هو

 

یادم نمی‌آید آخرین‌باری که انقدر ناامید بودم کی بود. انقدر ناامید که سر ظهر، ساعت سیزده بلاگ را باز کنم و بخواهم فقط بنویسم. فقط بنویسم تا ذهنم خالی شود. این همه ناامیدی راستی از کجا آمده؟ وقتی که تازه دو ماه است توی خانه‌ی خودمان آمده‌ایم و به یکی از دست نیافتنی‌ترین آرزوهایمان رسیده‌ایم؟ چرا زندگی انقدر زود برای من یکنواخت و کسل‌کننده می‌شود؟ چقدر از اینکه هیچ کار خاص و به‌درد بخوری توی زندگی نکرده‌ام حرصم می‌گیرد. در آستانه‌ی سی‌سالگی نمی‌توانم ادعا کنم که حتی یک محصل خوب بودم. یک کارمند خوب، یک نویسنده‌ی خوب یا حتی یک همسر خوب. 

زندگی واقعیت را تف کرده توی صورتم، واقعیت بی‌دل و جرئت بودن را. واقعیت اینکه آرزو دارم به ورکشاپ آرمین میلانی بروم اما نمی‌توانم، اینکه می‌خواهم «بامزه» را رها کنم چون عملا شکست خورده و آن چیزی نبوده که می‌خواستمش، واقعیت اینکه چقدر دلم می‌خواهم رویای پانزده سالگی‌ام را زندگی کنم اما پولش را ندارم. زندگی کی اینقدر سخت و پیچیده شد که من نفهمیدم؟

در کمال رخوت روزها را سپری می‌کنم. صبح تا ظهر را یک جور، ظهر تا شب را یک جور دیگر و شب تا صبح را با تشویش. خیال اینکه هرگز قرار نیست روی خوش زندگی را ببینم اعصابم را بهم می‌ریزد. با این کله‌ی پرباد و روح پرافاده معلوم هم هست که هرگز به‌جایی نخواهم رسید. از مدرسه خسته‌ام، از درس خسته‌ام، از نوشتن و ننوشتن خسته‌ام، از بیدار بودن و خوابیدن، از دوست داشتن و دوست داشته شدن، از سفر رفتن و نرفتن، از رانندگی نکردن توی یک جاده‌ی بارانی، از زن بودن، از همه چیز و همه کس خسته‌ام. خودم را یک شکست خورده‌ی تمام عیار می‌دانم. بدون کوچک‌تین موفقیت و دستاوردی. انگار که دنیا روی سرم هوار شده. پس کی قرار است کمی از خودم راضی باشم؟ البته که آدم از خود راضی‌ای هستم، منظورم آن رضایتی است که آدم‌های عادی و سالم در زندگی تجربه‌اش می‌کنند. گاهی حس می‌کنم این مالیخولیای ناکافی بودن را به این مرد هم داده‌ام. سرایت دیوانگی. سرایت ناتمام بودن. کاش این خیال بالاخره تنهایم بگذارد.