درد لعنتی پام بلند میشم و ته مونده ی آب توی لیوان رو میخورم. برای حتی چند لحظه فراموشم میشه که از درد نای نفس کشیدن هم ندارم...