دل برآمد

لاجرم بر دل نشیند

جاناتان، مرغ دریایی

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم، به اجبار، توی ذره‌بین دنبال عکس مرغ دریایی گشتم، تا برای تصویر مطلب، ازش کمک بگیرم. اینکه مطلب رو بدون عکس منتشر می‌کنم، خودش گویای همه چیز نیست؟

این‌جا احساس پرنده‌ای در قفس رو دارم، که سرش رو از لای نرده‌ها بیرون آورده و داره تلاش می‌کنم کوچکترین سهمی از آزادی رو بچشه. صبح، بلاگ از دسترس خارج شده بود و معلوم نبود که دوباره برمی‌گرده یا نه. انگار که روی قفس رو با پارچه پوشونده باشن. 

برای من، که روزی خودم رو «کلمه» تعریف کرده بودم، بی‌کلمه بودن غم بزرگی به حساب می‌اومد. بی‌کلمه بودن یعنی نتونم بخونم، بنویسم، بشنوم. نه اینکه حالا در حالت عادی مدام چنین کارهایی رو انجام بدم، نه. اما همین که می‌تونستم و آزاد بودم برای انجام دادنش، اصالت داشت. 

این فوران نوشتن، بعد از قریب به سه سال، بیشتر نشونه‌ی اینه که از آدمی‌زاد، وقتی همه چیزش رو بگیری، کلمات شورش می‌کنن. و این شکلی شاید چیزهای متفاوتی اتفاق بیفته. 

برای ساعت‌ها لابلای جملات گم می‌شم و سعی می‌کنم از این روزنه‌ی باریک و نامطمئن، صداهایی که از کلمات بلند شده رو بشنوم. این، تلاش‌های آخر یک انسان در آستانه‌ی ناامیدی، برای دیدن کورسوی آزادی ه. 

دست‌هام از ظهر و لمس تیغ‌های کاکتوس می‌سوزه، و این شاید استعاری‌ترین تنبیه واقعی‌ای بود که می‌شد به جرم نوشتن تجربه کنم. همون‌طور که کلمات یکی‌یکی نوشته می‌شن، با برخورد انگشت‌هام با صفحه‌کلید، گزگز توی دستام شروع می‌شه. خارها رو نمی‌بینم، اما حتماً هستن که گزش و دردشون رو حس می‌کنم. درست مثل قفسی که بهش دچار هستیم. اگرچه نمی‌بینیمش، اما هست، دردی که بهمون تحمیل می‌کنه نشونه‌ی بودنشه. 

 

همین. 
این‌ها رو نوشتم و آخرش شاید باید بنویسم 
«حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده ام.»
 

موافقین ۳ مخالفین ۰
هدی

هدای جدید

الآن که دارم این‌ها رو می‌نویسم، روز نمی‌دونم چندم بدون اینترنت بودن یک کشوره. نداشتن اینترنت من رو رسوند به این‌جا که بعد از چند سال بیام و بنویسم. 

تو این سال‌ها، تبدیل به هدایی شدم که دیگه بابا ندارم، دیگه معلم نیستم، دیگه ظاهرم شبیه قبل نیست، دیگه عقایدم شبیه قبل نیست، دیگه حتی علائقم هم شبیه قبل نیست. چیزهای کوچکی مونده از هدی، هدای قبلی، و اون‌ها رو با خودم برداشتم. 

یه باری، با علی، اولین مدیرم -و حالا دوستم-، حرف می‌زدیم و من رو به خاطر این غرور همیشگی که خودم رو از بقیه بالاتر می‌دیدم سرزنش می‌کرد. اون روز شاید پذیرفتنش برام سخت بود، اما نهایتش واقعیت داشت. از اون گفتگو یه جمله رو برداشتم و خب همراهمه. "Keep your identity small". این شکلی دیگه نه مهم بود چی می‌پوشم، نه مهم بود عقایدم چیه نه مهم بود چی دوست دارم. مهم نبود کدوم دانشگاه درس می‌خونم، مهم نبود چقدر باهوشم، چه زبانی بلدم، کجاها رو گشتم، فقط هدی بودنم مهم بود. البته اینکه دیگه بابا ندارم رو به عنوان بخشی از هویتم برداشتم. رفتن بابا من رو به آدمی تبدیل کرد که تا قبل از اون یک‌روز هم اون شکلی زندگی نکرده بودم. 

یک حفره‌ی بزرگ وسط قلبم که نمی‌دونم با چی پر می‌شه. پر نمی‌شه. عالی شد! این‌ها رو با گریه وسط شرکت نوشتم. این سومین شرکتیه که بعد از رفتن بابا تجربه‌ش می‌کنم. روزهای اول رفتن بابا، پشت میز می‌نشستم و بی‌خود و بی‌جهت می‌زدم زیر گریه. نمی‌دونم علی بعضی وقت‌ها چه‌طوری من رو تحمل می‌کرد. 

الآن اون خلاء نوشتن رو دارم این‌جا با ردیف کردن کلمات بی‌ربط و باربط پر می‌کنم. حوصله ندارم خودم رو توضیح بدم. حتی حوصله ندارم گذشته‌ای که این‌جا هست رو منکر بشم. دوست هم ندارم که این کار رو بکنم. اینم بخشی از وجود منه. مسیری بوده که من طی کردم تا به این‌جایی که هستم برسم. 

عجیب‌ترین کاری که این روزها کردم این بود که برای دوست‌هام نامه می‌نویسم و پست می‌کنم. البته تا دریافت کردن جواب نامه باید صبر کنم. چون چیزی برای اینکه بتونم تایید رسیدنش رو بگیرم در دسترسم نیست. 

زندگی این شکلی بوده این روزها. بیشتر کتاب خوندم، بیشتر نوشتم، کاردستی درست کردم، سریال دیدم، با هر زور و ضربی که بود کارهای شرکت رو پیش بردم و نهایتاً سعی کردم زنده بمونم. هرچند که سخت بوده و هست. 

تا همین‌جا. 


این‌ها رو نوشتم و آخرش شاید باید بنویسم 
«حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده ام.»

موافقین ۴ مخالفین ۰
هدی
P per Pizza

P per Pizza

هو

 

رزومه‌ام را برای ویترین فرستادم و نادیده گرفته شدم. طبیعی هم بود. چرا -از قراری- بهترین پیتزایولوی تهران باید مرا بدون هیچ رزومه‌ای بخواهد؟ البته که اگر هم می‌خواست من قرار نبود بروم! آن موقع بود که از خدا می‌خواستم یک آدم پودار، بی‌دغدغه و کم‌قید باشم اما لااقل به آرزوهایم برسم. اما خب سرنوشت من این است که نه پولدار باشم، نه بی‌دغدغه و نه حتی کم‌قید. پس مجبور هستم با همین چیزی که دارم بسازم. مثلا با اینکه دوست دارم بعد از حرف زدن با پیزایولوی پیتزا پای رزومه‌ام را بفرستم و این شانس را به خودم بدهم که حداقل برای سه ماه کمی شادتر باشم، اما باز هم به سمتش نمی‌روم. در عوض تصمیم می‌گیرم در فلان کار و مسابقه شرکت کنم. یا فلان کتاب را بخوانم. یا رزومه‌ام را برای فلان مدرسه بفرستم! راستش از اینکه تا گردن توی روزمرگی فرو رفته‌ام خسته شدم. امسال که پس از هفت سال به نمایشگاه کتاب رفتم حس می‌کردم همان دختر پانزده شانزده ساله هستم که با مامانم، زهرا و مامانش به نمایشگاه می‌رفتیم. همان سالی که دا تازه چاپ شده بود و قیمتش 29 هزار تومان بود!!! امسال اگر می‌توانستی یک کتابچه‌ی جیبی پیدا کنی هم قیمتش بیشتر از این حرف‌ها بود. خلاصه اینکه من خسته‌ام. آنقدر خسته که حتی حال ندارم این متن را از اول بخوانم تا مطمئن شوم نگارشش صحیح است. متنی که مطمئنم هیچ کجایش درست از آب در نیامده. یک متن، فقط برای اینکه مغزم را خالی کنم.

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی

سرایت ناتمام بودن

هو

 

یادم نمی‌آید آخرین‌باری که انقدر ناامید بودم کی بود. انقدر ناامید که سر ظهر، ساعت سیزده بلاگ را باز کنم و بخواهم فقط بنویسم. فقط بنویسم تا ذهنم خالی شود. این همه ناامیدی راستی از کجا آمده؟ وقتی که تازه دو ماه است توی خانه‌ی خودمان آمده‌ایم و به یکی از دست نیافتنی‌ترین آرزوهایمان رسیده‌ایم؟ چرا زندگی انقدر زود برای من یکنواخت و کسل‌کننده می‌شود؟ چقدر از اینکه هیچ کار خاص و به‌درد بخوری توی زندگی نکرده‌ام حرصم می‌گیرد. در آستانه‌ی سی‌سالگی نمی‌توانم ادعا کنم که حتی یک محصل خوب بودم. یک کارمند خوب، یک نویسنده‌ی خوب یا حتی یک همسر خوب. 

زندگی واقعیت را تف کرده توی صورتم، واقعیت بی‌دل و جرئت بودن را. واقعیت اینکه آرزو دارم به ورکشاپ آرمین میلانی بروم اما نمی‌توانم، اینکه می‌خواهم «بامزه» را رها کنم چون عملا شکست خورده و آن چیزی نبوده که می‌خواستمش، واقعیت اینکه چقدر دلم می‌خواهم رویای پانزده سالگی‌ام را زندگی کنم اما پولش را ندارم. زندگی کی اینقدر سخت و پیچیده شد که من نفهمیدم؟

در کمال رخوت روزها را سپری می‌کنم. صبح تا ظهر را یک جور، ظهر تا شب را یک جور دیگر و شب تا صبح را با تشویش. خیال اینکه هرگز قرار نیست روی خوش زندگی را ببینم اعصابم را بهم می‌ریزد. با این کله‌ی پرباد و روح پرافاده معلوم هم هست که هرگز به‌جایی نخواهم رسید. از مدرسه خسته‌ام، از درس خسته‌ام، از نوشتن و ننوشتن خسته‌ام، از بیدار بودن و خوابیدن، از دوست داشتن و دوست داشته شدن، از سفر رفتن و نرفتن، از رانندگی نکردن توی یک جاده‌ی بارانی، از زن بودن، از همه چیز و همه کس خسته‌ام. خودم را یک شکست خورده‌ی تمام عیار می‌دانم. بدون کوچک‌تین موفقیت و دستاوردی. انگار که دنیا روی سرم هوار شده. پس کی قرار است کمی از خودم راضی باشم؟ البته که آدم از خود راضی‌ای هستم، منظورم آن رضایتی است که آدم‌های عادی و سالم در زندگی تجربه‌اش می‌کنند. گاهی حس می‌کنم این مالیخولیای ناکافی بودن را به این مرد هم داده‌ام. سرایت دیوانگی. سرایت ناتمام بودن. کاش این خیال بالاخره تنهایم بگذارد.

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
هدی
آبان همیشه سخت

آبان همیشه سخت

هو

 

نمی‌دانم چه سری است که هرسال آبان که می‌رسد پروردگار عالم یادش می‌افتد وسط سرویس کردن دهان طبیعت، یک حالی هم به ما بدهد. مثلا دوازده آبان یادش بیفتد چه قدر خوب می‌شود اگر یک کتک مفصل به آن معلم سرخوش دروازه‌غار بزنم. یک جوری هم بزند که آبرویش پیش شاگرد و معلم و همکار یک‌جا برود. با صدای گرفته و چشم‌های ورقلمبیده از زور گریه زنگ آخر بفرستدش سر کلاس و بعد یک کاغذ دیواری بزرگ بگذارد جلوی رویش تا تمام حرصش از ناملایمات زندگی را با قلموی پهن و رنگ آبی تیره بر آن تخلیه کند. بعد درست در همان لحظه‌ای که دارد غرق می‌شود همکار همیشه مهربانش را برساند تا دوتایی محکم و بی‌قاعده آسمان شب را نقاشی کنند.

باورم نمی‌شود همیشه قرار است این‌قدر سخت بگذرد. مثلا اگر فردا بروم ساعت 5 و نیم در کوثر بنشینم و حاج حسین باز هم کار را به آخر نرساند، آن‌وقت یقین پیدا می‌کنم که آبان همیشه سخت است. اما اگر آن روی سکه نصیبم شود، آن رویی که همکار خوش‌قلب را در ساعت چهار بعد از ظهر می‌کشاند توی کلاسم تا با هم آسمان را نقاشی کنیم، اگر آن رو نصیبم شود بی‌شک یک فرصت دیگر به آبان خواهم داد. برای اینکه به شیرینی نیمه شب‌های سرد حرم مشهد باشد. این را نوشتم که یادم بماند می‌خواهم گاهی از پوسته‌ی تسلیم بودن خارج شوم و با اجازه‌ی بزرگترها برای خدا اولتیماتوم تعیین کنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
هدی