P per Pizza

P per Pizza

هو

 

رزومه‌ام را برای ویترین فرستادم و نادیده گرفته شدم. طبیعی هم بود. چرا -از قراری- بهترین پیتزایولوی تهران باید مرا بدون هیچ رزومه‌ای بخواهد؟ البته که اگر هم می‌خواست من قرار نبود بروم! آن موقع بود که از خدا می‌خواستم یک آدم پودار، بی‌دغدغه و کم‌قید باشم اما لااقل به آرزوهایم برسم. اما خب سرنوشت من این است که نه پولدار باشم، نه بی‌دغدغه و نه حتی کم‌قید. پس مجبور هستم با همین چیزی که دارم بسازم. مثلا با اینکه دوست دارم بعد از حرف زدن با پیزایولوی پیتزا پای رزومه‌ام را بفرستم و این شانس را به خودم بدهم که حداقل برای سه ماه کمی شادتر باشم، اما باز هم به سمتش نمی‌روم. در عوض تصمیم می‌گیرم در فلان کار و مسابقه شرکت کنم. یا فلان کتاب را بخوانم. یا رزومه‌ام را برای فلان مدرسه بفرستم! راستش از اینکه تا گردن توی روزمرگی فرو رفته‌ام خسته شدم. امسال که پس از هفت سال به نمایشگاه کتاب رفتم حس می‌کردم همان دختر پانزده شانزده ساله هستم که با مامانم، زهرا و مامانش به نمایشگاه می‌رفتیم. همان سالی که دا تازه چاپ شده بود و قیمتش 29 هزار تومان بود!!! امسال اگر می‌توانستی یک کتابچه‌ی جیبی پیدا کنی هم قیمتش بیشتر از این حرف‌ها بود. خلاصه اینکه من خسته‌ام. آنقدر خسته که حتی حال ندارم این متن را از اول بخوانم تا مطمئن شوم نگارشش صحیح است. متنی که مطمئنم هیچ کجایش درست از آب در نیامده. یک متن، فقط برای اینکه مغزم را خالی کنم.

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی

سرایت ناتمام بودن

هو

 

یادم نمی‌آید آخرین‌باری که انقدر ناامید بودم کی بود. انقدر ناامید که سر ظهر، ساعت سیزده بلاگ را باز کنم و بخواهم فقط بنویسم. فقط بنویسم تا ذهنم خالی شود. این همه ناامیدی راستی از کجا آمده؟ وقتی که تازه دو ماه است توی خانه‌ی خودمان آمده‌ایم و به یکی از دست نیافتنی‌ترین آرزوهایمان رسیده‌ایم؟ چرا زندگی انقدر زود برای من یکنواخت و کسل‌کننده می‌شود؟ چقدر از اینکه هیچ کار خاص و به‌درد بخوری توی زندگی نکرده‌ام حرصم می‌گیرد. در آستانه‌ی سی‌سالگی نمی‌توانم ادعا کنم که حتی یک محصل خوب بودم. یک کارمند خوب، یک نویسنده‌ی خوب یا حتی یک همسر خوب. 

زندگی واقعیت را تف کرده توی صورتم، واقعیت بی‌دل و جرئت بودن را. واقعیت اینکه آرزو دارم به ورکشاپ آرمین میلانی بروم اما نمی‌توانم، اینکه می‌خواهم «بامزه» را رها کنم چون عملا شکست خورده و آن چیزی نبوده که می‌خواستمش، واقعیت اینکه چقدر دلم می‌خواهم رویای پانزده سالگی‌ام را زندگی کنم اما پولش را ندارم. زندگی کی اینقدر سخت و پیچیده شد که من نفهمیدم؟

در کمال رخوت روزها را سپری می‌کنم. صبح تا ظهر را یک جور، ظهر تا شب را یک جور دیگر و شب تا صبح را با تشویش. خیال اینکه هرگز قرار نیست روی خوش زندگی را ببینم اعصابم را بهم می‌ریزد. با این کله‌ی پرباد و روح پرافاده معلوم هم هست که هرگز به‌جایی نخواهم رسید. از مدرسه خسته‌ام، از درس خسته‌ام، از نوشتن و ننوشتن خسته‌ام، از بیدار بودن و خوابیدن، از دوست داشتن و دوست داشته شدن، از سفر رفتن و نرفتن، از رانندگی نکردن توی یک جاده‌ی بارانی، از زن بودن، از همه چیز و همه کس خسته‌ام. خودم را یک شکست خورده‌ی تمام عیار می‌دانم. بدون کوچک‌تین موفقیت و دستاوردی. انگار که دنیا روی سرم هوار شده. پس کی قرار است کمی از خودم راضی باشم؟ البته که آدم از خود راضی‌ای هستم، منظورم آن رضایتی است که آدم‌های عادی و سالم در زندگی تجربه‌اش می‌کنند. گاهی حس می‌کنم این مالیخولیای ناکافی بودن را به این مرد هم داده‌ام. سرایت دیوانگی. سرایت ناتمام بودن. کاش این خیال بالاخره تنهایم بگذارد.

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی
آبان همیشه سخت

آبان همیشه سخت

هو

 

نمی‌دانم چه سری است که هرسال آبان که می‌رسد پروردگار عالم یادش می‌افتد وسط سرویس کردن دهان طبیعت، یک حالی هم به ما بدهد. مثلا دوازده آبان یادش بیفتد چه قدر خوب می‌شود اگر یک کتک مفصل به آن معلم سرخوش دروازه‌غار بزنم. یک جوری هم بزند که آبرویش پیش شاگرد و معلم و همکار یک‌جا برود. با صدای گرفته و چشم‌های ورقلمبیده از زور گریه زنگ آخر بفرستدش سر کلاس و بعد یک کاغذ دیواری بزرگ بگذارد جلوی رویش تا تمام حرصش از ناملایمات زندگی را با قلموی پهن و رنگ آبی تیره بر آن تخلیه کند. بعد درست در همان لحظه‌ای که دارد غرق می‌شود همکار همیشه مهربانش را برساند تا دوتایی محکم و بی‌قاعده آسمان شب را نقاشی کنند.

باورم نمی‌شود همیشه قرار است این‌قدر سخت بگذرد. مثلا اگر فردا بروم ساعت 5 و نیم در کوثر بنشینم و حاج حسین باز هم کار را به آخر نرساند، آن‌وقت یقین پیدا می‌کنم که آبان همیشه سخت است. اما اگر آن روی سکه نصیبم شود، آن رویی که همکار خوش‌قلب را در ساعت چهار بعد از ظهر می‌کشاند توی کلاسم تا با هم آسمان را نقاشی کنیم، اگر آن رو نصیبم شود بی‌شک یک فرصت دیگر به آبان خواهم داد. برای اینکه به شیرینی نیمه شب‌های سرد حرم مشهد باشد. این را نوشتم که یادم بماند می‌خواهم گاهی از پوسته‌ی تسلیم بودن خارج شوم و با اجازه‌ی بزرگترها برای خدا اولتیماتوم تعیین کنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی

Il biblio motocarro

هو

 

به زینب پیام دادم و عکس‌های موتور سه‌چرخ معلم بازنشسته‌ی ایتالیایی را نشانش دادم. مصاحبه‌ها و گزارش‌ها را برایش ارسال کردم و امید داشتم شاید او هم مثل من بلندپروازانه فکر کند و فقط بگوید: «عالیه! کی شروع کنیم؟» شوربختانه اما او هم مانند زهرا واقع‌نگر از آب درآمد. شاید او هم -مثل زهرا- نمی‌داند که من هنوز به رویای راه‌اندازی کتاب‌فروشی «زرافه‌های آن‌سوی پرچین» دل بسته‌ام. 

همین چند وقت قبل بود که درست وقتی شامپو را روی روی سرم ریخته بودم به خودم آمدم و دیدم غرق در خیالاتم در لباس یک کمک آشپز در آَشپزخانه‌ی یک رستوران محلی در ناپل کنار سرآشپز ایستاده‌ام و دارم فوت و فن‌های خاص را از او یاد می‌گیرم.

راستی که چقدر برآورده شدن آرزوهای کوچک برای ما مشکل شده. کاش می‌توانستم برای رویاهایم یک کاری بکنم.

موافقین ۲ مخالفین ۰
هدی

برای مکه‌ی زهرا

هو

 

این را هفته‌ی پیش در جام‌جم برای زهرا نوشته بودم. مصادف شد با روزهای رفتن «مامان مکه‌ای». خیلی غم نشاند توی دلم...

 

 

15ساله بود که اسمش برای حج واجب درآمد. پدر و مادرش اهل رفسنجان بودند، شهر پسته. پدربزرگش پدر یک شهید بود، پیرمردی که عایدی باغ‌های پسته‌اش را صرف رسیدگی به نیازمندان شهر می‌کرد. برایم عجیب نبود که با این اوضاع مالی خوب استطاعت انجام حج را در نوجوانی پیدا کند. آنچه من را به دنبال کردن سفر سیده زهرا علاقه‌مند می‌کرد تلاشش برای خواندن سفرنامه‌ها بود.
تمام زنگ تفریح را توی کتابخانه لابه‌لای قفسه‌ها راه می‌رفت و دنبال کتاب‌هایی درباره حج می‌گشت. اعتراض اصلی‌اش این بود که چرا هیچ نوجوانی درباره سفر حج کتابی ننوشته؟ نمی‌توانستم به خوبی برایش توضیح دهم که این مساله شاید به خاطر این است که کمتر نوجوانی استطاعت رفتن به حج را پیدا می‌کند.
از خسی در میقات شروع کرد به خواندن. می‌گفت نام این کتاب در کتاب درسی فارسی هم آمده پس حتما کتاب خوبی است. شاید دو هفته طول کشید تا کتاب را برای بازگرداندن به کتابخانه بیاورد. روزی که آمد از او پرسیدم «خب چطور بود؟» می‌گفت شاید این بی‌نظیرترین سفرنامه‌ای بود که خوانده‌ام. جلال نه فقط یک عمل واجب که انگار یک سیر عبادی عرفانی را توصیف می‌کرده.
حال و هوای دانش‌آموز 15 ساله‌ام خیلی خریدنی بود. دخترک با اشتیاق از جملات کتاب تعریف می‌کرد و می‌گفت منتظرم روبه‌روی کعبه بایستم و بگویم «من فهمیدم که خسی هستم که به میقات آمده، نه کسی که به میعاد». منتظرم روبه‌روی آن سنگ سیاه عظیم‌الجثه بایستم و بفهمم چقدر کوچکم. در دریای پرشور حاجی‌های سفیدپوش حیران شوم و تعجب کنم از این‌که هرکسی با هرزبانی خدایش را می‌خواند و استجابت می‌شود.
زهرا یکی یکی سفرنامه‌ها و کتاب‌های مشهور درباره حج را خواند و سپس برای یک ماه ما و مدرسه را به حال خود گذاشت تا برود به مکه و مدینه و آنجا حال دیگری پیدا کند. 
روز بازگشت زهرا به مدرسه خیلی باشکوه بود. همکلاسی‌ها برایش گل و اسپند آورده بودند. یکی گلاب می‌پاشید و آن دیگری ذکر صلوات گرفته بود. انگار که از قبیله‌ای مهجور و منتظر، بالاخره یک نفر به آرزویش رسیده بود و حالا می‌خواستند از او استقبال شایسته‌ای بکنند. 
این‌که می‌گویم قیبله منتظر همان است که حالا خیلی سال است دیگر نه تنها نوجوان، بلکه حتی کمتر جوانی توانش را دارد که به سفر حج واجب برود. 
سیده‌زهرا آمد توی کتابخانه نگاهی به من انداخت و باصدایی که انگار در صدای چند صدهزار حاجی دیگر درهم آمیخته شده بود گفت: «خانم! به خدا همین که کعبه را دیدم یکباره گفتم من خسی هستم که به میقات آمده! خودم را خیلی کوچک می‌دیدم. در سیل آن همه آدم، آن مردهای تنومند قوی هیکل، در میان خیل سفیدپوش حاجیان، زن‌های پاکستانی، مردهای آفریقایی».
توی دلم غوغایی بود از تعریف‌های دخترک، انگار که 15ساله و سرخوش رفته بود و پیر و عارف برگشته بود. راستی باید تشویقش می‌کردم سفرنامه‌اش را بنویسد. برای آن قبیله منتظر این روایت خیلی لازم بود.

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی