دل برآمد

لاجرم بر دل نشیند

۲ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

جاناتان، مرغ دریایی

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم، به اجبار، توی ذره‌بین دنبال عکس مرغ دریایی گشتم، تا برای تصویر مطلب، ازش کمک بگیرم. اینکه مطلب رو بدون عکس منتشر می‌کنم، خودش گویای همه چیز نیست؟

این‌جا احساس پرنده‌ای در قفس رو دارم، که سرش رو از لای نرده‌ها بیرون آورده و داره تلاش می‌کنم کوچکترین سهمی از آزادی رو بچشه. صبح، بلاگ از دسترس خارج شده بود و معلوم نبود که دوباره برمی‌گرده یا نه. انگار که روی قفس رو با پارچه پوشونده باشن. 

برای من، که روزی خودم رو «کلمه» تعریف کرده بودم، بی‌کلمه بودن غم بزرگی به حساب می‌اومد. بی‌کلمه بودن یعنی نتونم بخونم، بنویسم، بشنوم. نه اینکه حالا در حالت عادی مدام چنین کارهایی رو انجام بدم، نه. اما همین که می‌تونستم و آزاد بودم برای انجام دادنش، اصالت داشت. 

این فوران نوشتن، بعد از قریب به سه سال، بیشتر نشونه‌ی اینه که از آدمی‌زاد، وقتی همه چیزش رو بگیری، کلمات شورش می‌کنن. و این شکلی شاید چیزهای متفاوتی اتفاق بیفته. 

برای ساعت‌ها لابلای جملات گم می‌شم و سعی می‌کنم از این روزنه‌ی باریک و نامطمئن، صداهایی که از کلمات بلند شده رو بشنوم. این، تلاش‌های آخر یک انسان در آستانه‌ی ناامیدی، برای دیدن کورسوی آزادی ه. 

دست‌هام از ظهر و لمس تیغ‌های کاکتوس می‌سوزه، و این شاید استعاری‌ترین تنبیه واقعی‌ای بود که می‌شد به جرم نوشتن تجربه کنم. همون‌طور که کلمات یکی‌یکی نوشته می‌شن، با برخورد انگشت‌هام با صفحه‌کلید، گزگز توی دستام شروع می‌شه. خارها رو نمی‌بینم، اما حتماً هستن که گزش و دردشون رو حس می‌کنم. درست مثل قفسی که بهش دچار هستیم. اگرچه نمی‌بینیمش، اما هست، دردی که بهمون تحمیل می‌کنه نشونه‌ی بودنشه. 

 

همین. 
این‌ها رو نوشتم و آخرش شاید باید بنویسم 
«حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده ام.»
 

موافقین ۳ مخالفین ۰
هدی

هدای جدید

الآن که دارم این‌ها رو می‌نویسم، روز نمی‌دونم چندم بدون اینترنت بودن یک کشوره. نداشتن اینترنت من رو رسوند به این‌جا که بعد از چند سال بیام و بنویسم. 

تو این سال‌ها، تبدیل به هدایی شدم که دیگه بابا ندارم، دیگه معلم نیستم، دیگه ظاهرم شبیه قبل نیست، دیگه عقایدم شبیه قبل نیست، دیگه حتی علائقم هم شبیه قبل نیست. چیزهای کوچکی مونده از هدی، هدای قبلی، و اون‌ها رو با خودم برداشتم. 

یه باری، با علی، اولین مدیرم -و حالا دوستم-، حرف می‌زدیم و من رو به خاطر این غرور همیشگی که خودم رو از بقیه بالاتر می‌دیدم سرزنش می‌کرد. اون روز شاید پذیرفتنش برام سخت بود، اما نهایتش واقعیت داشت. از اون گفتگو یه جمله رو برداشتم و خب همراهمه. "Keep your identity small". این شکلی دیگه نه مهم بود چی می‌پوشم، نه مهم بود عقایدم چیه نه مهم بود چی دوست دارم. مهم نبود کدوم دانشگاه درس می‌خونم، مهم نبود چقدر باهوشم، چه زبانی بلدم، کجاها رو گشتم، فقط هدی بودنم مهم بود. البته اینکه دیگه بابا ندارم رو به عنوان بخشی از هویتم برداشتم. رفتن بابا من رو به آدمی تبدیل کرد که تا قبل از اون یک‌روز هم اون شکلی زندگی نکرده بودم. 

یک حفره‌ی بزرگ وسط قلبم که نمی‌دونم با چی پر می‌شه. پر نمی‌شه. عالی شد! این‌ها رو با گریه وسط شرکت نوشتم. این سومین شرکتیه که بعد از رفتن بابا تجربه‌ش می‌کنم. روزهای اول رفتن بابا، پشت میز می‌نشستم و بی‌خود و بی‌جهت می‌زدم زیر گریه. نمی‌دونم علی بعضی وقت‌ها چه‌طوری من رو تحمل می‌کرد. 

الآن اون خلاء نوشتن رو دارم این‌جا با ردیف کردن کلمات بی‌ربط و باربط پر می‌کنم. حوصله ندارم خودم رو توضیح بدم. حتی حوصله ندارم گذشته‌ای که این‌جا هست رو منکر بشم. دوست هم ندارم که این کار رو بکنم. اینم بخشی از وجود منه. مسیری بوده که من طی کردم تا به این‌جایی که هستم برسم. 

عجیب‌ترین کاری که این روزها کردم این بود که برای دوست‌هام نامه می‌نویسم و پست می‌کنم. البته تا دریافت کردن جواب نامه باید صبر کنم. چون چیزی برای اینکه بتونم تایید رسیدنش رو بگیرم در دسترسم نیست. 

زندگی این شکلی بوده این روزها. بیشتر کتاب خوندم، بیشتر نوشتم، کاردستی درست کردم، سریال دیدم، با هر زور و ضربی که بود کارهای شرکت رو پیش بردم و نهایتاً سعی کردم زنده بمونم. هرچند که سخت بوده و هست. 

تا همین‌جا. 


این‌ها رو نوشتم و آخرش شاید باید بنویسم 
«حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده ام.»

موافقین ۴ مخالفین ۰
هدی