قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم، به اجبار، توی ذرهبین دنبال عکس مرغ دریایی گشتم، تا برای تصویر مطلب، ازش کمک بگیرم. اینکه مطلب رو بدون عکس منتشر میکنم، خودش گویای همه چیز نیست؟
اینجا احساس پرندهای در قفس رو دارم، که سرش رو از لای نردهها بیرون آورده و داره تلاش میکنم کوچکترین سهمی از آزادی رو بچشه. صبح، بلاگ از دسترس خارج شده بود و معلوم نبود که دوباره برمیگرده یا نه. انگار که روی قفس رو با پارچه پوشونده باشن.
برای من، که روزی خودم رو «کلمه» تعریف کرده بودم، بیکلمه بودن غم بزرگی به حساب میاومد. بیکلمه بودن یعنی نتونم بخونم، بنویسم، بشنوم. نه اینکه حالا در حالت عادی مدام چنین کارهایی رو انجام بدم، نه. اما همین که میتونستم و آزاد بودم برای انجام دادنش، اصالت داشت.
این فوران نوشتن، بعد از قریب به سه سال، بیشتر نشونهی اینه که از آدمیزاد، وقتی همه چیزش رو بگیری، کلمات شورش میکنن. و این شکلی شاید چیزهای متفاوتی اتفاق بیفته.
برای ساعتها لابلای جملات گم میشم و سعی میکنم از این روزنهی باریک و نامطمئن، صداهایی که از کلمات بلند شده رو بشنوم. این، تلاشهای آخر یک انسان در آستانهی ناامیدی، برای دیدن کورسوی آزادی ه.
دستهام از ظهر و لمس تیغهای کاکتوس میسوزه، و این شاید استعاریترین تنبیه واقعیای بود که میشد به جرم نوشتن تجربه کنم. همونطور که کلمات یکییکی نوشته میشن، با برخورد انگشتهام با صفحهکلید، گزگز توی دستام شروع میشه. خارها رو نمیبینم، اما حتماً هستن که گزش و دردشون رو حس میکنم. درست مثل قفسی که بهش دچار هستیم. اگرچه نمیبینیمش، اما هست، دردی که بهمون تحمیل میکنه نشونهی بودنشه.
همین.
اینها رو نوشتم و آخرش شاید باید بنویسم
«حرومزادهها من هنوز زنده ام.»